سربازان سبز

حقیقت

اسلام و مسيحيت


پاسخ: اولاً نویسندۀ مسیحی، سخنانی را رد میکند که ما اصلاً ادعایش را نکرده ایم. ما ادعا نکردیم نام پریکلیتوس یا احمد در انجیل یوحنا آمده است. قرآن هم نفرموده است که در اناجیل مسیحیان نام احمد آمده است، بلکه فرموده است که حضرت عیسی(ع) گفت بعد از من کسی به نام احمد میاید و میدانیم که تمام سخنان حضرت عیسی(ع) در انجیلهایشان ثبت نشده است، بدون شک این جمله از حضرت عیسی(ع) نیز در اناجیل مسیحیان ثبت نشده است. ثانیاً عنوان تسلی دهنده، مدافع و ... که مسیحیان برای ترجمۀ کلمۀ پارکلیتوس یا فارقلیطا میاورند، همگی بر پیامبر اسلام(ص) نیز صدق میکند. ثالثاً حضرت عیسی(ع) به زبان آرامی سخن میگفتند و اگر ما این کلمۀ پاراکلیتوس را که به قول نویسندۀ مسیحی در 5366 نسخۀ دستنویس ثبت شده است را به زبان آرامی ترجمه کنیم تا ببینیم حضرت عیسی(ع) چه فرموده است که در انجیل یوحنّا تبدیل به پارکلیتوس(paraclete) شده است، خواهیم دید که ترجمۀ آن در آرامی «مَحمَدَ» است که شباهت بسیاری به نام حضرت محمّد(ص) دارد. رابعاً مسیحیان برای رفع تناقضات عددی در کتاب مقدّس خودشان که مثلاً در جایی برای سن یک پادشاه در زمان یک حادثه، سن هشت و در جای دیگر سن هجده را نشان میدهد، ادعا میکنند که اینجا در یکی از این دو آیه از کتاب مقدّسشان، یک حرکت برداشته شده است و به همین خاطر عددی که این دو آیه نشان میدهند یکی نیست، ولی اگر حرکت برداشته نمیشد الان چنین تناقضی در کار نبود، خب با این توجیه خودشان ممکن است که آنچه در انجیل یوحنا نوشته شده است، همان پریکلیتوس بوده باشد که با برداشته شدن یک حرکت از آن، تبدیل به پاراکلیتوس شده است. پس باز ممکن است واقعاً حضرت عیسی(ع) به پریکلیتوس(periclytos) یا احمد اشاره کرده باشد(توجه کنید که اختلاف دو کلمۀ یونانی پاراکلیتوس و پریکلیتوس، تنها یک حرکت است). همچنین شهادت برخی افراد که واقعیت را دریافته اند، این شک را به وجود میاورد که واقعاً کلمۀ پریکلیتوس در انجیل یوحنا آمده است، برای مثال یک کشیش مسلمان شده، میگوید که استادش که کشیش بسیار بزرگی بود، اسنادی قدیمی مربوط به پیش از ظهور اسلام به او نشان داد که در آن زمان فارقلیطا به معنای احمد شناخته شده است، این کشیش که به این خاطر مسلمان میشود، در کتاب خود انیس الاعلام به این ماجرا اشاره میکند. مورد دیگر خاطره ای از لئوناردو داوینچی در کتاب "مسواک من" است که میگوید روزی دیدم کشیشی سوزنی در دست گرفته و دارد بخشهایی از کتاب مقدّس خطی را با سوزن پاک میکند و وقتی از او پرسیدم چه میکنی؟ گفت دارم کلمۀ پریکلیتوس را با حذف یک حرکت به پاراکلیتوس تبدیل میکنم، زیرا مسلمانان از این کلمه در کتاب مقدّس سوءاستفاده میکنند، زیرا در قرآنشان آمده است که حضرت مسیح به آمدن احمد اشاره کرده است و پریکلیتوس نیز به همین معناست. ولی در هر حال اگر پاراکلیتوس هم درست باشد با توضیحات حضرت عیسی مشخص است که حضرت عیسی(ع) به حضرت محمّد(ص) اشاره کرده است.   نویسندۀ مسیحی: در همین آیه از انجیل حضرت عیسی به روشنی بیان میکند که منظور وی از «مدافع» نه محمد، بلکه روح القدس است. عیسی فرمود: « لیکن تسلی دهنده، یعنی روح‌القدس، که پدر او را به اسم من می‌فرستد، او همه‌چیز را به شما تعلیم خواهد داد و آنچه من به شما گفتم، به‌یاد شما خواهد آورد.»(یوحنا26:14) پاسخ:  پاسخ این ادعای نویسندۀ مسیحی دو بخش است: "روح القدس خوانده شدن کسی که خواهد آمد" و "روح القدس بودن کسی که خواهد آمد."   اوّل در مورد روح القدس خوانده شدن کسی که خواهد آمد، ما با این مشکلی نداریم، زیرا چنانکه جناب مستر هاکس مسیحی نیز در قاموس کتاب مقدّس در ذیل کلمۀ روح القدس اشاره میکند، روح القدس هم به معنای روح پاک یا روح راستی است و هم به معنای ویژۀ آن چیزی که مسیحیان آنرا «روح القدس» میخوانند(اقنوم سوّم خدا که حضرت مریم را بدون داشتن شوهر باردار کرد) میباشد. حضرت عیسی(ع) هر چند اینجا کلمۀ روح القدس را به زبان میاورند، ولی در یوحنا13:16، یوحنا17:14 و یوحنا26:15 او را روح راستی مینامد، و مشخص میفرماید که منظور معنای اوّل است و آن حضرت در این آیه خواسته اند به پاک بودن روح کسی که میاید اشاره کنند. این تعابیر در کتاب مقدّس به کار رفته است، مثلاً در مورد حضرت یحیی(ع) گفته شده است که از شکم مادر پر از روح القدس بود(لوقا15:1) پس مشخص است که روح پاک حضرت یحیی(ع)، روح القدس خوانده شده است.   دوم در مورد روح القدس بودن کسی که حضرت عیسی(ع) از آمدنش خبر داده اند. به هر حال این مشکل وجود دارد که شاید روح القدس در همان معنی ویژۀ خود، مورد نظر حضرت عیسی(ع) بوده باشد یعنی شاید منظور حضرت عیسی(ع) همان روح القدسی است که مادرش حضرت مریم(س) را باردار کرد؛ ولی ما با شواهدی نشان میدهیم که این برداشت غلط است: نخست اینکه حضرت عیسی(ع) طبق همین انجیل یوحنا در باب 16، آیه 7، می فرماید رفتن من برای شما سودمند است، زیرا تا نروم فارقلیطا نزد شما نخواهد آمد! آیا این قابل قبول است که روح القدس از حضرت عیسی مسیح(ع) سودمندتر است؟ مشخص است که پاسخ منفی است. دوم اینکه انجیل یوحنّا در باب 16، آیه 8، به نقل از حضرت عیسی(ع) می گوید او جهانیان را به عدالت و انصاف ملزم خواهد کرد، که چنانکه خود مسیحیان قبول دارند روح القدس نمیتواند کسی را به چیزی ملزم کند، از این گذشته طبق اعتقاد خود مسیحیان، روح القدس تنها به سراغ افراد خاصی می رود و نه تمام جهانیان. سوم اینکه انجیل یوحنا، باب 15، آیه 26، به نقل از حضرت عیسی(ع) می گوید که او در مورد حضرت عیسی(ع) شهادت خواهد داد ولی هیچکجا نداریم که روح القدس در مورد حضرت مسیح(ع) شهادتی داده باشد و نکتۀ دیگر اینکه طبق کتاب مقدس، شهادت باید حسی باشد، حال آنکه روح القدس قابل حس کردن نیست و او نیز با کسی حرف نمی زند و خود مسیحیان نیز می گویند که روح القدس را به صورت باطنی درک کرده اند، نه اینکه با او حرف زده باشند. چهارم اینکه انجیل یوحنّا، باب 16، آیه 7، نقل کرده است که حضرت عیسی مسیح(ع) می فرماید اگر من نروم او نمی آید، و این سخن حضرت عیسی(ع) نشان می دهد که فارقلیطا نمی تواند روح القدس باشد، زیرا روح القدس در زمان خود حضرت عیسی(ع) هم حضور داشت، برای مثال طبق انجیل متی، باب 3، آیه 17 و 16، وقتی آن حضرت را تعمید دادند، روح القدس(که اینجا روح خدا خوانده شده است) به شکل یک کبوتر آمد و بر آن حضرت قرار گرفت و گفت این است فرزند من که از او خشنودم و چندین جای دیگر در اناجیل هم می بینیم با وجود اینکه حضرت مسیح حضور دارد، روح القدس هم حضور دارد! پنجم اینکه حضرت عیسی(ع) طبق انجیل یوحنّا باب 14، آیه 29، چنین می فرماید: «و الآن قبل از وقوع به شما گفتم تا وقتی كه واقع گردد ایمان آورید» و اگر منظور روح القدس بود، این آیه معنی نداشت، زیرا حواریون پیش از این نیز به روح القدس ایمان آورده بودند. ششم اینکه در آیه 13 از باب 16 انجیل یوحنّا، حضرت عیسی(ع) می فرماید که او از خود حرف نمی زند، اینکه روح القدس که از دیدگاه مسیحیان(اعم از کاتولیک، ارتدوکس و پروتستان) خداست، از خود حرفی نزند، فاقد معنا و مفهوم است، زیرا خدا هر چه بگوید از نزد خود می گوید. ضمن اینکه طبق باور خود مسیحیان روح القدس اصلا حرف نمی زند که بخواهد از نزد خودش سخن بگوید یا از نزد دیگری. هفتم اینکه نظر به اینکه در زبان یونانی و سریانی که نسخ قدیمی عهد جدید به آن زبانهاست، مثل زبان عربی، مؤنت و مذکر بودن کلمه، مشخص است؛ روح القدس همیشه به صورت مؤنث میاید و وقتی میخواهند در مورد او سخن بگویند از شناسه و ضمیر مؤنث استفاده میکنند، ولی حضرت عیسی(ع) وقتی در مورد فارقلیطا یا پارکلیتوس سخن میگوند از شناسه و ضمیر مذکر استفاده میکنند، پس مشخص است که منظور حضرت عیسی(ع) روح القدس نیست، زیرا اگر منظورشان روح القدس بود از شناسه و ضمیر مؤنث برای پاراکلیتوس یا فارقلیطا استفاده میکردند.   نویسندۀ مسیحی:  این روح مدافع به شاگردان عیسی داده شد(«شما» در آیۀ 16)، یعنی کسانی که شاهدان او خواهند بود... زیرا از ابتدا با او بوده اند(یوحنا27:15؛ رجوع کنید اعمال22:1؛ لوقا1:1,2). ولی همانطور که همه قبول دارند محمد یکی از حواریون عیسی نبود و از این رو نمیتوانسته همان کسی باشد که عیسی او را با عنوان تسلی دهنده(paraclete) معرفی میکند. پاسخ: گویا خود نویسنده هم نمیفهمد چه میگوید!! با این برداشت باید مدافع مورد نظر یکی از حواریون باشد!! در حالی که حضرت عیسی میفرماید تا من نروم او نمیاید(یوحنا7:16) در حالی که حواریون همه پیش از رفتن عیسی(ع) حاضر بودند. فرد مورد نظر کسی است که بعد از حضرت عیسی(ع) میاید. حواریون و روح القدس همه پیش از رفتن حضرت عیسی(ع) حضور داشتند. البته اینکه میگوید منظور از شما در آیۀ 16، شاگردان عیسی(ع) است، نیز سخن باطلی است که در پاسخ به شبهات بعدی بطلانش را نشان میدهم.   نویسندۀ مسیحی: مدافع(تسلی دهنده ای) که عیسی وعده داده بود می بایست «همیشه» با آنها بماند(آیه 16) ولی اکنون سیزده قرن است که محمّد برای همیشه چشم از جهان فروبسته است! بنابراین او به هیچ وجه ویژگی های خاص این تسلی دهنده را نداشت. عیسی به شاگردانش گفت: «...شما او(تسلی دهنده) را می شناسید...»(آیه 17) ولی حواریون عیسی محمد را نمی شناختند و نمی توانستند او را بشناسند زیرا او 6 قرن بعد به دنیا آمد. عیسی هم چنین به حواریونش گفت که تسلی دهنده «در شما» خواهد بود(آیه7). محمد نمی توانست «در» حواریون عیسی مسیح باشد، زیرا آنان 600 سال قبل از او می زیستند و اطلاعی از او نداشتند. همچنین تعلیمات آنان ارتباطی با تعلیمات محمد نداشت، بنابراین او نمی توانست حتی به مفهوم روحانی و تعالیمی «در» عیسی مسیح یا شاگردان او باشد. پاسخ: ابتدا باید عرض کنیم همانطور که در نکات مربوط به بشارتهای کتاب مقدّس گفتیم، بشارتها همیشه شامل بخشهای رازگونه، گنگ و پیچیده هستند که درک دقیق بشارت را مشکل میکند. این شبهات هم مربوط به بخش رازگونه و محتاج به تفسیر، از این بشارت است. حال با توجه به این مسئله پاسخ این شبهات را مطالعه کنید: اوّل در مورد اینکه حضرت محمّد سیزده قرن است که چشم از جهان فروبسته اند و این با «همیشه» با ما بودن ایشان در تضاد است، باید عرض کنیم که حضور فیزیکی حضرت محمّد(ص) اهمیت ندارد، مهم دین ایشان است که از زمان خودشان تا به حال با ما بوده است. پس با این حساب آن تسلی دهنده به واسطۀ دین اسلام همیشه با ماست، یا به عبارت دقیقتر حضرت محمّد(ص) در دلهای ما زنده است. دوم در مورد اینکه حضرت محمّد(ص) شش قرن بعد از حواریون بودند پس آنها نمیتوانستند او را بشناسند؛ این مشکل از اینجا ایجاد میشود که مسیحیان خیال میکنند منظور از «شما» الزاماً باید حواریون باشد و حضرت عیسی(ع) همیشه وقتی میگوید «شما» منظورش حواریون یا کسانی که در حضورش بودند است، امّا اینطور نیست. حضرت عیسی(ع) در متی64:26، در مورد بازگشت خود به کسانی که در حال محاکمه اش بودند فرمود: «به شما می گویم بعد از این پسر انسان را خواهید دید که بر دست راست قوّت نشسته، بر ابرهای آسمان می آید» خب مسلّم است که تمام کسانی که آن زمان بودند، مرده اند و دو هزار سال هم گذشته است و حضرت عیسی(ع) بازنگشته است، پس منظور حضرت عیسی(ع) از «شما»، مخاطبین سخنش در زمانهای بعد است و نه کسانی که آنجا حضور داشتند. به همین شکل منظور حضرت عیسی از «آمدن تسلی دهنده برای شما» آمدن تسلی دهنده برای مخاطبین سخنانشان است.   البته شناختن حضرت محمّد(ص)، برای حواریون هم ممکن بود، زیرا آنها بخاطر بشارت تورات(تثنیه18:18) و سایر بشارتهای عهد عتیق باید در انتظار پیامبری مثل موسی میبودند که از میان اعراب ظهور خواهد کرد. شناختن او از طریق نشانیهایی که پیامبران و حضرت مسیح(ع) داده بودند، برای حواریون نیز ممکن بود، هر چند حواریون در زمان حضرت محمّد(ص) زنده نبوده باشند.   سوم در مورد ناسازگاری تعلیمات حواریون با تعلیمات حضرت محمّد(ص) نیز این ادعای نویسنده است، و ما میتوانیم نشان دهیم که نوشتجات حواریون نیز تضادی با تعلیمات حضرت محمّد(ص) ندارد. چهارم  در مورد حضور حضرت محمّد(ص) «در» افراد، هم باید عرض کنیم که ایشان به واسطۀ تعالیمشان در درون ما حضور دارند و به اصطلاح حضرت محمّد(ص) در دل ما مسلمانان زنده هستند. لازم به ذکر است که این ادبیات که «او در شما خواهد بود»، امری متواتر در کتاب مقدّس است، و بیشتر به معنای اثر گرفتن است، مثلاً «در مسیح شاد بودن» که مسیحیان زیاد به کار میبرند، معنایش است که در اثر لطف مسیح شاد باشید.   نویسندۀ مسیحی: عیسی به صراحت تأکید نمود که آن تسلی دهنده «به نام من» یعنی نام عیسی فرستاده خواهد شد(یوحنا26:14) ولی هیچ مسلمانی این را قبول ندارد که محمد توسط عیسی و به نام عیسی فرستاده شده باشد. پاسخ:   البته نویسندۀ مسیحی متوسّل به دروغ شده است: حضرت عیسی(ع) در این نفرموده است که «او توسط من فرستاده خواهد شد»، بلکه طبق متن آیه در ترجمۀ فارسی مسیحیان، چنین آمده است: «پدر(=خدا) او را به نام من میفرستد». پس پیامبر مورد نظر کسی است که «به نام مسیح» میاید، ولی به نام مسیح آمدن یعنی چه؟  آیا به نام مسیح(ع) آمدن یعنی تأییدگر مسیح(ع) بودن؟ اگر به این مفهوم باشد، حضرت محمّد(ص) نیز تأییدگر مسیح(ع) بود، پس میتواند فرد مورد نظر این بشارت باشد. آیا به نام مسیح(ع) بودن یعنی سخنانش مثل سخنان مسیح(ع) باشد؟ اگر به این معنا باشد نیز حضرت محمّد(ص) سخنانش مثل سخنان حضرت مسیح(ع) بود و لذا میتوان گفت که حضرت محمّد(ص) فرد  مورد نظر است.   بعید است «به نام مسیح آمدن» معنای دیگری داشته باشد، مگر اینکه بخواهیم مثل نویسندۀ مسیحی، سخن حضرت مسیح(ع) را تحریف کنیم و بگوییم، حضرت عیسی(ع) فرموده است که این فرد را خودش خواهد فرستاد!!! در حالی که این ادعا اوّلاً با نص صریح آیه که با کمال صراحت میگوید که پدر(=خدا) او را خواهد فرستاد، در تضاد است، و ثانیاً با سخنان دیگر حضرت عیسی(ع) که تأکید میکند هیچ کاری را از خود نمیکند بلکه به آنچه خدا به او آموخته است، سخن میگوید(یوحنا28:8) در تضاد است، چگونه وقتی حضرت عیسی(ع) از خود کاری نمیکند، میتواند فرستندۀ پیامبری به سوی مردم باشد؟ لازم به ذکر است که چنانکه حضرت عیسی(ع) در ابتدای این بشارت میفرماید، او فقط از پدر خواهش خواهد کرد تا پاراکلیتوس دیگری برایشان بفرستد(یوحنا16:14)، عمل حضرت عیسی(ع) فقط در حد یک درخواست است، و فرستنده خود خدا است که در عهد جدید، پدر خوانده میشود. پس اگر هم حضرت عیسی(ع) بگوید میروم و او را میفرستم، طبق فرمایش خودش، تنها در حد درخواست کردن از خدا، برای وقوع این امر، در فرستاده شدن این پیامبر نقش دارد.   نویسندۀ مسیحی:   «تسلی دهنده» که عیسی وعده فرستادن او را داد «از خود سخن نمی گوید»(یوحنا13:16) ولی محمد بارها در قرآن به خود شهادت داده است. به عنوان مثال در سوره احزاب آیه 40، محمد در مورد خود میگوید: «محمد رسول الله و خاتم الانبیاء.» پاسخ:  بله! جای تعجب نیست! وقتی نویسندۀ مسیحی در بخشهای پیشین، سخنان مسیح(ع) را که او را خدا میداند، آنچنان تحریف میکند، جای تعجب نیست که اینجا نیز اینگونه دروغگویی کند. در پاسخ عرض میکنیم که: اولاً قرآن نوشتۀ حضرت محمّد(ص) نیست. ما این را فقط به خاطر اینکه ثابت میکنیم قرآن سخن خداست نمیگوییم. هر کس ادبیات احادیث صحیح و متواتر که از پیامبر رسیده است را با ادبیات قرآن مقایسه کند، به راحتی خواهد فهمید که سبک، لحن و ادبیات قرآن، با سبک و لحن و ادبیات موجود در سخنان پیامبر بسیار متفاوت است. ای کاش، حقیقت را بخاطر تعصباتشان پایمال نمیکردند. ثانیاً نویسندۀ مسیحی باز هم سخن مسیح را تحریف کرده است، «از خود سخن نمیگوید» یعنی چه؟ یعنی دربارۀ خودش حرف نمیزند؟! این برداشت بدترین برداشت ممکن است و بسیار دور از عقل است، زیرا وقتی از پیامبر میپرسند تو که هستی؟ او باید خودش را معرفی کند و اگر قرار باشد دربارۀ خودش سخنی نگوید چگونه مردم او را بشناسند؟ چگونه به پیامبری ایمان بیاوریم که حتی خودش هم به حقانیت خودش شهادت نداده است؟! پس این برداشت بسیار باطل و به دور از عقل است.   برداشت صحیح از سخن جضرت مسیح(ع) این است که بگوییم منظور این است که «او از پیش خودش سخن نمیگوید». این برداشت هم صحیح و هم منطقی است. یک پیامبر نباید حرفهای دلش را به مردم بزند، بلکه باید سخن خدا را منتقل کند، حضرت محمّد(ص) چنین بودند. نیازی نیست ما به سخنان حضرت محمّد(ص) اشاره کنیم، زیرا خود قرآن در سورۀ نجم، در آیات 3 و 4 میفرماید که او «از روی هوا و هوس سخن نمیگوید، بلکه هر چه میگوید وحی نازل شده، است.» پس حضرت محمّد(ص) به خوبی با این سخن حضرت عیسی(ع) همخوانی دارند.   نویسندۀ مسیحی:  یکی از رسالتهای تسلی دهنده این است که عیسی مسیح را جلال بدهد(14:16). اما اگر اسلام درست می گوید و محمد برتر از عیسی و آخرین پیامبران و به قول معروف «خاتم الانبیاء» است، در این صورت او عیسی را که پیش از او آمده و به عبارت دیگر در مرتبه پایینتری قرار دارد، جلال نمی دهد. پاسخ: به راستی دلم برای این نویسندۀ نگون بخت میسوزد که اینچنین برای انکار حقیقت به آب و آتش میزند و آخر هم هیچ! بله، پیامبر اسلام برتر از حضرت عیسی(ع) هست، ولی خب این به معنای جلال ندادن به او نیست. یک پیامبر میتواند از پیامبر دیگری پیش از خود، برتر باشد، ولی در عین حال او را جلال دهد. آیا غیر از این است که پیامبر اسلام(ص)، حضرت عیسی(ع) را جلال داد و تهمتهای مسیحیان بر او را زدود؟ مسیحیان میگویند حضرت عیسی(ع) ملعون شد(غلاطیان13:3) و نیز میگویند او روی صلیب به کفرگویی پرداخت(متی46:27 و مرقس34:15) و میگویند که او ادعای خدایی کرده است و با این سخن او را تا سر حد یک طاغوت کفرگو، مثل فرعون و نمرود پایین میاورند، و این اسلام و پیامبر بزرگوارش هستند که این تهمتها را از چهرۀ حضرت عیسی(ع) میزدایند. پس به راستی حضرت محمّد(ص) به راستی مسیح را جلال داد. بد نیست آیات قرآن در مورد مسیح را بخوانید.  ضمن اینکه حضرت عیسی(ع) نیز با بیان اینکه رفتنشان سودمند است زیرا تا نروند، تسلی دهنده نمیاید(یوحنا7:16)، به طور غیرمستقیم نشان داده اند که کسی که میاید از ایشان برتر است و این فقط سخن ما نیست. آیا مسیحیان سخنان مسیح را نیز رد میکنند؟   نویسندۀ مسیحی:   سرانجام اینکه عیسی مسیح به صراحت بیان کرد که تسلی دهنده «بعد از اندک» ایامی خواهد آمد(اعمال5:1) در حالی که تا 600 سال بعد خبری از آمدن محمد نشد. به هر حال «تسلی دهنده» که کسی غیر از روح القدس نیست(یوحنا26:14) بعد از مدت کوتاهی یعنی درست چند روز بعد از عید پنطیکاست آمد(اعمال5:1 و باب2) بنابراین بار دیگر به روشنی پیداست که ادعای مسلمانان مبنی بر اینکه کتاب مقدس ظهور محمد را پیشگویی کرده هیچ پایه و اساسی ندارد. پاسخ:  باعث تأسف است که باز هم نویسندۀ مسیحی سخنان حضرت مسیح(ع) را تحریف کرده است. حضرت عیسی(ع) در اعمال5:1 در مورد آمدن تسلی دهنده سخن نمیگوید، بلکه در مورد آمدن «روح القدس» سخن میگوید. بلی، حضرت محمّد(ص) 600 سال بعد آمدند و نه چند روز دیگر، زیرا حضرت عیسی در مورد «روح القدس» گفتند که بعد از اندک ایامی خواهد آمد و حواریون را تعمید خواهد داد. به راستی چه باید بگوییم در مورد کسانی که اینگونه کتاب مقدّس خودشان را تحریف میکنند؟ انکار حقیقت این نویسندۀ محترم را وادار کرده است که جملات کتاب مقدّس خودش را نیز تحریف کند. درود خدا بر مسیح(ع) و لعنت خدا بر کسانی که با چنین رفتارهایی سعی میکنند چهرۀ او را خدشه دار کنند.   در مورد اینکه تسلی دهنده در یکی از آیات «روح القدس» خوانده شده است، نیز در پاسخ خود به بخش دوم شبهات نویسندۀ مسیحی پاسخ را عرض کردیم، که اینجا هم تکرار میکنیم: «  اوّل در مورد روح القدس خوانده شدن کسی که خواهد آمد، ما با این مشکلی نداریم، زیرا چنانکه جناب مستر هاکس مسیحی نیز در قاموس کتاب مقدّس در ذیل کلمۀ روح القدس اشاره میکند، روح القدس هم به معنای روح پاک یا روح راستی است و هم به معنای ویژۀ آن چیزی که مسیحیان آنرا «روح القدس» میخوانند(اقنوم سوّم خدا که حضرت مریم را بدون داشتن شوهر باردار کرد) میباشد. حضرت عیسی(ع) هر چند اینجا کلمۀ روح القدس را به زبان میاورند، ولی در یوحنا13:16، یوحنا17:14 و یوحنا26:15 او را روح راستی مینامد، و مشخص میفرماید که منظور معنای اوّل است و آن حضرت در این آیه خواسته اند به پاک بودن روح کسی که میاید اشاره کنند. این تعابیر در کتاب مقدّس به کار رفته است، مثلاً در مورد حضرت یحیی(ع) گفته شده است که از شکم مادر پر از روح القدس بود(لوقا15:1) پس مشخص است که روح پاک حضرت یحیی(ع)، روح القدس خوانده شده است.
 دوم در مورد روح القدس بودن کسی که حضرت عیسی(ع) از آمدنش خبر داده اند. به هر حال این مشکل وجود دارد که شاید روح القدس در همان معنی ویژۀ خود، مورد نظر حضرت عیسی(ع) بوده باشد یعنی شاید منظور حضرت عیسی(ع) همان روح القدسی است که مادرش حضرت مریم(س) را باردار کرد؛ ولی ما با شواهدی نشان میدهیم که این برداشت غلط است: نخست اینکه حضرت عیسی(ع) طبق همین انجیل یوحنا در باب 16، آیه 7، می فرماید رفتن من برای شما سودمند است، زیرا تا نروم فارقلیطا نزد شما نخواهد آمد! آیا این قابل قبول است که روح القدس از حضرت عیسی مسیح(ع) سودمندتر است؟ مشخص است که پاسخ منفی است. دوم اینکه انجیل یوحنّا در باب 16، آیه 8، به نقل از حضرت عیسی(ع) می گوید او جهانیان را به عدالت و انصاف ملزم خواهد کرد، که چنانکه خود مسیحیان قبول دارند روح القدس نمیتواند کسی را به چیزی ملزم کند، از این گذشته طبق اعتقاد خود مسیحیان، روح القدس تنها به سراغ افراد خاصی می رود و نه تمام جهانیان. سوم اینکه انجیل یوحنا، باب 15، آیه 26، به نقل از حضرت عیسی(ع) می گوید که او در مورد حضرت عیسی(ع) شهادت خواهد داد ولی هیچکجا نداریم که روح القدس در مورد حضرت مسیح(ع) شهادتی داده باشد و نکتۀ دیگر اینکه طبق کتاب مقدس، شهادت باید حسی باشد، حال آنکه روح القدس قابل حس کردن نیست و او نیز با کسی حرف نمی زند و خود مسیحیان نیز می گویند که روح القدس را به صورت باطنی درک کرده اند، نه اینکه با او حرف زده باشند. چهارم اینکه انجیل یوحنّا، باب 16، آیه 7، نقل کرده است که حضرت عیسی مسیح(ع) می فرماید اگر من نروم او نمی آید، و این سخن حضرت عیسی(ع) نشان می دهد که فارقلیطا نمی تواند روح القدس باشد، زیرا روح القدس در زمان خود حضرت عیسی(ع) هم حضور داشت، برای مثال طبق انجیل متی، باب 3، آیه 17 و 16، وقتی آن حضرت را تعمید دادند، روح القدس(که اینجا روح خدا خوانده شده است) به شکل یک کبوتر آمد و بر آن حضرت قرار گرفت و گفت این است فرزند من که از او خشنودم و چندین جای دیگر در اناجیل هم می بینیم با وجود اینکه حضرت مسیح حضور دارد، روح القدس هم حضور دارد! پنجم اینکه حضرت عیسی(ع) طبق انجیل یوحنّا باب 14، آیه 29، چنین می فرماید: «و الآن قبل از وقوع به شما گفتم تا وقتی كه واقع گردد ایمان آورید» و اگر منظور روح القدس بود، این آیه معنی نداشت، زیرا حواریون پیش از این نیز به روح القدس ایمان آورده بودند. ششم اینکه در آیه 13 از باب 16 انجیل یوحنّا، حضرت عیسی(ع) می فرماید که او از خود حرف نمی زند، اینکه روح القدس که از دیدگاه مسیحیان(اعم از کاتولیک، ارتدوکس و پروتستان) خداست، از خود حرفی نزند، فاقد معنا و مفهوم است، زیرا خدا هر چه بگوید از نزد خود می گوید. ضمن اینکه طبق باور خود مسیحیان روح القدس اصلا حرف نمی زند که بخواهد از نزد خودش سخن بگوید یا از نزد دیگری. هفتم اینکه نظر به اینکه در زبان یونانی و سریانی که نسخ قدیمی عهد جدید به آن زبانهاست، مثل زبان عربی، مؤنت و مذکر بودن کلمه، مشخص است؛ روح القدس همیشه به صورت مؤنث میاید و وقتی میخواهند در مورد او سخن بگویند از شناسه و ضمیر مؤنث استفاده میکنند، ولی حضرت عیسی(ع) وقتی در مورد فارقلیطا یا پارکلیتوس سخن میگوند از شناسه و ضمیر مذکر استفاده میکنند، پس مشخص است که منظور حضرت عیسی(ع) روح القدس نیست، زیرا اگر منظورشان روح القدس بود از شناسه و ضمیر مؤنث برای پاراکلیتوس یا فارقلیطا استفاده میکردند.»  این نویسنده از سر ناتوانی فقط سخنان خود را تکرار میکند و چقدر خوش خیال است که فکر میکند که «بار دیگر»، آن هم «به روشنی» نشان داده است که هیچگونه پیشگویی راجع به حضرت محمّد(ص) در کتاب مقدس وجود ندارد!! بررسی بشارات کتاب مقدس(7): متی11:3  لطفاً پیش از خواندن مطلب، این مقاله را بخوانید: نکاتی در مورد بشارتهای کتاب مقدّس  یکی از بشارتهای کتابهای مقدّس به پیامبر اسلام(ص) در متی11:3 قرار دارد: ἐγὼ μὲν ὑμᾶς βαπτίζω ἐν ὕδατι εἰς μετάνοιαν: ὁ δὲ ὀπίσω μου ἐρχόμενος ἰσχυρότερός μού ἐστιν, οὗ οὐκ εἰμὶ ἱκανὸς τὰ ὑποδήματα βαστάσαι: αὐτὸς ὑμᾶς βαπτίσει ἐν πνεύματι ἁγίῳ καὶ πυρί:   ترجمه: (حضرت یحیی میفرماید:)من شما را به آب تعمید میدهم. لکن او که بعد از من میاید از من تواناتر است که لایق برداشتن نعلین او نیستم؛ او شما را به روح القدس و آتش تعمید خواهد داد.     اینجا و در این آیه اشاره به فردی است که بعد از حضرت یحیی(ع) میاید و از آن حضرت بالاتر است. این شخص کیست؟ بدون شک مسیح(ع) نمیتواند باشد زیرا گفته شده است این فرد بعد از حضرت یحیی میاید در حالی که حضرت عیسی(ع) همدوره و معاصر حضرت یحیی(ع) بودند. همچنین در اعمال رسولان5:1 میگوید که حضرت عیسی مسیح(ع) فرمود: «یحیی به آب تعمید میداد لیکن شما بعد از اندک ایامی به روح القدس تعمید خواهید یافت.» پس مشخص است که حضرت عیسی تعمید دادن با روح القدس را به خودش نسبت نمیدهد، در حالی که این فرد تواناتر از یحیی به روح القدس و آتش تعمید میدهد.    پس این فرد تواناتر از یحیی باید فردی باشد که بعد از حضرت عیسی(ع) و حضرت یحیی(ع)، بیاید. پس هر فرد مسیحی باید منتظر فردی بالاتر از یحیی باشد که بعد از حضرت عیسی(ع) بیاید]زیرا میدانیم فرد مورد نظر حضرت عیسی(ع) نیست[ و همین امر بشارت به پیامبری بعد از حضرت عیسی(ع) است و لذا مسیحیان باید تحقیق کنند تا ببینند این پیامبر کیست.   لازم به ذکر است که این بشارت نیز بشارتی غیرمستقیم و مبهم است و تنها به آمدن پیامبر بزرگی بعد از حضرت عیسی(ع) اشاره میکند، ولی نظر به اینکه این پیامبر از حضرت یحیی بالاتر است، باید در جستجوی فرد بزرگی باشند و بعید است بتوانند کسی غیر از حضرت محمّد(ص) را برای این امر پیدا کنند. البته با بررسی معجزات حضرت محمّد(ص) این امر به آنها ثابت خواهد شد. در همین بشارت، تعمید با آتش، نشانگر تعمید دادن با غلبه و قوای قهریه است که حضرت محمّد(ص) در برخی موارد موظّف به جنگ و درگیری با نامسلمانان شد]چنانکه پیامبرانی نیز پیش از یحیی مأمور به جنگیدن با کفّار شدند.[ حال به سراغ شبهات مسیحیان در مورد این بشارت میرویم:   نویسندۀ مسیحی:   در پاسخ باید گفت مأموریت عیسی مسیح دقیقاً همانطور که یحیی گفته بود «بعد از» رسالت وی شروع شد. طبق همین انجیل متی، رسالت یحیی از 1:3 آغاز شد و عیسی مدّتی بعد، یعنی پس از تعمید گرفتن «به دست یحیی»(متی3: 17-16) و تجربه شدن به دست شیطان در بیابان(متی4: 11-1) مأموریت خود را شروع نمود. پاسخ:   حضرت یحیی نفرموده است «کسی که مأموریت او بعد از من شروع میشود»، فرموده است «کسی که بعد از من میاید.» بدون شک حضرت عیسی(ع) بعد از یحیی نیامد. پس این ادعا و تفسیر نویسندۀ مسیحی باطل و غلط است. باعث تأسف است که مسیحیان برای انکار حقیقت، کتاب خودشان را هم تحریف میکنند.     نویسندۀ مسیحی:   یحیی چنان احترامی برای عیسی قائل بود که گفت او بزرگتر از من است، چنانکه لیاقت برداشتن کفشهای او را ندارم(متی11:3). در واقع در ادامه متن میخوانیم که وقتی عیسی برای گرفتن تعمید آمد، «یحیی او را منع نموده گفت: من احتیاج دارم که از تو تعمید یابم و تو نزد من می آئی؟»(متی14:3). عیسی دلیل خود برای یافتن تعمید را اینگونه بیان نمود که این کار لازم است «تا تمام عدالت را به کمال رسانیم»(متی15:3) زیرا او نیامده بود تا شریعت را باطل کند، بلکه تا تمام کند(متی17:5) می بایست خود را با الزامات شریعت وفق دهد. در غیر این صورت چنان که باید و شاید، نمیتوانست عادل به تمام معنا باشد.(رومیان8: 5-1) یحیی وقتی عیسی را تعمید میداد به خوبی میدانست که او مسیح است زیرا گفت «اینک بره خداوند که گناه جهان را برمیدارد»(یوحنا29:1) و او هم مانند انبوه مردم «روح خدا» را دید که بر عیسی آمد و «صدایی از آسمان» شنید که میگفت: «این است پسر حبیب من که از او خوشنودم»(متی17:3). چندی بعد که یحیی دچار تردید شد و از عیسی پرسید «آیا تو همان مسیح موعود هستی؟» مسیح فوراً با معجزات خود پاسخ او را داد و او را مطمئن ساخت(متی11: 5-3) که او همان مسیح موعود اشعیای نبی است(اشعیا35: 6-5؛ 3:40) پاسخ:   این همه پرگویی نویسندۀ مسیحی برای چیست؟ اگر میخواهد بگوید که حضرت عیسی(ع) همان مسیح موعود است، که خب ما هم میگوییم حضرت عیسی(ع)، مسیح است. اگر میخواهد بگوید حضرت یحیی(ع) ارادت خاصی به حضرت عیسی مسیح(ع) داشته است، خب این امری بدیهی است زیرا مقام حضرت عیسی(ع) از حضرت یحیی(ع) بالاتر بود. ولی تمام این حرفها چه ربطی به این بشارت دارد؟   حضرت یحیی(ع) از کسی بالاتر از خودش سخن میگوید که بعد از او خواهد آمد. البته حضرت عیسی(ع) هم بالاتر از حضرت یحیی(ع) بوده است، ولی حضرت عیسی(ع) همزمان با حضرت یحیی(ع) بود و حضرت یحیی از کسی سخن میگوید که پس خود او خواهد آمد. پس منظور بشارت فرد دیگری است.     نویسندۀ مسیحی:   در آخر باید گفت که تمام پیشگوییهای عهد عتیق در مورد «مسیح» در اولین آمدن وی به این جهان تحقق نیافت و برخی از آنها موکول به بازگشت او است. عیسی خود به صراحت اعلام کرد که ملکوت خود را تا «زمان آخر» و بعد از «نشانه های آمدنش» برقرار نخواهد کرد(متی3:24)، آن هنگام که «...پسر انسان را ببینند که بر ابرهای آسمان با قوّت و جلال عظیم می آید»(متی30:24). تنها آن هنگام خواهد بود که «پسر انسان بر کرسی جلال می نشیند و ]رسولانش[ نیز به دوازده کرسی نشسته و بر دوازده سبط اسرائیل داوری خواهند نمود»(متی28:19) پاسخ:   باز هم فرمایشات این نویسنده هیچ ربطی به بشارت متی11:3 به پیامبری بعد از حضرت یحیی(ع) ندارد و فقط دارد برای ما مسیح بودن حضرت عیسی(ع) را توجیه میکند. البته لازم به ذکر است که شبهه سازان مسیحی در غرب تبلیغ میکنند که مسلمانان، حضرت عیسی(ع) را مسیح نمیدانند، ولی هر کس قرآن را خوانده باشد میبیند که حضرت عیسی بارها در قرآن، مسیح خوانده شده است.(آل عمران:45؛ نساء:171،172،157؛ مائده:75،72،17؛ توبه:31-30)   نویسندۀ مسیحی:   حال به روشنی پیدا است که چرا میگوییم پیشگوییهای مسیح در اشاره به «مسیح» بوده اند. او به خوبی میدانست که اینها در اشاره به مسیح هستند و به همین خاطر بود که او را به عنوان «بره خدا که گناهان جهان را برمیدارد» معرفی نمود(یوحنا29:1). صدای پدر از آسمانی به هنگام تعمید عیسی، یحیی و بسیاری دیگر را مطمئن ساخت که عیسی همان «مسیح» موعود و «پسر خدا» است. دلیل یحیی برای امتناع از تعمید دادن عیسی و کوشش وی برای گرفتن تعمید از دست عیسی(متی14:3) این بود که عیسی را برتر و بزرگتر از خود میدانست. پاسخ:   اینها تنها تکرار سخنان پیشین است. این نویسنده از آنجایی که نتوانسته است پاسخی برای این بشارت پیدا کند، مدام بالا و پایین میپرد و با تلاشی مذبوحانه سعی در منحرف کردن ذهن مخاطب دارد. ما هم قبول داریم که حضرت عیسی(ع)، مسیح بودند و میدانیم که ایشان از حضرت یحیی(ع) برتر و بزرگتر بودند، ولی کسی نگفته است که تنها کسی که از  حضرت یحیی(ع) برتر و بزرگتر است، حضرت عیسی(ع) است. حضرت یحیی(ع) در این بشارت از کسی سخن میگوید که بعد از ایشان میاید و حضرت عیسی(ع) همزمان با خود حضرت یحیی(ع) بود و نه بعد از ایشان.   نویسندۀ مسیحی:   از طرف دیگر اعتراف یحیی به اینکه حتی لایق برداشتن کفشهای عیسی نیست، بیانگر احترام فراوان او به عیسی به عنوان «مسیح» است. پاسخ:   چه کسی گفته است که حضرت یحیی(ع) گفته است که لایق برداشتن کفشهای حضرت عیسی(ع) نیست؟ حضرت یحیی(ع) گفته است «او که بعد از من میاید از من تواناتر است که لایق برداشتن نعلین او نیستم» اینجا هیچ صحبتی از حضرت عیسی(ع) نیست و توضیح دادیم که همین اشارۀ حضرت یحیی(ع) به اینکه این فرد بعد از او میاید، نشانگر این است که فرد مورد نظر حضرت عیسی(ع) نیست زیرا حضرت عیسی(ع) بعد از حضرت یحیی(ع) نیامد بلکه همدوره و معاصر او بود.   نویسندۀ مسیحی:   بعدها عیسی از طریق معجزاتش مجدداً به یحیی که در زندان بود اطمینان خاطر داد که او همان «مسیح» موعود است و یحیی به خوبی این را درک نمود که مجدداً او را مسیح مینامد(متی11: 5-2) معاصران، شاهدان عینی و شاگردان عیسی، او را همان کسی میدانستند که در عهد عتیق پیشگویی شده بود، چرا که اینها در نوشته های خود پیشگوییهای ملاکی نبی(1:3) واشعیای نبی(3:40) را در توصیف او بکار میبردند(رجوع کنید متی3: 3-1؛ مرقس1: 3-1؛ لوقا3: 6-4). بنابراین بدون هیچ شک و تردیدی به روشنی پیداست است که موعود انبیای عهد عتیق و یحیی تعمیددهنده، نه محمد بلکه عیسی است. پاسخ:   واقعاً باعث تأسف است. این نویسنده که برای خود در غرب مقام و شأنی دارد و با منتقدین مسیحیت به مناظره میپردازد و از علمای رده بالای مسیحیت تلقی میشود، اینگونه خود را فریب میدهد. آیا انبیاء عهد عتیق و یحیی فقط راجع به مسیح(ع) پیشگویی میکردند؟! البته که نه. هر کس کتاب مقدّس را بخواند میبیند که آیات بسیاری از کتاب مقدّس به پیشگویی شاهان و حوادثی مربوط است که هیچ ربطی به حضرت مسیح(ع) ندارند.   بله برخی از پیشگوییهای کتاب مقدّس مربوط به حضرت عیسی(ع) است و نه تمام آنها، ولی مسیحیان از سر تعصب سعی میکنند تمام پیشگوییها را به شکلی به حضرت عیسی(ع) بچسبانند. حال آنکه در بسیاری از موارد چنانکه در غرب هم امروزه به شدت این تعصبات مسیحی به چالش کشیده شده است، پیشگویی مورد نظر مربوط به امر دیگری است. کتاب مقدّس از حامله شدن زن جوانی سخن میگوید، مسیحیان کلمه را اشتباه ترجمه میکنند و آنرا تبدیل به حامله شدن باکره میکنند، بعد میگویند این آیه پیشگویی در مورد حضرت مسیح است!! در مورد این بشارت هم ما توضیح دادیم که حضرت عیسی(ع) بعد از حضرت یحیی(ع) نیامدند و کسی را به روح القدس تعمید ندادند بلکه تعمید به روح القدس را موکول به آینده کردند(اعمال رسولان5:1)، پس نمیتوانند فرد مورد نظر حضرت یحیی(ع) در این پیشگویی باشند.   اکنون بیش از هزار سال است که کشیشها و تحریفگران و دروغپردازان مسیحی، با تحریف حقیقت سعی میکنند، حقیقت را پنهان کنند و مسیحیان را از پیوستن به راه اسلام که راه هدایت و نجات است، باز دارند. خدا بین ما و آنها به عدالت داوری فرماید. بررسی بشارات کتاب مقدس(6): اشعیا7:21  لطفاً پیش از خواندن مطلب، این مقاله را بخوانید: نکاتی در مورد بشارتهای کتاب مقدّس یکی از بشارتهایی که در باره پیامبر اسلام در کتب مربوطه مطرح میشود بشارت ذیل است در این سخن اشعیای نبی  شتر سوار و الاغ سواری میایند ولی در ترجمه مختصر تغییر کرده است.   متن عبری:   וְרָאָה רֶכֶב, צֶמֶד פָּרָשִׁים--רֶכֶב חֲמוֹר, רֶכֶב גָּמָל; וְהִקְשִׁיב קֶשֶׁב, רַב-קָשֶׁב.     ترجمه در کتاب مقدّس فارسی:   و چون فوج سواران جفت جفت و فوج الاغان و فوج شتران را ببیند آنگاه به دقت تمام توجه بنماید (اشعیاء 7:21)     اگر چه در نگاه اولیه این عبارت از بشارت به  پیامبر اسلام خالی است، اما وقتی به نسخه های اصلی کتاب مقدس مراجعه میکنیم  با بررسی در می یابیم که متن فارسی تحریف یافته مثلا  در متن عبری و متن عربی چاپ روم 1671.م که در سال 1875.م تجدید چاپ شده است به جای عبارت فوج الاغان و فوج شتران عبارت ، راکب حمار و راکب جمل به کار رفته است که بدون شک راکب حمار اشاره به حضرت عیسی است و در اناجیل مکتوب است که حضرت عیسی (ع) سوار بر الاغ وارد اورشلیم شد  و این کار وی اشاره به بشارتی در عهد عتیق نسبت به مسیح داشت و  راکب جمل نیز پیامبر اسلام است، زیرا راکب جمل یعنی شترسوار و پیامبر اسلام(ص) بر شتر سوار میشدند.       لازم به ذکر است که این بشارت نیز از جمله بشارتهای گنگ و پرابهام است و صراحت موجود در بشارت تثنیه18:18 را ندارد. اکنون به بررسی شبهات مسیحیان در این مورد میپردازیم:   نویسندۀ مسیحی:     این تفکر کاملاً بی پایه است و از این متن اشعیا به هیچ وجه نمیتوان به چنین نتیجه گیری رسید.   پاسخ:   همانطور که در نکات مربوط به بشارتهای کتاب مقدّس اشاره کردیم، بشارتهای کتاب مقدّس همیشه گنگ هستند و گاهی پس از وقوع آنها مشخص میشود که این بشارتها در مورد چه چیز بوده است. بشارات کتاب مقدّس به غیر از چند مورد محدود در سایر موارد بسیار اشاره وار و غیرمستقیم و گاهی به شکل رمزگونه است و این بشارت نیز به همین شکل است. ما از روی اشارۀ این آیه به الاغ سوار، متوجه میشویم که منظور حضرت عیسی(ع) است زیرا او سوار بر الاغ به بین مردم آمد و از عبارت شترسوار متوجه میشویم که منظور حضرت محمّد(ص) زیرا آن حضرت نیز سوار بر شتر به مکانهای مختلف سفر میفرمودند.     اگر به ادعاهای خود مسیحیان در مورد پیشگوییهای کتاب مقدّس در مورد حضرت عیسی(ع) نگاهی بیندازیم، متوجه خواهیم شد که اکثر آن بشارتها دور از ذهن هستند، مثلاً وقتی در زکریا11: 13-12 گفته میشود: «و به ایشان گفتم اگر در نظر شما پسند آید مزد مرا بدهید، و الآ ندهید. و خداوند مرا گفت آن را نزد کوزه گر بینداز، این قیمت گران را که مرا به آن قیمت کردند. پس سی پارۀ نقره را گرفته، آنرا در خانۀ خدا نزد کوزه گر انداختم.»، دوستان مسیحی نتیجه میگیرند که این آیه پیشگویی میکند که یهودا در عوض دریافت سی سکه نقره محل حضرت عیسی(ع) را به یهودیان گزارش میدهد! اما خب اگر این بشارت را درست بینگاریم بسیار دور از ذهن است، که مربوط به یهودا باشد، مسیحیان فقط صرف اینکه خدایشان(حضرت مسیح) را به قیمت سی سکه نقره فروختند، میگویند این پیشگویی در مورد عمل یهودا است، حال آنکه در کتاب زکریا صحبت از سی پارۀ نقره است و نه سی سکۀ نقره. پس چگونه مسیحیان چنین بشارتهای گنگی را درست میدانند و بشارتهای گنگ دیگر را رد میکنند؟     نویسندۀ مسیحی:     حتی با نگاهی مختصر به این متن مشخص میشود که این نبوت دربارۀ سقوط بابل است. در آیۀ نهم همین باب میخوانیم: «بابل افتاد، افتاده است.»   در این متن هیچ اشاره ای به «مسیح» یا «محمد» نیست. اشاره به اسبان و الاغان و شتران بیانگر انتشار خبر سقوط بابل به طرق مختلف بوده و مطلقاً هیچ نکته ای مربوط به محمد در آن نیست.   پاسخ:   خیلی جالب است که مسیحیان این پیشگویی را مربوط به سقوط بابل میدانند، ولی وقتی در همین کتاب اشعیای نبی گفته میشود «اینک باکره حامله شد.»(اشعیا14:7) معتقدند که آن پیشگویی در مورد حضرت مسیح(ع) است که از باکره ای به دنیا آمد، حال آنکه این پیشگویی را از ترجمۀ غلط کلمۀ «عَلَمَه» به "باکره" به دست میاورند در حالی که این کلمه به معنای "زن جوان" هم هست و لزومی ندارد آنرا به معنای باکره بدانیم. این پیشگویی نیز که مسیحیان در مورد حضرت عیسی(ع) میدانندش، در حالی که بحث این آیه در مورد حملۀ آحاز به یهودیه است، گذشته از اینکه دهها نقد دیگر بر این بشارت وارد است که برای جلوگیری از اطالۀ کلام از آن میگذرم. پس چگونه است که مسیحیان بشارتی که به ظاهر در مورد ماجرای دیگری است را به حضرت عیسی(ع) نسبت میدهند؟     امّا اینکه حضرت اشعیا در آیۀ نهم فرمودند: «بابل افتاد، افتاده است.» فقط میتواند به معنای وقوع پیشگویی پس از سقوط بابل باشد که اتفاقاً هم مسیح(ع) و هم محمّد(ص) بعد از سقوط بابل آمدند.    ادعای نویسنده مبنی بر اینکه منظور از سواران و ترجمۀ غلط مسیحیان که الاغ سوار و شتر سوار را الاغان و شتران ترجمه کرده اند، این است که خبر سقوط بابل به طرق مختلف نشر پیدا خواهد کرد، فقط یک ادعای دور از ذهن است. او چگونه ادعایش را ثابت میکند؟ واقعاً برای من جالب است که این نویسنده چگونه و از کجا به این نتیجه رسیده است که منظور از این سواران، رسیدن خبر سقوط بابل به طرق مختلف است. اساساً اگر بحث سقوط بابل بود، سقوط بابل فقط برای یهودیان اهمیت داشت، انتشار خبر سقوط آن برای سایر اقوام چه اهمیتی داشت؟     امّا اینکه  میگوید «این آیه مطلقاً هیچ نکته ای راجع به محمّد ندارد» هم یک ادعای دیگر است، خب یهودیان هم میگویند: «تورات و سایر بخشهای عهد عتیق هیچ نکته ای راجع به عیسی ندارند». حال هر پاسخی که مسیحیان به یهودیان میدهند، ما هم به مسیحیان میدهیم. بررسی بشارات کتاب مقدس(5): مزمور45: 6-3 لطفاً قبل از خواندن این مطلب، حتماً این لینک را بخوانید: چند نکته در مورد بشارتها   یکی از بشارتهای کتاب مقدّس که به نظر میرسد در مورد حضرت محمّد(ص) باشد، در مزمور45، آیات 2 تا 5 است(در نسخۀ عبری آیات 3 تا 6):   ג  יָפְיָפִיתָ, מִבְּנֵי אָדָם--    הוּצַק חֵן, בְּשִׂפְתוֹתֶיךָ;עַל-כֵּן בֵּרַכְךָ אֱלֹהִים    לְעוֹלָם. ד  חֲגוֹר-חַרְבְּךָ עַל-יָרֵךְ גִּבּוֹר--    הוֹדְךָ, וַהֲדָרֶךָה  וַהֲדָרְךָ, צְלַח רְכַב--    עַל-דְּבַר-אֱמֶת, וְעַנְוָה-צֶדֶק;וְתוֹרְךָ נוֹרָאוֹת יְמִינֶךָ ו  חִצֶּיךָ, שְׁנוּנִים:    עַמִּים, תַּחְתֶּיךָ יִפְּלוּ; בְּלֵב, אוֹיְבֵי הַמֶּלֶךְ.   ترجمه:   2.تو جمیل تر هستی از بنی آدم و نعمت بر لبهای تو ریخته شده است، بنابراین، خدا تو را مبارک ساخته است تا ابدالآباد.  3.ای جبّار شمشیر خود را بر ران خود ببند، یعنی جلال و کبریایی خویش را 4.و به کبریایی خود سوار شده غالب شو، و به جهت و حلم و عدالت؛ و دست راستت چیزهای ترسناک را به تو خواهد آموخت 5.به تیغهای تیز تو، امتها به زیر تو می افتند و به دل دشمنان پادشاه فرو میرود.     در این آیات از جباری صحبت میشود که با شمشیر و حلم و عدالت، خواهد آمد و اینها همه در مورد حضرت محمّد(ص) صدق میکند. همچنین او جمیل و زیباست که این امر نیز در مورد حضرت محمّد(ص) صدق میکند، نعمت بر لبان او ریخته شده است، که این میتواند اشاره تأثیر کلام حضرت محمّد(ص) باشد، البته باز یادآور میشوم که طبق نکاتی که گفتیم، بشارتهای کتاب مقدّس در مورد حوادث آینده بسیار گنگ و شعرگونه هستند و این بشارت نیز از این حیث مستثنی نیست. اکنون بد نیست به شبهات مسیحیان در مورد این بشارت بپردازیم:   نویسندۀ مسیحی: اول اینکه در آیۀ بعد(آیه 6) همین مزمور، شخصی که از او صحبت شده، خدا خطاب میشود، و عهد جدید بیانگر الوهیت عیسی مسیح از زبان خود اوست(یوحنا58:8؛30:10)، اما محمّد خود بارها و بارها منکر الوهیت خود گردید، و خود را پیامبری مانند سایر مردمان معرفی کرد.   پاسخ: اول اینکه آیۀ 6 او را خدا خطاب کرده است، امر عجیبی نیست، در کتاب مقدس، انسانها به راحتی خدا خطاب میشوند، برای مثال در همین مزامیر، یهودیان «خدایان» خطاب میشوند(مزمور82، آیۀ6)، و حتی شیطان را نیز در عهد جدید «خدای این عصر» مینامند(دوم قرنطیان4:4)، پس وقتی کسی در کتاب مقدّس، خدا خوانده میشود، به معنای این نیست که او واقعاً خداست، این کلمه که به خدا ترجمه میشود را در واقع میشود به صاحب نیز ترجمه کرد، و خب با این معنی در مورد حضرت محمّد(ص) نیز صدق میکند.   دوم اینکه اگر به آیۀ 4، توجه شود این فرد از دست راست خود چیزهای ترسناک را خواهد آموخت، میدانیم که خدا همه چیز را میداند و نیاز ندارد چیزی را بیاموزد، پس مشخص است که شخص مورد نظر خدای حقیقی نیست.   سوم اینکه حضرت عیسی(ع) برعکس فرمایش این نویسندۀ محترم هرگز و هرگز نفرموده است که «من خدا هستم» بلکه برخی از سخنان آن حضرت را مسیحیان تثلیثگرا به نفع خودشان تفسیر میکنند تا بگویند که حضرت عیسی(ع) خداست، برای مثال به همین دو آیه که خودش اشاره کرده است توجه بفرمایید:   -یوحنا58:8: عیسی به ایشان گفت: «آمین، آمین، به شما می‌گویم، پیش از آنکه ابراهیم باشد، من هستم!»   این فرد مسیحی از این که حضرت عیسی(ع) گفته است من قبل از ابراهیم بودم(که البته مترجمین مسیحی بر سر اینکه ترجمه کنند که «قبل از ابرهیم من بودم» یا «قبل از ابراهیم من هستم» اختلاف نظر دارند، ولی خب ذره ای آگاهی از دستور زبان به ما میگوید که "بودم" برای یک امر ماضی صحیح است. البته این ترجمه به "هستم" دلیل خاصی دارد که در فصل مربوط به ادعاهای مسیحیان در مورد الوهیت مسیح، به خوبی به آن خواهیم پرداخت.) نتیجه میگیرد که حضرت خدا بوده است!! اما آیا واقعاً چنین است؟ در پاسخ عرض میکنیم که:  اولاً این امر که حضرت عیسی قبل از ولادت خودش، یعنی پیش از زمان ابراهیم بوده باشد امر عجیبی نیست، اتفاقاً ما این امر را در مورد امامان خود و حضرت محمّد(ص) در برخی روایات میبینیم، ولی ابداً برداشت نمیکنیم که آنها خدا هستند، در واقع خداوند ابتدا روح آنها را خلق کرده است و این امر در مورد حضرت عیسی نیز بوده است، بعد از به دنیا آمدن، آنها دارای جسم شدند، آیا اینکه خدا ابتدا روح کسی را خلق کند و بعد از سالها این روح را وارد جسمی کند، به معنای خدا بودن آن فرد است؟ بالاتر از این سخن حضرت عیسی(ع) را ما از حضرت محمّد(ص) میبینیم: «کنت نبيا و الادم بين الروح و الجسد، بحارالانوار، ج 18، ص 278.» ثانیاً اگر مسیحیان میخواهند از این امر نتیجه به ازلی بودن حضرت عیسی بگیرند، خب یک مخلوق نیز میتواند ازلی باشد، در واقع خدا میتواند در ازل یک مخلوق را خلق کند، آنگاه آن مخلوق، ازلی خواهد بود. در مورد فردی به نام ملکیصدق نیز گفته شده است که او ابتدای ایام و انتهای ایام نداشت(عبرانیان7: 3-1) ولی مسیحیان از اینکه طبق این آیه این فرد باید ازلی و ابدی باشد، نتیجه نمیگیرند که او خداست.   -یوحنا30:10: حضرت عیسی فرمود: «من و پدر یکی هستیم.» مسیحیان از این آیه نتیجه میگیرند که حضرت عیسی(ع) ادعا کرده است که همان خدا(پدر) است، در پاسخ عرض میکنیم که: اولاً اگر به آیات پیشین نگاه کنیم، میبینیم که بحث فقط بر سر نگهداری از گوسفندان خداست، و حضرت عیسی هم در مورد «نگهبان گوسفندان خدا» بودن، خودش را با خدا یکی دانسته است، و نه در الوهیت و خدا بودن. ثانیاً اگر به ادامۀ آیات نگاه کنیم، میبینیم که یهودیان خواستند آن حضرت را اعدام کنند ولی آن حضرت فرمود که منظورش سخن مزامیر6:82 است که یهودیان را خدایان مینامد، پس اگر با این سخن حضرت عیسی، خودش خدا باشد، باید یهودیان را نیز خدا دانست. ضمن اینکه وقتی یهودیان او را سنگسار نکردند، مشخص است که متوجه شدند که او ادعای خدایی نکرده است. ثالثاً این یکی(hen) بودن در کتاب مقدّس در موارد دیگر نیز برای کسانی به کار رفته است که میدانیم یکی نیستند، مثل یکی بودن حواریون(یوحنا12:17)، یکی بودن کارنده(پولس) رویاننده(خدا) و سیراب کننده(آپلس)(اول قرنطیان3: 8و6)، یکی بودن زن و شوهر بعد از ازواج(متی6:19). در واقع مشخص است که منظور اتحاد است و نه یکی بودن مطلق، زیرا زن غیر از شوهر است، پولس و آپلس چنانکه مسیحیان هم قبول دارند غیر از خدا هستند و حواریون هم دوازده فرد مختلف بودند، و به همین ترتیب حضرت عیسی هم خدا نبود. پس این آیه نیز خدا بودن حضرت عیسی(ع) را نشان نمیدهد، در واقع عهد جدید هیچ تأکیدی بر خدا بودن حضرت عیسی(ع) ندارد، بلکه این خود مسیحیان هستند که به صورت خودسرانه با ترجمه و تفسیرهای غلط میخواهند چنین امری را به عهد جدید نسبت بدهند. ضمن اینکه حضرت عیسی(ع) بارها و بارها در کتاب مقدّس سخنانی فرموده اند که نشان میدهد که ایشان خدا نیستند، در این باره در فصل مربوط به حضرت عیسی(ع) سخن خواهیم گفت.     نویسندۀ مسیحی:  به علاوه مسیح در آمدن اوّلش به این جهان با شمشیر نیامد ولی کتاب مقدّس اعلام میکند که وی در بازگشت پرجلالش با «لشکرهای آسمانی» خواهد آمد(مکاشفه19: 16-11). بار اوّل آمد تا بمیرد(مرقس45:10؛ یوحنا10: 11-10) اما بار دوم «از آسمان با فرشتگان قدرت خود ظهور خواهد نمود، در آتش مشتعل و انتقام خواهد کشید»(دوم تسالونیکیان1: 8-7). بنابراین در اینجا هیچ نشانه ای از پیشگویی در مورد محمد مشاهده نمیشود، در حقیقت، عهد جدید صراحتاً در این خصوص به نام مسیح اشاره میکند(عبرانیان8:1)   پاسخ:   نخست در مورد اینکه میگوید که عبرانیان8:1 با صراحت این پیشگویی را به مسیح نسبت میدهد، متن عبرانیان8:1 میگوید: « امّا دربارۀ پسر می‌گوید: "تخت سلطنت تو، ای خدا(چنانکه گفتیم خدا در کتاب مقدّس به انسانها هم اطلاق میشود.)، تا ابد پایدار خواهد ماند، و عدالت، عصای پادشاهی تو خواهد بود."»  و در آیۀ بعد هم میگوید: «تو درستکاری را دوست داشته و از نادرستی بیزار بوده‌ای؛پس خدا، خدای تو، تو را با روغن شادمانی مسح کرده، و اینگونه تو را مقامی والاتر از همقطارانت بخشیده است.» هر کس این متن را مقایسه کند با متن آیات 3 تا 5 از باب مزمور45، متوجه میشود که این دو متن یکی نیستند و اگر این سخنان در جایی به حضرت عیسی(ع) نسبت داده شده باشد، در آیات مورد بحث ما نبوده است، پس این ادعا باطل است. دوم در مورد با شمشیر آمدن حضرت عیسی(ع) در مرتبۀ دوّم، ما هم ادعا نکردیم که از آنجایی که حضرت عیسی(ع) با شمشیر نیامد، این پیشگویی در مورد حضرت عیسی(ع) نیست، بلکه دلایل بهتری داریم. در آیۀ 2 از همین مزمور45 میفرماید: «تو جمیلتر هستی از بنی آدم...» پس فرد مورد نظر باید چهرۀ بسیار زیبایی داشته باشد، ولی در پیشگویی اشعیا2:53 که مسیحیان نیز قبول دارند که در مورد حضرت عیسی(ع) است، گفته شده است که چهرۀ زیبا و جذابی ندارد که ما شیفته اش شویم: «او را نه صورتی و نه جمالی میباشد و چون به او مینگریم منظری ندارد که مشتاق او باشیم.» پس حضرت عیسی(ع) طبق پیشگویی حضرت اشعیا(ع) زیبا نبوده است و برعکس در مورد پیامبر اسلامی از زیبا و نورانی بودن چهره اش سخنها گفته شده است، پس فرد مورد پیشگویی مزمور45 که فردی زیباست، نمیتواند حضرت عیسی(ع) باشد، زیرا حضرت عیسی(ع) طبق اشعیا2:53 زیبا نبودند.   باز از سوی دیگر در آیۀ 9 از این پیشگویی گفته شده است: «دختران پادشاهان از زنان نجیب تو هستند...» این پیشگویی میتواند در مورد حضرت محمّد(ص) صحیح باشد چون برخی از زنانشان از دختران سران قوم بودند ولی به هیچ وجه نمیتواند در مورد حضرت عیسی(ع) باشد، زیرا حضرت عیسی(ع) اصلاً زن نداشتند که حال بخواهد دختر پادشاه باشد.   باز از سوی دیگر در آیۀ 16 از همین پیشگویی گفته شده است: «به عوض پدرانت، پسرانت خواهند بود و ایشان را بر تمام جهان سرور خواهی ساخت.» و ما میدانیم حضرت عیسی(ع) هیچ فرزندی نداشته، زیرا اصلاً ازدواج نفرموده است، ولی حضرت محمّد(ص) از طرف حضرت زهرا(س) پسرانی داشت که ائمۀ شیعیان و مورد احترام سنّیان هستند، و سروری آنها بر تمامی جهان میتواند اشاره به عصر ظهور باشد، البته ممکن است گفته شود، حضرت محمّد(ص) پسری نداشتند و ائمه هم به غیر از امام علی(ع) که پسرعموی ایشان بود، نوادگان دختری وی بودند، اتفاقاً در فرهنگ یهودیت و مسیحیت، که این مزمور45 هم جزء کتاب مقدّس آنهاست، فرزند کسی بودن از طرف مادری نیز ممکن است، مثلاً حضرت عیسی(ع) به این دلیل فرزند داود خوانده میشد که مادرش حضرت مریم(س) از نوادگان حضرت داود(ع) بود، پس ائمه را پسران حضرت محمّد(ص) خواندن کاملاً با فرهنگ کتاب مقدّس همخوانی دارد.   البته این نویسندۀ مسیحی ناامیدانه در آخر فرمایشاتش میگوید که هیچ نشانه ای از در مورد حضرت محمّد(ص) در این آیات دیده نمیشود!!! من از خدا برای ایشان آرزوی چشمانی بینا میکنم، تا شاید بتواند ببیند. بررسی بشارات کتاب مقدس(4): حبقوق نبی3:3 لطفاً قبل از این مطلب، لینک مقابل را حتماً بخوانید: چند نکته در مورد بشارتها   یکی از بشارتهای کتاب مقدّس در مورد حضرت محمّد(ص)، در کتاب حبقوق نبی، باب3، آیه3، قرار دارد. در این آیه چنین میخوانیم:   אֱלוֹהַּ מִתֵּימָן יָבוֹא, וְקָדוֹשׁ מֵהַר-פָּארָן סֶלָה; כִּסָּה שָׁמַיִם הוֹדוֹ, וּתְהִלָּתוֹ מָלְאָה הָאָרֶץ.   ترجمه:   خدا از تیمان آمد، و قدوس از جبل(کوه) فاران سلاه، جلال او آسمانها را پوشانید و زمین از تسبیح او مملو گردید.     آمدن این قدوس که از کوه فاران که قاعدتاً باید در عربستان واقع باشد، به احتمال زیاد باید اشاره ای به پیامبر بزرگوار اسلام باشد که در کوه نور در عربستان مبعوث شده است. البته همانطور که گفتیم، بیشتر بشارات به همین شکل گنگ و پر از ابهام هستند.   حال بد نیست به سراغ شبهات مسیحیان در این مورد بپردازیم:   نویسندۀ مسیحی:  بعضی از محققان مسلمان بر این باورند که این آیه اشاره به محمّد است، که از فاران(عربستان) میاید و آن را در ارتباط با تثنیه32:2 بکار میبرند، همانطور که قبلاً اشاره شد، کوه فاران نه در نزدیکی مکه، محل آمدن محمّد، بلکه صدها مایل دور از مکه قرار دارد،   پاسخ:   در این مورد، پیشتر پاسخ داده بودیم:   در نقشه های کتاب مقدس، در شبه جزیرۀ سینا، جایی هست به نام فاران، ولی در کتاب مقدس فاران دیگری هم وجود دارد که در عربستان قرار دارد. اگر به پیدایش25: 18-13 نگاه کنید، پسران حضرت اسماعیل(ع) نام برده میشوند و در آخر گفته میشود:«ایشان از حویله تا شور، که مقابل مصر، به سمت آشور واقع است، ساکن بودند. و نصیب او در میان همۀ برادران او افتاد.»   از این آیه مشخص میشود که شور بین مصر و آشور(عراق) واقع است، که در مقابل مصر به سمت عراق است، که تقریباً مرض بین اردن و عربستان است(جنوب اردن و شمال عربستان). در مورد حویله نیز اگر به پیدایش10: 30-26 نگاه کنیم، فرزندان یقطان را نام میبرد که حویله نیز در بین آنان است، و در آخر میگوید: «مسکن ایشان از میشا بود به سمت سفاره، که کوهی از کوههای شرقی است.» این کوههای شرقی در فرهنگ کتاب مقدس و در نقشه های آن به معنای کوههای سبا و یمن است. در میتنِف بایبل دیکشنری، نیز این مسئله تأیید میشود. پس محل شور، جنوب اردن است و محل حویله در کوههای یمن است. پس بنی اسماعیل، بین جنوب اردن تا کوههای یمن زندگی میکردند، که خب در نتیجه آنها در منطقۀ عربستان و به طور دقیقتر در حجاز، ساکن بودند که مرکز عربستان و حجاز، مکه است.   از سوی دیگر، در پیدایش21:21، میبینیم که اسماعیل در «فاران» ساکن شد. از طرفی دیدیم که فرزندان اسماعیل در عربستان و در حجاز ساکن بودند، پس این فارانی که اسماعیل، در آن ساکن شد، و فرزندانش به دنیا آمدند باید در عربستان واقع باشد و غیر از آن فارانی باشد که در شبهه جزیرۀ سینا قرار دارد. البته ممکن است گفته شود که آن فاران یک کوه بود و این فاران یک صحراست، در پاسخ میگوییم، هیچ استبعادی ندارد که در صحرا، کوهی هم واقع باشد. سرزمین حجاز که بنی اسماعیل در آن ساکن بودند هم صحرا داشت و هم کوه. در واقع فاران نام یک منطقه است که هم کوه و هم صحرا دارد و طبق پیشگویی کتاب مقدس قرار است که یهوه از کوهی در آن درخشان شود.   باز اگر پرسیده شود که خب از کجا معلوم که این درخشش در آن فاران دیگر، که در شبهه جزیرۀ سینا واقع است، رخ ندهد؟ پاسخ میدهیم که خود مسیحیان هم قبول دارند که هیچ اتفاق خاصی در آنجا رخ نداده است ولی از کوهی در حجاز، پیامبری مبعوث شد که دین مبینش، به سرعت جهانی شد، و هم امروز با تمام تلاشهای استعمار برای نابودی اسلام، بیش از یک و نیم میلیارد پیرو دارد، پس قابل قبول خواهد بود که این درخشش باید مربوط به فاران عربستان باشد و نه فاران مصر.     نویسندۀ مسیحی:  به علاوه، این آیه از آمدن «خدا» سخن میگوید نه از محمّد که ادعای خدایی نداشت.   پاسخ:  یک بار دیگر به متن آیه نگاه کنید: «خدا از تیمان آمد، و قدوس از جبل(کوه) فاران سلاه». این آیه نگفته است که خدا از فاران آمد. میگوید قدوس از فاران آمد و خدا از تیمان آمد. قدوس یعنی فرد بسیار مقدّس. این آیه از آمدن دو نفر سخن گفته است، خدا که از تیمان آمد و قدوس که از فاران آمد و این آیه از آمدن خدا از فاران سخن نگفته است.     نویسندۀ مسیحی:  بالاخره اینکه کلمۀ تسبیح(حمد) نمیتواند اشاره به محمد(به معنی «حمد شده») باشد، زیرا که هم «تسبیح» و هم «جلال» در مورد خدا است، و مسلمانان خود اولین کسانی هستند که میدانند محمد خدا نیست و نباید مثل خدا حمد و تسبیح گفته شود.   پاسخ: اول اینکه همانطور که گفتیم بشارات کتاب مقدس، معمولاً شعرگونه هستند و اینجا تسبیح میتواند به منزلۀ این باشد که در روزی چون امروز با گذشت 1400 سال از زمان حضرت محمّد(ص) هنوز هم، هر روز چندین بار از مساجد، ندای «أشهد أنّ محمّداً رسول الله» به گوش میرسد و مسلمانان با شنیدن نام آن حضرت بر او صلوات میفرستند و جلال او در آسمان میتواند به معنای عظمتی باشد که حضرت محمّد(ص) در نزد اهل آسمان دارد. دوم اینکه ما ادعا نکردیم که از این آیه «حمد شده» بودن این قدوس برداشت میشود، که به معنای محمّد است ولی اگر بخواهیم با نگرشی شعرگونه به این بشارت نگاه کنیم، این برداشت نیز ممکن است. در آخر اگر مسیحیان با برداشت شعرگونه از بشارتها مخالف باشند، که البته هرگز چنین مخالفتی نخواهند کرد، زیرا در این صورت باید اشتباه بودن بسیاری از آیات و بشاراتی که به آنها معتقدند را بپذیریند، بیشتر تکیۀ ما روی آمدن قدوس از فاران است، و این تسبیح و جلال میتواند مربوط به خدا باشد که از تیمان میاید. بررسی بشارات کتاب مقدس(3): تثنیه10:34   در برخی از کتابهای اسلامی به تثنیه10:34 به عنوان تأیید برای بشارت تثنیه18:18 اشاره شده است، ولی این ادعا درست نیست و این آیه از کتاب مقدس کمکی به بشارت تثنیه18:18 نمیکند. ما در این مورد بحثی نداریم ولی نویسندۀ مسیحی ادعاهای باطلی در این مورد کرده است که باید پاسخش را بدهیم. این نویسندۀ مسیحی در این مورد چنین مینویسد:   نویسندۀ مسیحی:    «نبی ای مثل موسی تا به حال برنخاسته است که خداوند او را روبرو شناخته باشد.» مسلمانان میگویند که این آیه ثابت میکند که نبی موعود نمیتواند «اسرائیلی» بلکه منظور محمد است. در پاسخ به این ادعا لازم است به چند مورد اشاره کرد.   اول،«تا به حال»، یعنی از مرگ موسی تا پایان کتاب تثنیه، احتمالا توسط یوشع نوشته شده است، حتی اگر به اعتقاد پاره ای از منتقدان، سفر تثنیه، خیلی دورتر نوشته شده باشد، باز هم قرنها قبل از آمدن مسیح نوشته شده و از این رو هیچ ارتباطی با محمّد ندارد.   پاسخ:   این سخن نویسندۀ مسیحی که گفته است: «مسلمان میگویند...» سخن درستی نیست، اتفاقاً مسلمانان زیادی هم هستند که قبول دارند این آیات کمکی به اثبات بشارت تثنیه18:18 نمیکند، ما نیز قبول داریم که این آیه فقط ثابت میکند که تا زمان نوشته شدن این کتاب پیامبری مثل موسی نیامده است و نه بعد از آن.   در اینجا نویسندۀ مسیحی سعی کرده است که یک استدلال ضعیف از مسلمانان را مطرح کند، تا بعد به کمک آن تلقین کند که مسلمانان قدرت پاسخی ندارد، این درحالی است که نویسنده در کتابش هیچ اشاره ای به بشارت اشعیا42 نکرده است، پس آشکار است که سعی میکند بیشتر پاسخهای ضعیف مسلمانان را مطرح کند تا پاسخهای قوی را.     نویسندۀ مسیحی:   دوم،مسیح تحقق کامل این پیشگویی درباره نبی موعود بود و نه محمد(به توضیحات مربوط به تثنیه18: 18-15 رجوع کنید.)   پاسخ:   اول اینکه در مورد تحقق پیشگویی تثنیه18: 18-15 پیشتر هم توضیح دادیم که این پیشگویی نمیتواند در مورد حضرت عیسی(ع) باشد:«طبق متن آیه، قرار است، فردی مثل حضرت موسی(ع) مبعوث شود. چه چیز حضرت عیسی(ع) مثل حضرت موسی(ع) است؟ حضرت موسی(ع) بین قوم خود رهبر و عزیز بود، ولی حضرت عیسی(ع) بین قومش مقام و منزلتی نداشت؛ حضرت موسی(ع)، صاحب شریعت بود، ولی کتاب مقدس به هیچ وجه حضرت عیسی(ع) را صاحب شریعت معرفی نمیکند؛ حضرت موسی(ع) به مرگ طبیعی وفات یافت، ولی به خیال مسیحیان، حضرت عیسی(ع) کشته شد؛ حضرت موسی(ع) به میان قومی بت پرست رفت، ولی حضرت عیسی(ع) به سوی قومی یکتاپرست و دیندار رفت؛ حضرت موسی(ع) از میان قوم هجرت کرد ولی حضرت عیسی(ع) همواره بین قوم ماند تا زمانی که توسط خداوند به آسمان رفت؛ حتی حضرت موسی(ع) به شکلی عادی به دنیا آمد ولی حضرت عیسی(ع) به شکلی معجزه آسا، قدم به جهان گذاشتند. همچنین موسی(ع) خدا نبود ولی مسیحیان حضرت عیسی(ع) را خدا میدانند. با این حساب چگونه حضرت عیسی(ع) مثل حضرت موسی(ع) است که بشود این پیشگویی را به او نسبت داد؟!» دوم اینکه گویا نویسندۀ مسیحی، استدلال اوّل خویش را فراموش کرده است، طبق فرمایشات خود ایشان این پیشگویی از زمان مرگ موسی است، تا زمان نوشته شدن کتاب تثنیه که همه متفق القول هستند که قرنها پیش از حضرت عیسی(ع) نوشته شده است، و همانطور که نمیتواند به پیشگویی مربوط به حضرت محمّد(ص) کمک کند، برای حضرت عیسی(ع) نیز کمکی نمیکند. من نمیدانم چگونه این دوستان مسیحی پر کاهی را در چشم ما میبینند و پارۀ چوبی را در چشم خود نمیبنند.     نویسندۀ مسیحی:   سوم، این آیه نمیتواند اشاره به محمد باشد زیرا گفته شده نبی ای که خواهد آمد «در جمیع آیات و معجزاتی که خداوند او را فرستاد»(تثنیه34:11) مانند موسی خواهد بود. محمّد به اعتراف خود آیات و معجزاتی نظیر آنچه موسی و عیسی انجام دادند، نکرد(بقره118؛ آل عمران183)   پاسخ:   نخست اینکه نویسندۀ مسیحی علیرغم اینکه سخنش در مورد اینکه پیشگویی در مورد عیسی(ع) است، باطل و بی اساس است باز سعی میکند بر اساس ادعای باطل خود بگوید که معجزات عیسی و موسی مثل هم بوده است!!! بنده دلم به حال این نویسنده میسوزد که اینگونه برای اثبات ادعاهای باطل خود و دفاع از یک اندیشۀ باطل، حتی روی حقایق تاریخی هم پا میگذارد، معجزات موسی و عیسی چه شباهتی به هم داشتند؟ اصلا موسی و عیسی چه شباهت منحصر به فردی داشتند که سایر انبیاء با موسی چنان شباهتی نداشتند؟   دوم اینکه میگوید حضرت محمّد(ص) اعتراف کرده است که معجزاتی مثل موسی و عیسی ندارد و به عنوان مدرک به آیات 118 و 183 از سوره های بقره و آل عمران اشاره میکند، در این مورد   اولاً مرتکب مغالطۀ مصادره به مطلوب شده است و بدون اینکه دلیلی بر اینکه نویسندۀ قرآن خود حضرت محمّد(ص) است، ادعا میکند که این آیات اعتراف آن حضرت است!!   ثانیاً حضرت محمّد(ص) مورد پیشگویی این آیه نبوده که بخواهد معجزه ای مثل موسی و عیسی بیاورد ولی اگر به کتابهای اسلامی نگاهی مینداختند ، معجزات زیادی از حضرت محمّد(ص) میدیدند که شبیه معجزات حضرت موسی(ع) و همچنین معجزاتی شبیه معجزات حضرت عیسی(ع) است، اگر حضرت موسی(ع) دریا را شکافت، حضرت محمّد(ص) ماه را شکافت(در مورد معجزۀ شق القمر در آینده بحث خواهیم کرد) و اگر حضرت موسی(ع) با عصایش حیله و مکر فرعونیان را نابود کرد(خورده شدن سحر ساحران توسط عصای موسی)، حضرت محمّد(ص) نیز با معجزه حیله و مکر قریشیان را باطل کرد(عبور حضرت محمد از بین کسانی که میخواستند او را بکشند، بدون اینکه دیده شود. و همچنین خورده شدن برگۀ پیمان تحریم اقتصادی بنی هاشم توسط موریانه) همچنین، اگر حضرت عیسی(ع) مرده زنده کرد، حضرت محمّد(ص) نیز طبق روایات تاریخی کودکی که پدرش او را زنده بگور کرده بود را زنده فرمود، و اگر حضرت عیسی(ع) با غذای کمی تعداد زیادی را غذا داد، حضرت محمّد(ص) نیز طبق روایات تاریخی با معجزه اقلاً دو بار اینکار را کرده است، یکبار در ماجرای یوم الدار و یک بار هم در ماجرای خندق و اگر حضرت عیسی(ع) بیماران را شفا دادند، شفای بیماران و برکت دادن مردم از سوی حضرت محمّد(ص) نیز در تاریخ ذکر شده است.   ثالثاً در مورد دو آیه که از قرآن ذکر میکند، آیۀ 118 از سورۀ بقره چنین میفرماید: « افراد ناآگاه گفتند: "چرا خدا با ما سخن نمى‏گويد؟! و يا چرا آيه و نشانه‏اى براى خود ما نمى‏آيد؟!" پيشينيان آنها نيز، همين گونه سخن مى‏گفتند دلها و افكارشان مشابه يكديگر است ولى ما (به اندازه كافى) آيات و نشانه‏ها را براى اهل يقين (و حقيقت‏جويان) روشن ساخته‏ايم‏» این آیه هیچ اشاره ای به معجزات حضرت عیسی(ع) و حضرت موسی(ع) ندارد، و از این گذشته میفرماید که آیات و نشانه برای اهل یقین ارائه شده است، چگونه از این آیه نتیجه میگیرند که حضرت محمّد(ص) معجزه ای شبیه موسی و عیسی(ع) ندارد؟ و آیۀ 183 از سورۀ آل عمران چنین میفرماید: «(اينها) همان كسانى (هستند) كه گفتند: "خداوند از ما پيمان گرفته كه به هيچ پيامبرى ايمان نياوريم تا (اين معجزه را انجام دهد:) يك قربانى بياورد، كه آتش [صاعقه آسمانى‏] آن را بخورد!" بگو: "پيامبرانى پيش از من، براى شما آمدند و دلايل روشن، و آنچه را گفتيد آوردند پس چرا آنها را به قتل رسانديد اگر راست مى‏گوييد؟!"» در این آیه نیز صحبتی از معجزۀ عیسی و موسی(ع) نیست و همچنین صحبتی از اینکه حضرت محمّد(ص) معجزه ندارد نشده است، گویا نویسندگان مسیحی همانطور که کتاب مقدس خودشان را به بدترین شکل ممکن تفسیر میکنند و از دل این کتاب توحیدی، تثلیث و سه گانه پرستی را استخراج میکنند، میخواهند قرآن را نیز تفسیر برأی کنند.   به راستی چرا این این افراد فراموش میکنند که خدا ناظر به اعمالشان است.   نویسندۀ مسیحی:  و در آخر، نبی موعود در کتاب تثنیه مانند موسی خواهد بود که با خدا روبرو همکلام شد(تثنیه10:34) محمد هرگز ادعا نکرد که مستقیماً با خدا همکلام شده باشد، بلکه وحی خود را از طریق فرشته(جبرئیل) میگرفت(فرقان32؛ بنی اسرائیل105) اما عیسی از سوی دیگر مانند موسی شفیع بی واسطه ای بود(اول تیموتائوس5:2؛  عبرانیان9:15) که با خدا روبرو صحبت میکرد، (رجوع کنید یوحنا18:1؛ 49:12؛ 17) پس پیشگویی مندرج در کتاب تثنیه برخلاف ادعای بسیاری از مسلمانان، هیچ ارتباطی با محمّد ندارد.   پاسخ:   در مورد اینکه حضرت عیسی(ع) شباهتی به حضرت موسی(ع) ندارد پیشتر توضیح دادیم، ولی در مورد روبرو با خدا صحبت کردن، راستش از سخن نویسندۀ مسیحی خنده ام میگیرد، او که خود بعداً در جاهای دیگری از کتاب خودش بحث معراج را مطرح میکند، اینجا خودش را به ندانستن میزند و صحبتی از آن نمیکند، طبق روایات مربوط به معراج حضرت محمّد(ص) به آسمان رفت و در جایی که حتی جبرئیل هم قادر نبود بدانجا وارد شود، بدون هیچ واسطه ای با خداوند سخن گفت، و اگر حضرت موسی(ع) و حضرت عیسی(ع) بر روی زمین با خدا صحبت کردند، حضرت محمّد(ص) طبق روایات مربوط به معراج در آسمان و بدون هیچ حائلی با خداوند سخن گفتند.   البته گویا نویسنده سعی کرده است تلقین کند که شباهت موسی و عیسی(ع) در این است که در روبرو با آنها صحبت کرده است، ولی گویا فراموش کرده است که این شباهت باید چیزی منحصر به فرد باشد و بین ایندو و سایر پیامبران وجود نداشته باشد، به غیر از حضرت محمّد(ص) که در معراج با خداوند روبرو سخن گفت، طبق خود کتاب مقدس خدا در برابر پیامبران دیگر نیز ظاهر میشود و با آنها سخن میگوید: او با نوح راه میرود(پیدایش9:6) و با او سخن هم میگوید(پیدایش، بابهای 6و7)؛ همچنین بر ابراهیم ظاهر میشود و با او سخن میگوید(پیدایش7:12؛ 1:17)؛ بر اسحاق نیز ظاهر میشود و با او سخن میگوید(پیدایش2:26) و غیر از صحبت کردن روبرو با یعقوب، با او کشتی هم میگیرد(پیدایش32: 29-24) و... پس روبرو با خدا صحبت کردن چیزی نیست که مختص حضرت عیسی و حضرت موسی باشد.     پس در پایان این بحث ما نشان دادیم که همچنان پیامبر شبیه به حضرت موسی(ع) که در تثنیه18:18 به او اشاره شده است، همان حضرت محمّد(ص) است ولی همانطور که در ابتدا پذیرفتیم تثنیه10:34 کمکی به این بحث نمیکند. بررسی بشارات کتاب مقدس(2): تثنیه2:33 قبل از خواندن این مطلب حتماً این مطلب را بخوانید: نکاتی در مورد بشارتها یکی از بشارتهای کتاب مقدّس به حضرت محمّد مصطفی(ص) در تثنیه2:33 است. متن آیه را ببینید:   וַיֹּאמַר, יְהוָה מִסִּינַי בָּא וְזָרַח מִשֵּׂעִיר לָמוֹ--הוֹפִיעַ מֵהַר פָּארָן, וְאָתָה מֵרִבְבֹת קֹדֶשׁ; מִימִינוֹ, אשדת (אֵשׁ דָּת) לָמוֹ. ترجمه: گفت: یهوه از سینا آمد، و از سعیر بر ایشان طلوع نمود، و از جبل(کوه) فاران درخشان گردید، و با کرورهای مقدّسین آمد، و از دست راست او برای ایشان شریعت آتشین پدید آمد.     این بشارت نکتۀ جالبی از سه بار تجلّی کردن خداوند از سینا، سعیر و کوه فاران(پاران) است. نمود اوّل خداوند در سینا بعثت حضرت موسی(ع) است، و در سعیر بعثت حضرت عیسی(ع)، است و درخشش او از کوه فاران یا کوه پاران، بعثت حضرت محمّد(ص) است، فاران در عربستان قرار دارد و میدانیم حضرت محمّد(ص) در کوه نور در عربستان و در غار حراء مبعوث شدند. البته همانطور که در نکات مربوط به بشارتها گفتیم، بشارتها معمولاً خیلی گنگ هستند و این بشارت نیز چنین است. حال بد نیست به شبهات مسیحیان در این مورد بپردازیم.   نویسندۀ مسیحی: به هر حال این ادعا را به سادی میتوان با نگاهی به نقشه جغرافیا پاسخ داد. فاران و سعیر نزدیک مصر و در شبهه جزیرۀ سینا قرار دارند(رجوع کنید به پیدایش6:14؛ اعداد12:10؛ 16:12؛ 30:13؛ تثنیه1:1)، نه در فلسطین که محل زندگی و رسالت عیسی بود. فاران نه در نزدیکی مکه، بلکه صدها مایل دورتر از آن، در جنوب فلسطین و شما سینا قرار دارد.   پاسخ: لزومی ندارد ما از اینکه سعیر کجاست دفاعی بکنیم زیرا بحث ما در مورد فاران و پیامبر حضرت محمّد(ص) است. در نقشه های کتاب مقدس، در شبه جزیرۀ سینا، جایی هست به نام فاران، ولی در کتاب مقدس فاران دیگری هم وجود دارد که در عربستان قرار دارد. اگر به پیدایش25: 18-13 نگاه کنید، پسران حضرت اسماعیل(ع) نام برده میشوند و در آخر گفته میشود:«ایشان از حویله تا شور، که مقابل مصر، به سمت آشور واقع است، ساکن بودند. و نصیب او در میان همۀ برادران او افتاد.»   از این آیه مشخص میشود که شور بین مصر و آشور(عراق) واقع است، که در مقابل مصر به سمت عراق است، که تقریباً مرض بین اردن و عربستان است(جنوب اردن و شمال عربستان). در مورد حویله نیز اگر به پیدایش10: 30-26 نگاه کنیم، فرزندان یقطان را نام میبرد که حویله نیز در بین آنان است، و در آخر میگوید: «مسکن ایشان از میشا بود به سمت سفاره، که کوهی از کوههای شرقی است.» این کوههای شرقی در فرهنگ کتاب مقدس و در نقشه های آن به معنای کوههای سبا و یمن است. در میتنِف بایبل دیکشنری، نیز این مسئله تأیید میشود. پس محل شور، جنوب اردن است و محل حویله در کوههای یمن است. پس بنی اسماعیل، بین جنوب اردن تا کوههای یمن زندگی میکردند، که خب در نتیجه آنها در منطقۀ عربستان و به طور دقیقتر در حجاز، ساکن بودند که مرکز عربستان و حجاز، مکه است.   از سوی دیگر، در پیدایش21:21، میبینیم که اسماعیل در «فاران» ساکن شد. از طرفی دیدیم که فرزندان اسماعیل در عربستان و در حجاز ساکن بودند، پس این فارانی که اسماعیل، در آن ساکن شد، و فرزندانش به دنیا آمدند باید در عربستان واقع باشد و غیر از آن فارانی باشد که در شبهه جزیرۀ سینا قرار دارد. البته ممکن است گفته شود که آن فاران یک کوه بود و این فاران یک صحراست، در پاسخ میگوییم، هیچ استبعادی ندارد که در صحرا، کوهی هم واقع باشد. سرزمین حجاز که بنی اسماعیل در آن ساکن بودند هم صحرا داشت و هم کوه. در واقع فاران نام یک منطقه است که هم کوه و هم صحرا دارد و طبق پیشگویی کتاب مقدس قرار است که یهوه از کوهی در آن درخشان شود.   باز اگر پرسیده شود که خب از کجا معلوم که این درخشش در آن فاران دیگر، که در شبهه جزیرۀ سینا واقع است، رخ ندهد؟ پاسخ میدهیم که خود مسیحیان هم قبول دارند که هیچ اتفاق خاصی در آنجا رخ نداده است ولی از کوهی در حجاز، پیامبری مبعوث شد که دین مبینش، به سرعت جهانی شد، و هم امروز با تمام تلاشهای استعمار برای نابودی اسلام، بیش از یک و نیم میلیارد پیرو دارد، پس قابل قبول خواهد بود که این درخشش باید مربوط به فاران عربستان باشد و نه فاران مصر.     نویسندۀ مسیحی: به علاوه، در این آیه سخن از آمدن «خداوند» است و نه محمّد. خداوند با کرورهای مقدسین میاید و نه با کرورهای سرباز، آن چنان که محمّد آمد. در این متن هیچ پایه ای برای حقانیت ادعای مسلمانان مبنی بر پیشگویی در مورد محمّد وجود ندارد.   پاسخ: دل من برای این نویسنده میسوزد. چقدر بد است که تعصب داشته باشیم که از یک چیز باطل دفاع کنیم، آنگاه مجبور میشویم که اینگونه سخنان باطل به زبان آوریم.   نویسنده میگوید که حضرت محمّد(ص) با کرورهای سرباز آمد!! همانطور که گفتیم این آیه مربوط به بعثت است و در زمان بعثت پیامبر سربازی نداشت، در بیشتر زمان پیامبری آن حضرت نیز سربازی در کار نبود، و حضرت محمّد(ص) سالها در برابر آزار و اذیت مشرکین دفاعی نداشت. امّا اگر منظور نویسنده این است که حضرت محمّد(ص) در زمانهای بعد از هجرت به مدینه، جنگهایی را با کفار داشتند، بد نیست به این فرد فراموشکار یادآوری کنیم که خداوند طبق کتاب مقدس خودشان، به حضرت موسی(ع) نیز بعد از هجرت، فرمان به جهاد میدهد، آنهم چه جهادی: «اما از شهرهاي‌ اين‌ امت‌هايي‌ كه‌ يَهُوَه‌، خدايت‌، تو را به‌ ملكيت‌ مي‌دهد، هيچ‌ ذي‌نفس‌ را زنده‌ مگذار. بلكه‌ ايشان‌ را، يعني‌ حتيان‌ و اموريان‌ و كنعانيان‌ و فَرِزّيان‌ و حِوّيان‌ و يبوسيان‌ را، چنانكه‌ يَهُوَه‌، خدايت‌، تو را امر فرموده‌ است‌، بالكل‌ هلاك‌ ساز.» (تثنیه20: 17-16) میبینیم که خدای محبت در این کتاب مقدس، به حضرت موسی(ع) فرمان میدهد که به قتل عامی گسترده در مناطقی که «خدا او را به ملکیت داده است» بپردازد. کاری که هرگز حضرت محمّد(ص) فرمانی مبنی بر آن از خداوند دریافت نکرد و البته هر کس میخواهد بداند که حضرت موسی(ع) به چه نیکویی این فرمان خدا را در مورد آن نگونبختان اجرا کرده است، برود و کتاب مقدّس را بخواند. پس اگر سرباز به همراه داشتن بد است، پیش از اینکه برای حضرت محمّد(ص) بد باشد، برای موسی و یوشع و داود و سلیمان و ... بد است، به خصوص که طبق کتاب مقدّس اینها کشتار زنان و کودکان را نیز در برنامۀ کار خود داشتند، ولی حضرت محمّد(ص) هرگز دستور به کشتار نداد و قرآن نیز چنین فرمانی به آن حضرت نداده است.     اما در مورد اینکه میگوید "در این آیه سخن از آمدن «خداوند» است و نه محمّد."، نویسنده خودش را به نفهمیدن زده است. ما هم میدانیم که این آیه از آمدن حضرت محمّد(ص) سخن نگفته است، بلکه این آیه از بعثت و وحی خداوند بر کسی در فاران سخن میگوید، چنانکه وقتی میگوید «یهوه از سینا آمد» منظورش بعثت حضرت موسی(ع) و وحی خداوند بر اوست، وقتی از درخشش خداوند بر فاران سخن میگوید، نیز بعثت و وحی دیگری در کار است.  مسلم است که خداوند در همه جا حاضر است و از جایی به جای دیگر نمیرود که بگوییم از سینا آمد. گویا نویسنده باز فراموش کرده است که پیشگوییهای کتاب مقدّس پر است از اینگونه کنایات.   در مورد کرورهای مقدسین، هم اتفاقاً آمدن کرورهای مقدسین چقدر شباهت به این آیه از سورۀ قدر دارد: فرشتگان و «روح» در آن شب به اذن پروردگارشان براى هر كارى نازل مى‏شوند.  باز هم دلم برای این نویسنده میسوزد که اینگونه چشمانش را به روی حقیقت میبندد. خدایا اینها را هدایت کن.   نویسندۀ مسیحی: بالاخره، در آیه قبل از این نبوت میخوانیم، «این برکتی است که موسی، مرد خدا، قبل از وفاتش به بنی اسرائیل برکت داد.»(تثنیه1:33). اگر این نبوت در مورد اسلام و اعراب که همواره دشمنان بنی اسرائیل بوده اند گفته میشود، به سختی میتوان آن را «برکت» برای بنی اسرائیل خواند. در حقیقت این باب از کتاب تثنیه، وعده برکت خدا به تک تک قبایل اسرائیل است، خدایی که دشمن را اخراج کرده است(تثنیه27:33).   پاسخ: به راستی من نمیدانم که آیا این انسانها، با خود نمیگویند که روزی باید در برابر دادگاه عدل الهی حاضر شوند، و بخاطر سخنان دروغ خود جوابی بدهند؟ آیا به راستی فراموش کرده اند؟ خوب است که در آیین مسیحیت نیز اعتقاد به حساب و کتاب روز قیامت وجود دارد و این افراد اینگونه مثل آب خوردن، حقیقت را تحریف میکنند.   اساس سخن این نویسنده این است که اسلام دشمن بنی اسرائیل بوده است، پس نمیتواند برکتی برای آنان باشد!! این سخنش که اسلام دشمن بنی اسرائیل است، یک دروغ بزرگ است، دروغی که سالهاست اسلامستیزان مسیحی و یهودی، به گوش جهان میخوانند. اسلام هرگز با یهود که خود را بنی اسرائیل میدانند و منظور نویسنده هم همان یهود است، سر جنگ نداشته است. وقتی حضرت محمّد(ص) به مدینه رفت با یهودیان پیمان دوستی بست، ولی آنها پیمان دوستی خود را تا زمانی حفظ کردند که خیال میکردند اسلام جانی ندارد و به زودی نابود میشود، ولی پس از پیروزی مسلمین در جنگ بدر، از سوی اسلام احساس خطر کردند و توطئه ای بعد از توطئۀ دیگر را حوالۀ اسلام نمودند. این یهودیان به غیر از انواع تمسخرها و آزار و اذیتها، به اشکالی نیز به پیامبر اعلان جنگ دادند، یهودیان بنی قینقاع بعد از این که پیامبر را تهدید کردند و به زن مسلمانی هتک حرمت نمودند، در قلعۀ خویش حالت جنگی گرفتند و عملاً اعلان جنگ کردند، پس از آنها یهودیان بنی نضیر، وقتی پیامبر خدا، حضرت محمّد(ص) به درون قلعۀ آنها رفت، قصد جانش را کردند و از روی بام بر سرش سنگ انداختند، و پس از آنها یهودیان خیبر و بنی قریظه، کفار را ترغیب به جنگی سراسری با اسلام کردند و جنگ احزاب را به راه انداختند و خود نیز سر پیمان دوستی را شکسته، از پشت به صفوف مسلمین حمله بردند و در واقع با تمام قوا در راه نابودی اسلام و حضرت محمّد(ص) تلاش نمودند. آیا پس این کارها لیاقتشان این نبود که با آنها جنگ کنند و اخراجشان نمایند؟ گویا نویسندۀ مسیحی یادش رفته است که اقوامی را که خدای کتاب مقدس، دستور نه اخراجشان، بلکه به کشتارشان از مرد و زن گرفته تا کودک و نوزاد میدهد، هرگز از این خیانتها و جنایتها نکرده بودند، پس چه ایرادی دارد که بخاطر این همه بدی و جفا از سوی یهودیان آنها را اخراج کنند؟ بعد از اخراج این یهودیان دیگر تا زمان تأسیس رژیم غاصب صهیونیستی در فلسطین، بین یهودیان و مسلمانان درگیری خاصی نبوده است، بلکه در زمانی که مسیحیان در اروپا، آنها را کشتار میکردند، مسلمانان به آنها حق زندگی و حیات میدادند و با صلح و صفا در کنارشان زندگی میکردند. بعد از تأسیس رژیم غاصب صهیونیستی هم میبینیم که این یهود است که مدام جنایت میکند، مدام کودکان و زنان را میکشد. پس این سخنش باطل و بی اساس است و هیچ خدشه ای بر بشارت وارد نمیکند.   مشکل اینان، در این است که قادر به درک برکتی که حضرت محمّد(ص) آورد و به قول قرآن «رحمة للعالمین» بود نیستند. خداوند قدرت درک این افراد را بالا ببرد تا اینگونه حقیقت را زیر پا لگدمال نکنند. بررسی بشارات کتاب مقدس(1) تثنیه18: 18-15 پیش از این مطلب حتماً بخوانید: چند نکته در مورد بشارتها   در کتاب مقدس در کتاب تثنیه، باب 18، آیات 15 تا 18 حضرت موسی(ع) چنین فرموده اند: נָבִיא מִקִּרְבְּךָ מֵאַחֶיךָ כָּמֹנִי, יָקִים לְךָ יְהוָה אֱלֹהֶיךָ:  אֵלָיו,  כְּכֹל אֲשֶׁר-שָׁאַלְתָּ מֵעִם יְהוָה אֱלֹהֶיךָ, בְּחֹרֵב, בְּיוֹם הַקָּהָל, לֵאמֹר:  לֹא אֹסֵף, לִשְׁמֹעַ אֶת-קוֹל יְהוָה אֱלֹהָי, וְאֶת-הָאֵשׁ הַגְּדֹלָה הַזֹּאת לֹא-אֶרְאֶה עוֹד, וְלֹא אָמוּת.  וַיֹּאמֶר יְהוָה, אֵלָי:  הֵיטִיבוּ, אֲשֶׁר דִּבֵּרוּ  נָבִיא אָקִים לָהֶם מִקֶּרֶב אֲחֵיהֶם, כָּמוֹךָ; וְנָתַתִּי דְבָרַי, בְּפִיו, וְדִבֶּר אֲלֵיהֶם, אֵת כָּל-אֲשֶׁר אֲצַוֶּנּוּ. ترجمه: یهوه، خدایت، نبی ای را از میان تو از برادرانت، مثل من برای تو مبعوث خواهد گردانید، او را بشنوید. موافق هر آنچه در حوریب در روز اجتماع از یهوه خدای خود مسئلت نموده، گفت: آواز یهوه خدای خود را دیگر نشنوم، و این آتش عظیم را دیگر نبینم، مبادا بمیرم. و خداوند به من گفت: آنچه گفتند نیکو گفتند. نبی ای را برای ایشان برای ایشان از میان برادران ایشان مثل تو مبعوث خواهم کرد، و کلام خود را به دهانش خواهم گذاشت و هر آنچه به او امر فرمایم به ایشان خواهم گفت.     براساس آیات فوق برای بنی اسرائیل، از بین برادرانشان پیامبری مثل حضرت موسی(ع) خواهد آمد. هیچ پیامبری در طول تاریخ همچون حضرت محمّد(ص) به حضرت موسی(ع) شباهت نداشته است: «هر دو در کوهی به پیامبری خداوند مبعوث شدند و به سوی قومی بت پرست فرستاده شدند تا آنها را به سوی یکتاپرستی دعوت کنند و معجزاتی را عرضه کردند که از سوی سران قوم این معجزات سحر و جادو خوانده شد. پس از اینکه سران قوم آنها را تکذیب کردند و پیروانی از بین ضعفای قوم یافتند و مأمور به هجرت شدند و هجرت کردند ولی سران کافر قوم به دنبالشان رفتند تا پیامبر را بکشند و خداوند هر دو را با معجزه نجات داد و هر دو به همراه پیروان و همراهانشان به مقصد رسیدند و پس از آن احکام و دستورات دینی بدانها داده شد و در برابر دشمنان مأمور به جهاد و جنگ مسلحانه شدند و خداوند هر دو را در برابر دشمنان یاری کرد و در نهایت در بین قوم خود در حالی که در مقام رهبری قوم بودند وفات یافتند. همچنین نباید فراموش کنیم که هر دو پیامبران صاحب شریعت بودند.»   آیا با وجود این همه شباهت که بین حضرت موسی(ع) و حضرت محمّد(ص) وجود دارد شکی در این امر وجود دارد که موعود حضرت موسی(ع) در این آیات حضرت محمّد(ص) است؟ حال که با این بشارت آشنا شدیم به سراغ شبهه سازی، نویسندۀ مسیحی میرویم:   نویسندۀ مسیحی:   اول بدیهی است که کلمه «برادران» اشاره به یهودیان است و با خواندن کل این باب از کتاب تثنیه در این خصوص هیچ تردیدی باقی نمیماند. به عنوان مثال در آیه 2 همین باب در مورد لاویان که یکی از دوازده قبیله قوم یهود بودند میخوانیم:«پس ایشان در میان برادران خویش نصیب نخواهند داشت.» پاسخ:   در پاسخ به این شبهه عرض میکنیم که در آن زمان تمام بنی اسرائیل در برابر حضرت موسی(ع) حاضر بودند و اگر حضرت موسی می خواستند بفرمایند از میان بنی اسرائیل باید می فرمودند «از میان شما»، نه اینکه بگویند «از میان برادرانت» و در ضمن، در تورات بنی اسماعیل که با بنی عیسو هستند نیز برادران بنی اسرائیل خطاب شده اند(پیدایش18:25 و تثنیه2: 5-4)، لذا نظر به اینکه تمام بنی اسرائیل در برابر حضرت موسی حاضر هستند و بنی اسماعیل نیز در تورات برادران بنی اسرائیل خوانده شده اند، موعود مورد نظر باید از میان بنی اسماعیل باشد. فرض کنید 12 برادر تنی هستند که چند برادر ناتنی هم دارند، وقتی شما هر 12 برادر تنی را جمع می کنید و به آنها می گویید که از بین برادرانتان کسی را نزد شما می فرستم، بدون شک منظور شما ممکن نیست کسی از بین همین 12 نفر باشد، بلکه منظور شما فردی از بین برادران ناتنی خواهد بود. توجه کنید که گویندۀ این آیه حضرت موسی(ع) و مخاطب بنی اسرائیل هستند. نویسنده ادعا میکند که با دیدن این باب تردیدی نمیماند که منظور این است که نبی از بین بنی اسرائیل است!! ولی فراموش کرده است که این باب در حال بیان مسائلی در مورد بنی اسرائیل است و در آیات 15 تا 18 از پیامبری که برای آنها از میان برادرانشان مبعوث خواهد شد، سخن گفته است و نگفته است که نبی هم از بین بنی اسرائیل است. اما آیه 2 را که نویسنده بهانه کرده است، مخاطبش کل بنی اسرئیل نیستند بلکه فقط لاویان هستند و که گفته شده از بین برادرانشان نصیبی ندارند ولی وقتی تمام اسباط بنی اسرائیل مخاطب هستند، اگر گفته شود از بین برادرانتان دیگر نمیتواند منظور از بین خودشان باشد، زیرا اگر منظور بنی اسرائیل بود، گفته میشد از بینتان و نه اینکه گفته شود از بین برادرانتان.     نویسندۀ مسیحی:   دوم از آنجا منظور از برادران اشاره به بنی اسرائیل است و نه اعراب دشمن آنها، خدا چگونه برای بنی اسرائیل نبی ای از میان دشمنانشان مبعوث میکند؟ پاسخ:   به اینکه منظور برادران است در بالا پاسخ دادیم، ولی در مورد دشمن بودن اعراب با بنی اسرائیل، این شبهه سخن بی پایه و اساسی است و عربها با بنی اسرائیل هیچگونه دشمنی ندارند، چنانکه امروزه نیز اسرائیلیها که خود را بنی اسرائیل می دانند، دوستان عربی مثل سران مصر و اردن دارند و اگر سایر کشورهای عربی با آنها دشمنی دارند بخاطر تجاوز آنها به خاک فلسطین و کشتار مردم آن سرزمین است. در طول تاریخ هر وقت جنگی بین اعراب و بنی اسرائیل صورت گرفته است، تجاوزکاری از سوی بنی اسرائیل بوده است و نه اعراب. مشکل دوستان مسیحی این است که فکر میکنند مسلمانها هم مثل خودشان با تمام دنیا سر جنگ دارند.  در عهد عتیق که بخشی از کتاب مقدسشان است نیز از بنی قیدار سخن رفته است که قیدار از اجداد حضرت محمّد(ص) می باشد و از آنها به نیکی یاد شده است(کتاب اشعیا، باب42) و خداوند در تورات(پیدایش20:17) می فرماید که نسل اسماعیل که شامل بنی قیدار و تمام عرب است را برکت داده است، پس آنها را نمی توان دشمن دانست. از این گذشته اگر هم این ادعای دروغین درست بود، آیا برای خدا منعی دارد که از بین دشمنان  یک قوم برایشان پیامبری برگزیند؟ البته که نه.     نویسندۀ مسیحی:   سوم در جاهای دیگر از همین کتاب تثنیه، کلمه برادران به معنی بنی اسرائیل است و نه بیگانگان. خدا به یهودیان گفت نه «مردی بیگانه»، بلکه «از میان برادران خود»، پادشاهی برای خویش انتخاب کنند(تثنیه15:17) و همان طور که به یقین میدانیم، بنی اسرائیل هرگز پادشاهی غیر یهودی برای خود انتخاب نکرد. پاسخ:   در مورد اینکه ادعا میکند که در جاهای دیگر کتاب تثنیه، برادران به معنای بنی اسرائیل است، عرض شد که در کتاب مقدس، بنی اسماعیل هم برادر بنی اسرائیل خوانده شده اند(پیدایش18:25 و تثنیه2: 5-4) و عرض کردیم که در آن زمان تمام بنی اسرائیل در برابر حضرت موسی(ع) حاضر بودند و اگر حضرت موسی میخواستند بفرمایند از میان بنی اسرائیل باید می فرمودند «از میان شما»، نه اینکه بگویند «از میان برادرانتان».   اما در مورد اینکه بنی اسرائیل باید پادشاهی از میان برادران خود انتخاب کنند و نه مردی بیگانه، خب وقتی کتاب مقدس بنی اسماعیل را برادر آنان میداند، چگونه میشود آنها را بیگانه دانست؟   اما در مورد اینکه بنی اسرائیل پادشاهی غیریهودی برنگزیدند، خب انتخاب پیامبر با انتخاب پادشاه فرق دارد و به انتخاب قوم ربطی ندارد. پیامبر را خدا انتخاب میکند و از بین برادرانشان هم انتخاب کرده است.     نویسندۀ مسیحی:   چهارم به تصدیق خود مسلمانان، محمد از نسل اسماعیل است ولی تمامی یهودیان از جمله انبیای عهد عتیق از نسل اسحاق بودند. طبق روایت تورات، وقتی ابراهیم از خدا درخواست نمود که «کاش اسماعیل در نزد تو زیست کند»(پیدایش18:17) خدا در جواب او با تأکید میگوید: «در خصوص اسماعیل، تو را اجابت فرمودم، اینک او را برکت داده... امتی عظیم از وی به وجود آورم، لکن عهد خود را با اسحاق استوار خواهم کرد»(پیدایش17: 21-20) پاسخ:   عهدی که خدا با ابراهیم بست و در نسل او قرار داد که اینجا با اسحاق محکم کرد، عهد بخشیدن سرزمین و پادشاهی بود و نه عهد پیامبری و نبوت.(پیدایش، باب15 وپیدایش17: 8-4) پس این امر نمیتواند بیانگر این باشد که تمام پیامبران خدا باید از بنی اسرائیل باشند.     نویسندۀ مسیحی:   پنجم خود قرآن اذعان دارد که سلسله نبوت نه از اسماعیل بلکه از اسحاق می آید: «و ما اسحاق و یعقوب را به او عطا کردیم و در خانه اش مقام نبوت و کتاب آسمانی را برقرار کردیم»(عنکبوت27) یوسفعلی، نویسنده مسلمان، کلمه «ابراهیم» را طوری به این آیه اضافه میکند که معنی آن را کاملا تغییر دهد: «ما اسحاق و یعقوب را به ابراهیم عطا کردیم و نبوت و مکاشفه را در میان فرزندان او قرار دادیم.» وی با افزودن ابراهیم، پدر اسماعیل،  میخواهد محمد را که از اعقاب اسماعیل بوده ، در سلسله انبیاء قرار دهد ولی حقیقت این است که نام ابراهیم در متن عربی آیه فوق وجود ندارد که افرادی نظیر یوسفعلی آن را برای ادعای خود بدانند. به علاوه از مسلمانانی که اینگونه در مورد محفوظ بودن قرآن داد سخن میدهند، انتظار نمیرود که به منظور اثبات ادعاهایشان، با دست خود آنرا تغییر دهند. پاسخ:   این همه تقلّای نویسندۀ مسیحی برای مسخ کردن حقیقت بسیار جالب است. قصه گویی کردن او در مورد یک نویسندۀ مسلمان گمنام چون یوسفعلی، که خود من برای اولین بار نامش را در نوشتجات این نویسنده دیده ام، نیز جالب است. اما اگر نویسنده چشمانش را باز میکرد، میدید که قرآن دارد از کسی سخن میگوید که «اسحاق و یعقوب به او داده شده و مقام نبوت و پیامبری در خانه اش بر قرار شده است». خب اسحاق و یعقوب به چه کسی داده شدند؟ اگر آیات قبل از این آیه را در نظر نگیریم که در مورد حضرت ابراهیم سخن میگویند، باز هم از اینکه اسحاق و یعقوب فرزند و نوۀ حضرت ابراهیم بودند، آشکار است که آیه در مورد چنین اعطایی به حضرت ابراهیم سخن گفته است. آیا نویسندۀ باهوش مسیحی، از خود نمیپرسد که خدا چگونه اسحاق را به اسحاق عطا میکند؟! پس هم از سیاق آیه و هم از روی آیات پیشین آشکار است که مقام نبوت و کتاب در خانه حضرت ابراهیم(ع) قرار داده شده است، خب حضرت اسماعیل هم اهل همین خانه بود و قرار گرفتن نبوت در خانوادۀ او هیچ استبعادی ندارد. ضمن اینکه حالا که جناب نویسنده تمایل پیدا کرده اند از نظر قرآن در مورد پیامبری اسماعیل آگاه شود، بد نیست آیۀ 54 از سورۀ مریم را بنگرد که با کمال صراحت، حضرت اسماعیل را پیامبر خدا میخواند.     نویسندۀ مسیحی:   ششم بر اساس مدارک و منابع معتبر قدیمی، نه محمد بلکه عیسی کامل کننده و تحقق بخش این آیات از کتاب تثنیه بوده است، چرا که وی از میان برادران یهودی خود برخاست(رجوع کنید غلاطیان4:4) عیسی بود که نبوت کتاب تثنیه را به طور کامل تحقق بخشید: «هر آنچه به او امر نمایم، به ایشان خواهد گفت.» عیسی فرمود: «از خود کاری نمیکنم بلکه به آنچه پدرم مرا تعلیم داد، تکلم میکنم.»(یوحنا28:8) و نیز «من از خود نگفتم، لکن پدری که مرا فرستاد به من فرمان داد که چه بگویم و به چه چیز تکلم کنم.»(یوحنا49:12) عیسی خود را نبی مینامید(لوقا33:13) مردم نیز او را نبی میدانستند(متی11:21، لوقا16:7؛ 19:24، یوحنا19:4؛ 14:6؛ 40:7؛ 17:9) عیسی در عین حال که «پسر خدا» است،نبی(پیامبر خدا برای مردم)، «کاهن»(عبرانیان7-10، شفیع مردمان نزد خدا) و «پادشاه» نیز هست(فرمانروائی بر مردمان از جانب خدا، مکاشفه19-20).  پاسخ:   باز نویسنده از شدت شوق زیر سؤال بردن این پیشگویی آشکار در مورد حضرت محمّد(ص)، سعی وافر میکند که پیشگویی را به حضرت عیسی(ع) بچسباند، ولی گویا خبر ندارد که طبق متن آیه، قرار است، فردی مثل حضرت موسی(ع) مبعوث شود. چه چیز حضرت عیسی(ع) مثل حضرت موسی(ع) است؟ حضرت موسی(ع) بین قوم خود رهبر و عزیز بود، ولی حضرت عیسی(ع) بین قومش مقام و منزلتی نداشت؛ حضرت موسی(ع)، صاحب شریعت بود، ولی کتاب مقدس به هیچ وجه حضرت عیسی(ع) را صاحب شریعت معرفی نمیکند؛ حضرت موسی(ع) به مرگ طبیعی وفات یافت، ولی به خیال مسیحیان، حضرت عیسی(ع) کشته شد؛ حضرت موسی(ع) به میان قومی بت پرست رفت، ولی حضرت عیسی(ع) به سوی قومی یکتاپرست و دیندار رفت؛ حضرت موسی(ع) از میان قوم هجرت کرد ولی حضرت عیسی(ع) همواره بین قوم ماند تا زمانی که توسط خداوند به آسمان رفت؛ حتی حضرت موسی(ع) به شکلی عادی به دنیا آمد ولی حضرت عیسی(ع) به شکلی معجزه آسا، قدم به جهان گذاشتند. همچنین موسی(ع) خدا نبود ولی مسیحیان حضرت عیسی(ع) را خدا میدانند. با این حساب چگونه حضرت عیسی(ع) مثل حضرت موسی(ع) است که بشود این پیشگویی را به او نسبت داد؟!     نویسندۀ مسیحی:   و بالأخره «نبی» موعود دارای ویژگیهای دیگری نیز بود که نه در محمّد، بلکه تنها در عیسی مسیح به ظهور رسید، از جمله سخن گفتن رو در رو با خدا و انجام آیات و معجزات که محمّد به اذعان خود هیچ کدام را نداشت.  پاسخ: من نمیدانم چرا میل به دروغگویی و فریبکاری در این نویسنده و سایر منتقدین اسلام بیداد میکند. نویسنده با کمال وقاحت میگوید که حضرت محمّد(ص) اذعان کرده است که هیچیک از این موارد را ندارد!!! البته این از تعهد والای نویسنده خبر میدهد، البته نه تعهد به حقیقت، بلکه تعهد به تعصبات ویرانگرش به مسیحیت و غرضوریش علیه اسلام. خداوند دل مریض این افراد را شفا دهد. حضرت محمّد(ص) هرگز نفرموده اند که معجزه و آیتی ندارند، اتفاقاً کتب اسلامی معجزات فراوانی را از ایشان نقل میکنند، که معجزۀ زنده، قرآن، در رأس آنهاست. در مورد سخن گفتن روبرو با خدا نیز گویا نویسندۀ متعصب، چیزی در مورد معراج پیامبر و سخن گفتن آن حضرت با خدا، در مقامی که حتی جبرئیل را راهی بدانجا نبود نشنیده اند، یا اینکه نشنیده گرفته اند!! اگر خداوند بر روی زمین با موسی سخن گفت، با حضرت محمّد(ص) در آسمان سخن گفت. چند نکته در مورد بشارتها 1.پیامبران بنی اسرائیل در مورد حوادث آینده مثل پادشاهی بخت النصر و کوروش و اسکندر خبر داده اند، پس خیلی عجیب خواهد بود که از ظهور اسلام که حادثه ای بس عظیمتر بود خبر نداده باشند. 2.معمولاً وقتی پیامبری از آمدن پیامبر دیگری در آینده خبر می دهد لازم نیست که به طور خیلی دقیق به شهر بعثت و نام او و اطلاعات دقیق اشاره کند و معمولا از پیامبران پس از خود به صورت خلاصه و مفید خبر می دهند. ۳.بشارتها معمولاً بسیار گنگ هستند، تا جایی که کسی چون یحیی نمیدانست که خودش همان ایلیای موعود است(یوحنا۱: ۲۳-۱۹) ۴. اینکه یهودیان و مسیحیان با وجود این پیشگوییها به اسلام ایمان نمی آورند، عجیب نیست زیرا پیش از این نیز گروه بزرگی از یهودیان پیشگوییهای مربوط به حضرت مسیح(ع) را که در کتاب مقدس یهود بود نشناختند و آن حضرت ایمان نیاوردند. ۵. از آنجا که اهل کتاب اسمها را هم ترجمه میکنند، چه بسا پیامبری اسم پیامبر اسلام را به زبان آورده باشد ولی اهل کتاب آنرا ترجمه کرده باشند! ۶.مسیحیان ادعا می کنند بعد از مسیح(ع) هیچ پیامبری مبعوث نخواهد شد، ولی این ادعایشان با عقاید خودشان در تضاد است زیرا یکی از پیامبرانشان به نام پولس پس از به آسمان رفتن حضرت مسیح(ع) به بعثت رسید! با این حساب چگونه پیامبری بعد از مسیح(ع) مبعوث نمی شود ولی پولس بعد از او مبعوث شده است؟!
برچسب‌ها: درود
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 11:20  توسط مریدمنجی  | 

دنباله رفع شبه

نویسندۀ مسیحی:

آنها]منتقدین اسلام[ به این موضوع اشاره میکنند که محمد در زمان دریافت وحی توسط فرشته(جبرئیل) دچار اختناق میشد.

پاسخ:

 اولاً اگر چنین داستانی درست باشد، این آقایان منتقد خود پذیرفته اند که پیامبر اسلام با فرشته رابطه داشته است که این امر منجر به پذیرش پیامبری حضرت محمّد(ص) خواهد شد.

ثانیاً این ادعا که پیامبر دچار اختناق میشد، یک دروغ آشکار است. وحی کلام خداست و هر چه سطح عرفان انسان بالاتر باشد، بیشتر در اثر شنیدن کلام خدا منقلب میشود. این منقلب شدن برای پیامبر گاهی باعث عرق روی پیشانی آن حضرت و در برخی موارد ایجاد بیهوشی میشد، به هر حال حضرت محمّد(ص) به لحاظ عرفانی سطحشان بسیار بالاتر از این افراد بود که با شنیدن کلام خدا فقط بر میزان کفرشان افزوده میشود. امّا پیامبر هرگز دچار اختناق(خفگی) نشدند.

  در کل نیز اینکه پیامبر وحی را چگونه دریافت میکرد، هیچ اهمیتی ندارد، مهم معجزات و پیام آن حضرت است، که اگر راست میگویند آن را نقد کنند.

 

نویسندۀ مسیحی:

محمد خود نیز به این فرشته اشاره کرده میگوید: «او مرا با جامعه ای که بر تن داشتم میفشرد تا حدی که مرگ را احساس میکردم، سپس مرا رها کرد و گفت اقراء(بخوان)» وقتی محمد در خواندن تأخیر کرد...«همان رفتار خشن فرشته تکرار شد».( See Andrae، 43-44)  این نکته به زعم بسیاری، نوعی اجبار و تهدید غیرمعمول است که هیچ سنخیتی با لطف و رحمت الهی که مسلمانان ادعا میکنند، ندارد و نیز متناقض اراده و انتخاب آزادی است که مدعی اند خدا به انسان ارزانی داشته است.

پاسخ:

  این روایت از ماجرای نزول اولین وحی و آغاز بعثت روایتی است که در اکثر کتاب های اهل سنت مانند صحیح بخاری وصحیح مسلم و درالمنثور سیوطی و... با اندکی تفاوت آمده  و در برخی منابع شیعی  بیان شده ، در حالی که گوشه گوشه تعابیر این داستان و روایت مفصل با مبانی تفکر شیعی ناسازگاری داشته و حتی دارای تناقضاتی است که نمی توان آن را صحیح دانست .

  اصولا در نگاه شیعی، نزول فرشته وحی بر رسول خدا همواره آمیخته با احترام و خضوع بسیار بوده  و فشردن رسول خدا «مرگ را پیش چشم خود دیدم» قابل انطباق با این نگاه خاص معرفتی نیست؛ در نتیجه اساس این روایت قابل قبول نیست تا بخواهیم در خصوص چرایی آن به بررسی بنشینیم .

  وحی حقیقتی است که از دائره ادراک ما بیرون بوده و تحمل آن برای شخصیتی همچون رسول خدا چندان آسان نبوده، ارتباط از عالم ملک با اوج ملکوت و دریافت وحی چیزی نیست که بتوان آن را آسان و به دور از فشارهای روحی وجسمی دانست .

در برخی از روایات فشار وحی بر رسول خدا بیان شده که عرق بر سر و روی آن بزرگوار می نشاند حتی اگر در این حال حضرت بر مرکب سوار بود ، فشار این حالت مرکب را نیز به زانو در می آورد؛( محمد هادى معرفت، التمهید فی علوم القرآن، ج1، ص66 به بعد) در نتیجه می توان گفت اگر فشار جسمی خاصی در مرحله دریافت وحی برآن بزرگوار وارد می شد، ناشی از وضع خاص دریافت وحی و ارتباط با عالم ملکوت بود، نه خشونت و زحمت بی دلیل .

 

  اما نویسندۀ مسیحی اگر به کتاب یونس، از عهد عتیق خودشان که طبق اعتقاد خودش کلام خداست و تحریف هم نشده است، مراجعه کند، میبیند که خداوند یونس را مأمور میکند که به نینوا برود، ولی یونس به سخن او گوش نمیدهد و به سوی ترشیش میگریزد، ولی خداوند طوفانی ایجاد میکند، و یونس با قرعه به دریا میفتد و توسّط یک ماهی بلعیده میشود و تا زمانی که دعا و استغاثه نمیکند از شکم ماهی بیرون نمیاید(کتاب یونس نبی، باب اوّل و دوم) پس با توجه به فرمایشات نویسندۀ مسیحی این بخشها از کتاب مقدّس خودشان «هیچ سنخیتی با لطف و محبت الهی که مسیحیان ادعا میکنند، ندارد و نیز متناقض اراده و انتخاب آزادی است که مدعی اند خدا به انسان ارزانی داشته است.» از قدیم گفته اند: چیزی که عوض دارد، گله ندارد. چرا مسیحیان به چیزی ایراد میگیرند که در کتاب مقدّس خودشان هم به عنوان کلام خدا وجود دارد؟ ضمن اینکه همین نویسندۀ مسیحی در بخش «بررسی یکتاپرستی در اسلام» مسلمانان را به جبرگرائی محکوم کرده بود، ولی حالا میگوید این داستان متناقض با اراده و انتخاب آزادی که (مسلمانان) مدعی اند خدا به انسان ارزانی داشته، است!! مشکل اینها این است که فقط میخواهند ایراد بگیرند، و اصلاً برایشان مهم نیست که حتی بین ایرادهایی که خودشان وارد میکنند نیز تناقض ایجاد میشود، بلأخره از دید این آقا مسلمانان به جبر اعتقاد دارند یا به اختیار؟!

 

نویسندۀ مسیحی:

  خود محمد نیز در خصوص منشأ الهی این تجربه دچار شک و تردید شده بود. در ابتدا فکر میکرد یک «جن» یا روح خبیث در واقع محمد ابتدا از منشأ این مکاشفه جدید تا سرحد مرگ ترسیده بود ولی همسرش خدیجه و پسرعمویش ورقه او را دلگرم نمودند و سعی میکردند به او بقبولانند که این همان مکاشفه ای است که به موسی داده شد و بنابراین او نیز پیغمبر امت خود خواهد بود. محمد حسنین هیکل که یکی از برجسته ترین و معتبرترین زندگینامه نویسان مسلمان معاصر به صراحت بیان میکند که ترس آزاردهنده محمد این بود که فکر میکرد اجنه و شیاطین او را تسخیر کرده اند:

«محمد وحشتزده بلند شد و از خود پرسید:«چه دیدم؟ آیا تسخیر شیاطن که آن همه مرا ترسانده بود تمام شد؟» محمّد به راست و چپ خود نگاه کرد ولی هیچ چیز ندید. در حالی که از ترس بر خود میلرزید و حیرت خشکش زده بود چند لحظه همانجا ایستاد. از این میترسید که ممکن است شیاطین و ارواح خبیث غار را تسخیر کرده باشند. در فکر این بود که آنجا بگریزد در حالی که هنوز توضیحی برای آنچه دیده بود نداشت.»(Muhammad Husayn Haykal، The Life of Muhammad، trans. Ismail)

  هیکل اشاره میکند که قبل از این محمد بارها دچار وحشت شده بود، که شیاطین او را تسخیر کنند ولی همسرش خدیجه با صحبتهای خود او را آرام میکرد. زیرا «همان طور که خدیجه پیش از این به هنگام ترس و وحشت محمد از تسخیر شدن توسط شیاطین رفتار کرده بود، این بار نیز بدون کوچکترین تردیدی، استوار در کنار شوهرش ایستاد» بنابراین «خدیجه با احترام و تکریم به او گفت: سرورم به سلامت باشد، دل قوی دار. من به حضور کسی که بر روح خدیجه حاکم است دعا میکنم و امیدوارم تو پیامبر این امت باشی. به یاری خدا، او نخواهد گذاشت بر زمین بیفتی.»(Ibid.، (75در حقیقت، توصیف هیکل از لحظات اولین تجربه محمد برای دریافت «وحی» منحصر به فرد نیست، بلکه با دیگر موارد مشابه مطابقت دارد.

 

 

پاسخ:

  متاسفانه بیشتر منابع تاریخی در خصوص وقایع صدر اسلام مربوط به اهل سنت است که به قول برخی از بزرگان باید بر یاوه گویی های آنها گریست؛ آن قدر امر نادرست و سخیف در این منابع ذکر شده که دست بسیاری از دشمنان اسلام را برای اهانت به اسلام و رسول خدا ودیگر مقدسات کاملا باز گذاشته است.

استاد آیه الله معرفت  در رد این داستان می نویسد : «ایـن داسـتـان یـکـى از ده هـا داسـتان ساخته شده کینه توزان دو قرن اول اسلام است که خود را مسلمان معرفى نموده، با ساختن این گونه حکایت هاى افسانه آمیز، ضمن سرگرم کردن عامه مردم، در عـقـاید خاصه ایجاد خلل مى کردند و تیشه به ریشه اسلام مى زدند. در سال هاى اخیر نیز دشمنان اسـلام ایـن داسـتان و داستان هاى مشابه  را دست آویز خود قرار داده، بر سستى پایه هاى اولیه اسلام شاهد گرفته اند.

  چـگـونـه پیامبرى که مدارج کمال را صعود نموده، از مدت ها پیش نوید نبوت را در خود احساس کـرده(و حتی برخی علمای اهل کتاب، مانند یوحنا و نسطورا در او نشانیهای پیامبری را دیده بودند و به خود او نیز گفته بودند)، حقایق بر وى آشکار نشده است، در حالى که بالاترین و والاترین عقول را در خود یافته است؟ چگونه انسانى که چنین تکامل یافته ، در آن موقع حساس، نگران مى شود و به خود شک مى برد، سپس با تجربه یک زن و پـرسـش یـک مـرد کـه انـدک سـوادى دارد، نـگرانى از وى رفع مى شود، آن گاه اطمینان حـاصـل مـى کـند که پیامبر است؟

 

این داستان ، علاوه بر آنکه با مقام شامخ نبوت منافات دارد، با ظـواهـر آیـات و روایـات اهل بیت(ع) مخالف است. شاید لازم به یادآوری نباشد که ارزش سندی قرآن از سایر اسناد تاریخی و روایی بالاتر است، زیرا هم تواتر بالاتری دارد، هم به واقعه نزدیکتر است و هم به واسطۀ معجزاتی که در خود دارد، حقانیت آن قابل قبولتر است. قرآن با کمال صراحت میفرماید که پیامبر به غیب هیچ شکّی ندارد(سوره تکویر، آیه24)، حال ما برای تشخیص اینکه حضرت محمّد(ص) در مورد وحی شک داشته اند یا خیر، باید به قرآن مراجعه کنیم که در زمان نازل شدن وحی توسّط حافظین قرآن حفظ شده است و چند سال بعد از رحلت آن حضرت مکتوب شده است، یا باید به کتابهای روایی مراجعه کنیم که حداقل دو قرن با زمان پیامبر فاصله دارند؟ به نظر من منطقیتر این است که نظر کتابی را که به واقعه نزدیکتر است و همچنین متواترتر است و همینطور معجزات فراوانش نشان میدهد که کلام خداست، بپذیریم.


  مـولـى امـیرالمؤمنین (ع) درباره پیامبر اکرم (ص ) مى فرماید: «و لقد قرن اللّه به (ص) من لدن ان کـان فـطـیـمـا، اعـظم ملک من ملائکته ، یسلک به طریق المکارم و محاسن اخلاق العالم لیله و نـهاره (صبحى صالح ، نهج البلاغه ، خطبه قاصعه ، شماره 192، ص 300)؛ خداوند شبانه روز فرشته اى را بر او گمارده بود تا او را به کمالات انسانى رهنمون باشد» .در ایـن زمـیـنـه روایـات صحیحه فراوان وارد شده است که برخى از آن ها به عنوان نمونه ذکر شد .

  علاوه بر اشکالات فوق ، ایرادهاى دیگرى نیز به شرح ذیل بر داستان یاد شده وارد است :

1. سـلـسـله اسناد داستان به شخص نخست که شاهد داستان باشد نمى رسد، از این رو روایت چنین داستانى، مرسله تلقى مى شود  و لذا قابل اعتماد نیست.

2. اخـتـلاف نـقـل داسـتان در اسناد تاریخی،  گواه ساختگى بودن آن است. در یکى از نقل ها آمده است: خدیجه خود به تنهایى نزد ورقه رفت ، در دیگرى آمده است که پیامبر را با خود برد، در سومى ورقه خود پیامبر را در حال طواف دید، از او جویا شد و بدو گفت، در چهارمى ابوبکر بر خدیجه وارد شد و گفت: محمد را نزد ورقه روانه ساز. اختلاف متن به حدى است که مراجعه کننده متحیر مى شود کدام را باورکند، و نمى توان میان آنها سازش داد.

3. در مـتن بیشتر نقل ها علاوه بر آنکه نبوت پیامبر را نوید داده ، آمده است : « ولئن ادرکت ذلک لانـصـرنـک نصرا یعلمه اللّه»، یا «فان یبعث و انا حی فساعزره و انصره و اؤمن به»، یعنى هرگاه دوران بـعـثـت او را درک کنم ،به او ایمان آورده ،او را یارى و نصرت خواهم نمود .محمدبن اسحاق، سـیره نگار معروف نیز اشعارى از ورقه مى آورد که کاشف از ایمان راسخ وى به مقام رسالت پیامبر اسـت (سیره ابن اسحاق ، ص 123 طبقات ابن سعد، ج1 ، قسمت 1، ص 130. 11.  سیره حلبیه ج1 ، ص 252 ـ 250.) غـافـل ازآن کـه، ورقه تا ظهور دعوت حیات داشت، ولى هرگز به دین مبین اسلام مـشـرف نگردید و کافر از دنیا رفت. بـرهـان الـدیـن حلبى در کتاب «السیرة النبویة» آورده که ورقة بن نوفل چهارسال پس از بعثت بـدرود حیات گفت. از کتاب «الامتاع» ابن جوزى آورده که او آخرین کسى است که در دوران «فـترت» (سه سال نخست نبوت)  وفات یافت، درحالى که اسلام نیاورده بود. از ابن عباس نقل مـى کـند: «انه مات على نصرانیته؛(سیره حلبیه، ج1، ص 252ـ250) او بر دین نصرانی(مسیحیت) از دنیا رفت»؛  ابن عساکر صاحب تاریخ دمشق مى گوید: «و لا اعـرف احـدا قـال انـه اسلم ( ابن حجر عسقلانى ، الاصابة فی معرفة الصحابه ، ج3 ، ص 633.)؛ احدی را نمی شناسم که گفته باشد او(ورقه) اسلام آورد»؛ ابن حجر از تاریخ ابن بکار مى آورد: «روزى ورقه از کنار بـلال حـبـشـى عـبـور مى کرد، در حالى که قریش او را شکنجه مى دادند و او پیوسته مى گفت: احـد،احـد. ابـن حـجـر گـویـد: «پـس او تـا زمـان ظـهـور دعـوت حـیـات داشـت ، ولـى چـرا اسـلام نـیاورد؟» (همان ،ج3 ،ص 634) پس چگونه است که ورقه به حضرت محمد(ص) میگوید که تو پیامبری؛ ولی خودش مسلمان نمیشود؟ مسلّم است که این داستان افسانه است.

  نویسندۀ مسیحی اشاره میکند که طبق برخی داستانها پیامبر از اینکه شیاطین او را تسخیر کنند میترسید، گذشته از اینکه این دست روایات ایرادات خاص خودشان را دارند، اساساً اینکه انسانی نگران هجومهای شیطانی بر خود باشد، چه ایرادی دارد؟ اینکه انسان وقتی آیتی را دید ابتدا در آن شک کند و سپس بر پایۀ تحقیق ایمان بیاورد، چه ایرادی دارد؟ آیا نویسندۀ مسیحی میخواهد با این داستانهای غیرقابل اعتماد دهها معجزۀ نبوی و قرآن را انکار کند؟ به نظر من اینکه کسی از گمراه شدن توسط شیاطین نگران باشد، امری مثبت است و نه امری منفی.

 

  وجود شک و شبهه برای یک پیامبر، اقلاً برای مسیحیان نمیتواند ایرادی داشته باشد. چنانکه طبق انجیل خودشان، حضرت یحیی، همان ایلیا یا الیاس موعود بود، ولی خودش خبر نداشت(یوحنا1: 27-19) همچنین چنانکه نویسنده هم در بخش بشارتها اشاره کرد، حضرت یحیی طبق انجیل در مورد حضرت مسیح دچار شک و تردید شده بود، آن هم بعد از اینکه اطمینان حاصل کرده بود که او خود مسیح است!! به نوشتجات پیشین خود او در بحث پیرامون بشارت متی11:3 نگاهی بیندازید: "یحیی وقتی عیسی را تعمید میداد به خوبی میدانست که او مسیح است زیرا گفت «اینک بره خداوند که گناه جهان را برمیدارد»(یوحنا29:1) و او هم مانند انبوه مردم «روح خدا» را دید که بر عیسی آمد و «صدایی از آسمان» شنید که میگفت: «این است پسر حبیب من که از او خوشنودم»(متی17:3). چندی بعد که یحیی دچار تردید شد و از عیسی پرسید «آیا تو همان مسیح موعود هستی؟» مسیح فوراً با معجزات خود پاسخ او را داد و او را مطمئن ساخت(متی11: 5-3) که او همان مسیح موعود اشعیای نبی است(اشعیا35: 6-5؛ 3:40)" پس خب وقتی پیامبری در حد یحیی که پیشتر به مسیح ایمان هم آورده است و او را شناخته است، میتواند در مورد او دچار تردید شود، چرا یک پیامبر دیگر حق ندارد در اولین مرتبه که وحی را تجربه میکند دچار تردید شود؟

این شک و شبهه، در مورد خدایی یا شیطانی بودن یک وحی یا یک فرمان، به کتاب مقدّس انعکاس پیدا میکند و ما میبینیم که وقتی به حضرت داود(ع) دستور داده میشود که مردان جنگی بنی اسرائیل را سرشماری کند، خود کتاب مقدّس دچار دوگانگی در بیان است که کسی که فرمان را صادر کرد، خدا بود یا شیطان بود. کتاب مقدّس در «دوم سموئیل1:24» نقل میکند که خدا به داود گفت، ولی در «اول تواریخ1:21» نقل میکند که شیطان به داود را برانگیخت که مردان جنگی را بشمارد!! هنوز هم بعد از هزاران سال مشخص نیست که چه کسی بود که به داود گفت که مردان بنی اسرائیل را بشمارد!! البته توجیه برخی مسیحیان هم خیلی جالب است: خداوند شیطان را واداشت تا داود را وسوسه کند تا مردان بنی اسرائیل را بشمارد پس میتوان گفت خود خدا این دستور را داده است!!! با این حساب تمام کارهای شیطان به امر و دستور خداست!!!

  همچنین کتاب مقدّس نقل میکند با وجود اینکه یهوه(خداوند) دو بار بر حضرت سلیمان(ع) ظاهر شده بود(اول پادشاهان9:11) در زمان پیری دلش به پرستش خدایان غیر مایل شد.(اول پادشاهان4:11)

  پس این نویسندۀ مسیحی اگر کتاب مقدّس خودش را بنگرد متوجه میشود که شک و تردید حتی بعد از ایمان، برای پیامبران خدا امری عادی است و اگر پیامبر در اواسط یا اواخر نبوّت خویش هم تردید کند یا کافر شود، چیزی از پیامبر بودنش کم نمیشود، پس چگونه به این شکّ اولیه که در ابتدای رسالت پیامبر خدا(ص) رخ داده است ایراد میگیرد؟(هر چند نشان دادیم که داستان شک پیامبر در ابتدای رسالت هم باطل و غلط است)

 

نویسندۀ مسیحی:

هیکل به تشریح موردی میپردازد که در خصوص رفع اتهام از یکی از همسران محمد است:

«برای مدتی سکوت حکمفرما شد، هیچکس نمیتوانست مدّت زمان این سکوت را توصیف کند. محمد از محلی که وحی همراه با تشنج و لرزش معمول به او رسیده بود تکان نمیخورد. در حالی که در عبایش مچاله شده بود بالشی زیر سرش گذاشتند. عایشه(همسرش) بعدها در توصیف آن لحظافت گفت:«تمام کسانی که در آن اتاق بودند با این کفر که واقعۀ شومی در حال رخ دادن است، دچار وحشت شده بودند، جز من که اصلاً ترسی نداشتم چرا که میدانستم بیگناه هستم...» محمد به هوش آمد برخاست و شروع به پاک کردن پیشانیش از قطرات عرق کرد...»(Ibid., 337)

 

پاسخ:

 نویسندۀ مسیحی از این سخنان چیزی جز همان چیزهایی که در بالا در مورد ایجاد حالت خاص در پیامبر که به نقل از هیکل آنرا تشنج و لرزش مینامد ولی در روایات مستند نشستن عرق بر روی پیشانی و گاهی از حال رفتن ذکر شده است، اظهار داشته بود، به دست نمیاورد. البته گویا او خبر ندارد که سخنان هیکل سند دسته اوّل محسوب نمیشوند که مانند آیات قرآن به آنها استناد میکند!! خیلی جالب است که منتقدین اسلام سعی میکنند بیشتر بر پایۀ تفسیرات نویسندگان دیگر از روی اسناد دسته اوّل در مورد تاریخ اسلام اظهار نظر کنند تا از روی خود این اسناد. نویسنده به جای اینکه به صحاح اهل سنت و امهات شیعه، سیرۀ ابن هشام، المغاذی واقدی، طبقات ابن سعد، تاریخ طبری و... استناد کند، به برداشتهای افراد دیگر از روی این کتابها، استناد میکند!! البته این کاری نیست که فقط این نویسنده کرده باشد، بلکه کاری است که سایر اسلامستیزان نیز انجام میدهند. اما در پاسخ به این شبهه عرض کردیم که وحی کلام خداست و هر چه سطح عرفان انسان بالاتر باشد، بیشتر در اثر شنیدن کلام خدا منقلب میشود. این منقلب شدن برای پیامبر گاهی باعث عرق روی پیشانی آن حضرت و در برخی موارد ایجاد بیهوشی میشد، به هر حال حضرت محمّد(ص) به لحاظ عرفانی سطحشان بسیار بالاتر از این افراد بود که با شنیدن کلام خدا فقط بر میزان کفرشان افزوده میشود.

  در کل نیز اینکه پیامبر وحی را چگونه دریافت میکرد، هیچ اهمیتی ندارد، مهم معجزات و پیام آن حضرت است، که اگر راست میگویند آن را نقد کنند.

 

نویسندۀ مسیحی:

ویژگی دیگری که غالباً با «مکاشفات» اسرارآمیز همراه است، رابطه با مردگان میباشد(رجوع کنید به کتاب تثنیه18: 14-9). هیکل از واقعه دیگری صحبت میکند که وقتی «مسلمانان شایعاتی در مورد محمد شنیدند از او پرسیدند:«آیا تو با مردگان صحبت میکنی» و پیغمبر جواب داد:«آنها کمتر از شما نمیشنوند الا اینکه قادر نیستند در جواب من چیزی بگویند.»(Ibid., 231) براساس نوشته هیکل، روزی محمد را در گورستان دیدند که «برای مردگانی که در آنجا دفن شده بودند دعا میکرد.» هیکل با صراحت تمام میپذیرد که «بنابراین دلیلی برای انکار حضور محمد در گورستان بقیع وجود ندارد چرا که قدرت روحی و روانی محمد در ارتباط با قلمرو حقیقت و آگاهی او از حقیقت روحانی، فراتر از توانایی مردمان معمولی است»(Ibid., 496)

 

پاسخ:

این نویسندۀ محترم، برای انکار حقیقت، حاضر شده است تمام حقیقت را زیر پای خود له کند:

  اولاً هیچیک از موارد سخن گفتن پیامبر با مردگان، ربطی به وحی یا آنچه نویسنده آنرا مکاشفه مینامد، ندارد. مورد اوّل که نویسنده آنرا نقل میکند مربوط به جنگ بدر است که پیامبر بر فراز اجساد کفّار حاضر شدند و فرمودند:«خداوند به وعده ای که به ما داده بود عمل کرد، آیا به وعده ای که به شما داده بود هم عمل کرد؟» مسلمانان پرسیدند آیا با مردگان سخن میگویی؟ و پیامبر پاسخ داد که آنها میشنوند. البته گویا نویسنده به وجود روح اعتقاد ندارد زیرا اگر به وجود روح اعتقاد میداشت، میدانست که روح انسان بعد از مرگ نیز زنده است. مورد دوّمی هم که نقل میکند فقط حضور پیامبر در گورستان و دعا کردن آن حضرت برای مردگان است. این امور چه ربطی به ارتباط داشتن با مردگان دارد؟ از آن بالاتر چه ربطی به دریافت وحی یا آنچه نویسنده آنرا به اشتباه مکاشفه میخواند دارد؟ آیا نویسنده با این ادعاها میخواهد دهها معجزه از پیامبر را انکار کند؟!

ثانیاً آنچه نویسنده ما را بدان رجوع میدهد(تثنیه18: 14-9) احکامی از سوی خدا در کتاب مقدّس خودشان است که طبق آن خدا از مشورت با مردگان نهی کرده است. بنده از این فرد محترم میپرسم از کجای این جملات بوی مشورت میاید؟ حال، خوب است که به نقل از آنچه خودش نقل میکند، پیامبر نیز فرموده است که آنها قادر نیستند جوابی به آن حضرت بدهند، پس دیگر چه مشورتی؟

  این است مرام این دانشمندان که حاضرند در راه اثبات تعصبات کور خود، تمام حقیقت را در مقابل بت عقاید خود قربانی کنند.

 

نویسندۀ مسیحی:

  همچنین وقفه ای که در رسیدن این به اصطلاح وحی الهی پیش آمد بدین صورت بود که بعد از تردیدی که در دل محمد به وجود آمد، مدتی طولانی سکوت بدون وحی بود که طبق برخی روایات اسلامی، حدود سه سال به طول انجامید. در طول این مدت محمد با این احساس که خدا او را فراموش کرده دچار افسردگی عمیقی شد و حتی به فکر خودکشی افتاد. این شرایط که در زندگی پیامبران پیشین بی سابقه بوده، بسیاری را به تردید در صحت ادعای محمد مبنی بر دعوت الهی او انداخته است.

پاسخ:

  نویسندۀ مسیحی باز هم به افسانه گویی میپردازد و میگوید حضرت محمّد(ص) بخاطر شکّی که در حقانیت وحی داشت، دچار انقطاع وحی شده بود و به همین خاطر دچار افسردگی شده بود، که در این مورد نویسنده به شدّت دچار دروغگویی شده است.

  از نظر دیدگاه تفسیری شیعه، انقطاع وحى در خصوص رسول اعظم(ص) وجود نداشته است. داستان قطع وحی ونگرانی حضرت، جزء افسانه های واهی است كه متاسفانه در متون روایی اهل سنت وارد شده ودست آویز برخی مغرضان قرار گرفته است، البته چنانکه خواهید دید، نویسندۀ مسیحی سخنان اهل سنّت را نیز به شکل تحریف شده، به عنوان نظر قطعی اسلام طرح کرده است .

  اگر انقطاع وحى در آغاز رسالت اگر حقیقتى داشته باشد، جز نزول تدریجى قرآن چیز دیگرى نیست. اصولا مشیت الهى بر این تعلق گرفته است كه وحى خود را روى مصالحى تدریجا بفرستد. چون در آغاز وحى كه اول كار بود، وحى الهى پیاپى نرسید، از سوی اهل سنّت، به صورت انقطاع وحى، تلقى گردید. هرگز نه انقطاع وحى بود و نه مسئله ای دیگر؛ اما در هر حال در گوشه و كنار تفاسیر و منابع روایی اشاره هایی به قطع موقتی وحی شده است؛ برخی از این موارد عبارتند از :

1. یهود، از پیامبر درباره سه موضوع (روح، سرگذشت اصحاب كهف و ذوالقرنین( سئوال كردند. پیامبر بدون این كه «انشاءالله»(=اگر خدا بخواهد) بگوید، گفت: فردا پاسخ سؤال هاى شما را مى‏گویم. از این جهت، وحى الهى قطع گردید. مشركان از ‏تأخیر خوشحال شدند و گفتند كه خدا از او دست برداشته است. براى ابطال این اندیشه باطل، سوره «و الضحى» نازل گردید.( روح المعانى، ج 30، ص157، سیره حلبى، ج 1، ص349 ـ 350 .)

 2ـ زیر سریر پیامبر، بچه سگى مرده بود، و كسى متوجه نبود. هنگامى كه پیامبر بیرون رفت، «خوله»، خانه را جارو كرد و آن را بیرون انداخت. در این موقع، فرشته وحى، سوره «والضحى» را آورد. وقتى پیامبر از تأخیر وحى پرسید گفت: «إنا لا ندخل بیتا فیه كلب؛ به خانه‏اى كه سگ در آن باشد، وارد نمى‏شویم».(تفسیر قرطبى، ج10، ص 83 ـ 71، سیره حلبى، ج1، ص 349.)

3ـ مسلمانان از تأخیر وحى پرسیدند، پیامبر گفت: چگونه وحى بیاید، در حالى كه ناخن و شوارب(موهای بلند پشت لب) خود را نمى‏گیرید؟( همان سند بالا)

4ـ عثمان مقدارى انگور و یا رطب براى پیامبر به عنوان هدیه فرستاد. سائل در خانه پیامبر آمد و پیامبر آن را به او بخشید. عثمان همان را از سائل خرید و باز براى پیامبر فرستاد. باز سائل در خانه پیامبر رفت و این كار سه بار تكرار شد. سرانجام، پیامبر از روى لطف گفت: تو سائلى یا تاجر؟ سائل از گفتار پیامبر ناراحت شد و براى همین جهت وحى تأخیر افتاد. (تفسیر روح المعانى، ج30، ص157.)

5ـ پیامبر از تأخیر وحى پرسید، جبرئیل گفت : اختیارى از خود ندارم. ( ابو الفتوح، ج12، ص108.)

  پس آنچه اسناد تاریخی در این مورد میگوید، هرگز ادعای شک کردن پیامبر را در بر ندارد و معلوم نیست، دوستان مسیحی این اوهام را از کجا آورده اند. امّا برویم سراغ مدّت این به اصطلاح انقطاع وحی که اهل سنّت میگویند:

 

  در خصوص زمان حبس وحی یا انقطاع وحی هم زمان های متفاوتی نقل شده، مثلاً در تفاسیر گوناگون، اقوال زیر به چشم مى‏خورد: 4 روز، 12 روز، 15 روز، 19 روز، 25 روز، 40 روز حتی حدود دو سال یا دو سال و نیم؛ اما در هیچ تفسیر یا تاریخی قطع سه سال دیده نشده است (امتاع الاسماع، ص 14) پس باز هم نویسندۀ مسیحی دروغ گفته است و در واقع اسناد اهل سنّت آنقدر در این مورد متناقض سخن میگویند که نمیتوان زمان این انقطاع را تشخیص داد، ولی این زمان هر چه بود، آنچه که مسیحیان دروغگو ادعا میکنند، نبوده است. به نگر من اگر مسیحیت، حرف حقّی برای زدن داشت، تا بدین حد متوسّل به دروغ و دغلکاری نمیشد.

 

  در سراسر قرآن، سخنى از انقطاع وحى به میان نیامده، حتى اشاره‏اى هم به آن نشده است. تنها در سوره «ضحی» آیه ای وجود دارد كه برخی آن را مرتبط با قطع وحی دانسته اند؛ خداوند در این سوره خطاب به نبی اكرم می فرماید : «ما ودعك ربك و ما قلى(سوره ضحی، آیه 3)؛ خدایت تو را ترك نگفته و دشمن نگرفته است»؛ از آن جا كه این سوره در آغاز بعثت نازل شده ، برخی آن را دلیلی بر حبس وحی در آغاز بعثت دانسته اند و داستان هایی از قطع وحی و نگرانی حضرت محمّد(ص) و تردید خدیجه علیها السلام ساخته اند؛ دقّت کنید که اگر هم این داستانها درست باشد، تردید از سوی حضرت خدیجه(س) بوده و نه از سوی حضرت محمّد(ص)، ضمن اینکه ماجرا بعد از این فاصله افتادن در نزول وحی بوده است و نه قبل از آن.

  البته این مسئله که این داستانها بدان اشاره کرده اند، به هیچ وجه ریشه تاریخی درستی ندارد، اما تاریخ نگارانی مانند طبرى كه تاریخ او از افسانه‏هاى اسرائیلى و مسیحى پیراسته نیست، «انقطاع وحى» را عنوان كرده اند؛ طبری در خصوص آن می نویسد كه پیامبر گرامى، پس از دیدن آن فرشته و شنیدن نخستین آیات قرآن، در انتظار نزول پیام دیگرى از جانب خدا به سر مى‏برد، ولى دیگر نه از آن فرشته زیبا، خبرى بود و نه آن سروش غیبى را بار دیگر شنید. «هنگامى كه دنباله وحى قطع گردید... «خدیجه» ... مضطرب گشت و به او گفت: گمان مى‏كنم‏ خدا با تو قطع رابطه كرده است! او پس از شنیدن این جمله، به جایگاه دائمى(كوه حرا) متوجه شد. در این اثنا وحى آسمانى دو مرتبه فرا رسید و او را با آیات سورۀ ضحی مخاطب ساخت و نزول این آیات، مسرت و شادى فوق العاده‏اى در روح او ایجاد كرد و فهمید كه آنچه درباره آن حضرت مى‏گفتند، همه بى‏پایه بوده است ».(تفسیر طبرى، ج3، ص252.) با دقت در متون تاریخی و تفسیری وجزییات همین نقل به درستی می توان بی ارزش بودن چنین نقلی را به دست آورد؛ زیرا : اگر چنان كه توسّط طبری نقل شده ،پس از حادثۀ غار حرا و نزول چند آیه از سوره «علق»، وحى منقطع گردید، تا این كه سوره «والضحى» نازل گردید، باید سوره «والضحى» از نظر تاریخ نزول، دومین سوره قرآن باشد، در صورتى كه از نظر تاریخ نزول، یازدهمین سوره قرآن.(تاریخ القرآن، زنجانى، ص58) فهرست سوره‏هاى قرآن، تا نزول سوره والضحى به قرار زیر است: علق، قلم، مزمل، مدثر، تبت، تكویر، انشراح، والعصر، والفجر، والضحى. در این میان، هرچند یعقوبى در تاریخ خود سوره والضحى را سومین سوره از نظر تاریخ نزول مى‏داند(تاریخ یعقوبى، ج2، ص33)؛ اما همین نظر نیز با این نقل تطبیق نمى‏كند، زیرا باز هم باید بین سورۀ علق و سورۀ ضحی یک سوره نازل شده باشد.

 

  در هر حال به این دلایل و دلایل گوناگون دیگر قطع طولانی مدت وحی و تردید حضرت به هیچ وجه قابل قبول نیست؛ با توجه به شیوه نزول قرآن، هرگز نباید انتظار داشت كه هر روز و هر ساعت، جبرئیل با پیامبر در حال تماس باشد و آیه‏اى نازل گردد، بلكه به خاطر اسرارى كه در نزول تدریجى قرآن است و محققان اسلامى به شرح اسرار آن پرداخته‏اند، قرآن در فواصل مختلفى طبق احتیاجات و نیازها، بر اساس سؤال ها و ضرورت ها، نازل گردیده است.

  انقطاع وحى در كار نبوده است، بلكه علتى براى نزول فورى وحى در كار نبود. اتفاقا قرآن کریم از روز نخست اعلام مى‏كند كه مشیت الهى بر این تعلق گرفته است كه قرآن را تدریجا نازل كند: «و قرآنا فرقناه لتقرأه على الناس على مكث(سوره اسراء، آیه 106)؛ قرآن را به تدریج فرو فرستادیم كه آن را آرام و با تأنى براى مردم بخوانى.» قرآن در جاى دیگر پرده از روى راز نزول تدریجى قرآن برداشته : «و قال الذین كفروا لو لا نزل علیه القرآن جملة واحدة كذلك لنثبت به فؤادك و رتلناه ترتیلا»(سوره فرقان، آیه 32)؛ افراد كافر گفتند :چرا قرآن یك جا نازل نمى‏گردد، ولى چنین نازل كردیم تا قلب تو را استوار سازیم و به او نظم خاصى بخشیدیم».

 

  در مورد اینکه نویسنده میگوید پیامبر در اثر انقطاع وحی، قصد خودکشی داشته اند، از جانب اهل سنت روایات جعلی و مضحكی ساخته شده است كه در همین رابطه و در مدح عمر، در منابع روایی آن  ها وارد شده است؛ به عنوان مثال در  صحیح بخارى کتاب التعبیر صفحه 2982 کتاب الانبیاء 3392 کتاب التفسیر 4953، بیان شده که پیامبر هر زمان که آمدن وحى برایشان به تأخیر مى افتاد؛ یا قصد خودکشى مى کرد، و کراراً مى خواست خود را از فراز قلّه پرت کند و یا در نبوت خود به شک افتاده و گمان مى کرد که وحى به خانه عمر بن الخطاب(رضی الله عنه) انتقال یافته و او از این پس پیامبر شده است! این دو روایت در منابع اهل سنت به رسول خدا نسبت داده شده : «ما أبطأ عنی جبرئیل إلاّ ظننتُ أنه بعث الى عمر» یا «ما احتبس عنی الوحی قط إلا ظننته قد نزل على آل الخطاب!» یعنی هیچ گاه جبرئیل با تاخیر نیامد مگر آن كه گمان كردم كه بر عمر فرستاده شد؛ و هیچ گاه قطع موقتا قطع نشد مگر آن كه گمان كردم بر خاندان خطاب (خاندان عمر) نازل شد ! (الارشاد،ص 319 ؛شرح نهج البلاغه ،ج12،ص 178( ولی نباید فراموش کرد که طبق تمام اسناد، مسلمان شدن عمر بن خطاب، پس از مسلمان شدن حمزه(ره) و شروع هجرت مسلمانان به حبشه بود، یعنی چندین سال بعد از بعثت و این ماجرای خنده آور که فقط اسناد اهل سنّت بدان اشاره میکند، نمیتواند با قطع وحی در ابتدای بعثت ارتباطی داشته باشد، آیا ممکن بود وحی از حضرت محمّد(ص) به یک کافر مشرک که طبق تواریخ وقتی شنید حمزه(ره)، ابوسفیان را بخاطر توهین به پیامبر، زخمی کرده است، قصد کشتن پیامبر را نمود، منتقل شود؟ از این گذشته، پیامبران یاران بسیار نزدیکتر والاتری چون علی(ع) داشت که از ابتدا مسلمان شده و فداکاریها نموده بودند و اگر میخواست ترسی داشته باشد که خدا وحی را به دیگری بدهد، باید چنین ترسی را در مورد علی(ع) و امثال او میداشت، نه در مورد فردی چون عمر بن خطاب که تا سالها ایمان نیاورد و حتی پیش از مسلمان شدن قصد جان پیامبر را نیز نمود. ضمن اینکه این داستانها چنانکه از ظاهرشان هم پیداست میخواهند مقام عمر بن خطاب را بالا ببرند و بگویند پیامبر(ص) نگران بودند که عمر جانشین او در پیامبری شود!!

 به هر حال راویان حدیث اهل سنّت از دیدگاه علم رجال شیعه، تضعیف شده اند و احادیثی که از آنها نقل میشود، برای ما شیعیان قابل قبول نیست.

 

  پس به عنوان جمعبندی، باید بگوییم: در اسناد شیعه هیچ اشاره ای به قطع وحی نشده است، و در اسناد اهل سنّت هم اگر چنین اشاره ای شده است، اولاً منظور از انقطاع وحی، نزول تدریجی وحی، بوده است، ثانیاً این انقطاع بخاطر شک کردن پیامبر در اصل الهی بودن وحی نبوده است، ثالثاً مدّت آن در هیچیک از اسناد سه سال ذکر نشده است و ارقامی بین 40 روز تا دو سال و نیم ذکر شده است، رابعاً روایاتی که اهل سنّت راجع به قطع وحی در ابتدای نزول آیات و قصد خودکشی پیامبر بخاطر آن نقل میکنند، با شواهد تاریخی تناقض دارد و با توجّه به غرضی که در این مورد دارند، غیرقابل قبول است. خامساً احادیث کتابهای اهل سنّت از دیدگاه ما شیعیان معتبر نیستند، زیرا علمای رجال شیعه، راویان احادیث آنها را قابل اعتماد نمیدانند.

 

***

 

  در آخر، نظر به اینکه نویسنده از شرایط انبیاء پیشین سخن گفته است و ادعا میکند هیچیک از پیامبران خدا احساس نکردند خدا آنها را ترک کرده است، توجه اش را به انجیل متی و مرقس که میگویند حضرت عیسی(ع) روی صلیب گفت خدایا چرا من را ترک کردی(متی46:27؛ مرقس34:15)، جلب میکنم. عرض میکنم که گویا ایشان عادت ندارد کتاب مقدّس خودشان را بخواند!

ع3

 

 

 

 

پاسخ به ادعای سوء استفاده کردن مسلمانان از کتاب مقدّس

نویسندۀ مسیحی:

 با بررسی و نگاه دقیق به این آیات در جایگاه حقیقی شان، به راحتی میتوان پی برد که نویسندگان و مفسرین مسلمان چگونه آنها را از یک متن بزرگ جدا میکنند و با تفسیر نابجای آنها در صدد هستند تا در کتب مقدس یهودیان و مسیحیان شاید مطلبی بیابند که برتری اسلام را بر این دو آئین نشان دهد. مسلمانان از تلاش محققان مسیحی به جهت تفسیر قرآن به خاطر دفاع از مسیحیت ناراحت میشوند ولی خودشان این کار را به بدترین شکل ممکن انجام میدهند.

 

پاسخ:

  طبق معمول جناب نویسنده، به جای اینکه به اصل مطلب به پردازد، بر اساس اوهام خودش، در مورد مسلمانان سخن میگوید. تأسف برای این فرد کافی نیست. من به راستی نمیدانم این همه دروغگویی برای چیست؟ اگر دینشان حق است و دین ما باطل است، چرا بر اساس حقیقت اسلام را نقد نمیکنند؟

اولاً اساس کار ما برای یافتن بشارتهای کتاب مقدّس در مورد حضرت محمّد(ص) درست مانند روش خود این آقایان برای یافتن بشارت در مورد حضرت عیسی(ع) در کتب مقدّس یهود است. ضمن اینکه روشی که ما مسلمانان پیش میگیریم، بسیار شرافتمندانه تر از روش مسیحیان است، که در برخی موارد معنی جملات را دگرگون میکنند تا به مقصود خودشان برسند. مسیحیان از این حیث دست هر تحریفگری را از پشت بسته اند و برای اثبات عقاید خودشان حتی کتاب مقدّس خودشان را نیز وارونه ترجمه میکنند، که در فصل مربوط به عقاید الهیاتی مسیحیت، به خوبی این مهم را خواهیم شکافت، ولی فقط برای یک نمونه مسیحیان ادعا میکنند که کتاب مقدّس در اشعیا14:7 گفته است که باکره حامله شد و این بشارت به آمدن حضرت عیسی(ع) است!! این در حالی است که واژه ای که ایشان آنرا به باکره ترجمه میکنند، یعنی واژۀ عبری عَلَمَه، نزد علمای یهود به معنای زن جوان است و فرقی بین باکره و غیرباکره بودنش نیست، ضمن اینکه چنانکه در ادامۀ کتاب مقدّس میخوانیم این بشارت مربوط به هجوم جناب احاز به یهودیه است. از سوی دیگر ما به تمام شبهات مسیحیان پیرامون بشارتهای مورد نظر پاسخ دادیم، و دیگر نمیتوانند ادعا کنند که ما قسمتی از یک متن را به نفع خودمان برداشت کرده ایم و یک آیه را از یک متن بزرگ جدا کرده ایم.

ثانیاً جالب است کسی اسم خودش را پژوهشگر مسیحی گذاشته است و با غیرمسیحیان به مناظره میپردازد که هنوز نمیداند که ما وقتی بحث بشارتها را نقل میکنیم، نمیخواهیم بگوییم که اسلام برتر از یهودیت و مسیحیت است، بلکه بیان این بشارتها بخاطر این است که بدانند که اگر به کتاب مقدّسشان ایمان دارند، باید به حضرت محمّد(ص) ایمان بیاورند، زیرا کتاب مقدّسشان به آمدن حضرت محمّد(ص) بشارت داده است.

ثالثاً ما اگر مسیحیان قرآن را در جهت دفاع از عقاید خودشان تفسیر کنند، ناراحت نمیشویم، بلکه برعکس این آقایان به نقد منطقی آن میپردازیم. اتفاقاً من به بحث با مسیحیان در مورد تفسیرشان از قرآن پرداخته ام، آنها همانطور که کتاب مقدّس خودشان را وارونه و به نفع عقاید باطل خود تفسیر و حتی ترجمه میکنند، قرآن را نیز به همان شکل وارونه تفسیر میکنند، مصداق بارز این سوءتفسیرهای باطل مسیحیان از قرآن را میتوانید در اشکال پنجمشان به بشارت تثنیه18:18 ببینید که پاسخش را گفتیم. چنانکه در آنجا دیدید، دوستان تحریفگر مسیحی آیه ای از قرآن را که پیرامون حضرت ابراهیم(ع) سخن میگوید، به حضرت اسحاق(ع) نسبت میدهند.

 

نویسندۀ مسیحی:

 به علاوه استفاده مسلمانان از کتاب مقدّس غالباً دلخواهانه و بدون توجه به قوانین نقد است. هر چند محققین مسلمان به صراحت و بدون درنگ ادعا میکنند که کتاب مقدّس تحریف شده است(رجوع کنید به فصل 4)، با این وجود به متنی میرسند که آنرا مطابق میل خود میپندارند، هیچ مشکلی در صحّت آن نمیبینند. اینگونه برخورد با کتاب مقدّس بدون توجه به شواهد و نسخ خطی موجود که بیانگر صحت و اعتبار کتاب مقدّس هستند و مربوط به دوران پیش از اسلام میباشد صورت میگیرند. کوتاه اینکه نظر آنان مبنی بر اینکه کدام قسمت از کتاب مقدّس معتبر یا تحریف شده است، دلخواهانه و از روی منافع شخصی میباشد.

 

پاسخ:

  دلم به حال مسیحیت میسوزد که در آن چنین افرادی نام پژوهشگر و دین پژوه به خود داده اند. اگر این فرد آنقدر بیسواد است که مسائل به این سادگی را درک نمیکند، پس چرا کتابها و مناظرات او را در جهان نشر میدهند؟ و اگر باسواد است و خودش را به ندانستن زده است، پس مسیحیان چرا میگذارند چنین فرد غرضورزی برایشان رُل یک محقق را بازی کند؟ آیا غیر از این است که محقق کسی است که به دنبال حقیقت است و نه به دنبال خواست دل خویش؟ در پاسخ به شبهات این آقا عرض میکنیم:

اولاً استفادۀ مسلمانان از کتاب مقدّس برعکس ادعای این نویسنده به هیچ وجه دلخواهانه و بدون توجه به قوانین نقد نیست(ببینید چه کسی برای ما از قوانین نقد سخن میگوید!). ما میگوییم، اگر ما در مورد کتاب مقدّس شما نقدهایی را وارد میکنیم، خود شما معتقدید که این کتاب هیچ ایرادی ندارد و به طور کامل صحیح است، پس ما میتوانیم علیه خود شما از کتاب مقدّس خودتان دلیل بیاوریم و شما باید به هر چه در کتاب مقدّستان هست، ایمان داشته باشید؛ و این استدلال منطقی و بر اساس قوانین نقد است. اساساً ما مسلمانان در این زمینه خیلی منطقیتر از مسیحیان هستیم، ما وقتی میخواهیم مسیحیان را نقد کنیم، از آن چیزی که آنها خودشان قبولش دارند، مطلب میاوریم، مثلاً از کتاب مقدّس خودشان؛ ولی مسیحیان وقتی میخواهند علیه اسلام استدلال کنند، از روی کتابهایی سخن میگویند که مسلمانان به درستی آنها اعتقاد ندارند، مثل کتابهای غرضورزانۀ اسلامشناسان یهودی و مسیحی که پیرامون اسلام دروغپردازی میکنند. چنانکه در فصل اوّل دیدید، مسیحیان آنچه کتابهای خودشان به خداشناسی اسلامی نسبت داده است، را به نام یکتاپرستی اسلامی مورد نقد قرار میدهند، در حالی که برای اینکه بدانیم مسلمانان در مورد خدا چه میگویند باید کتابهای خود مسلمانان را بخوانیم.

ثانیاً ما هر جایی از کتاب مقدّس را که به نفعمان باشد را نمیپذیریم و بر اساس منافع شخصی و به طور دلخواهانه از آن استفاده نمیکنیم، ما جایی را قبول میکنیم که دلیل منطقی برای ردّ آن نداریم. مسیحیان بدبختانه متوجه نگرش اسلام به کتاب مقدّس خودشان نمیشوند. اسلام میگوید کلیّت کتاب مقدّس صحیح است یعنی سخنش در مورد یگانگی خدا و بهثت انبیاء و آمدن روز رستاخیز و قیام آخرالزمان درست و صحیح است، ولی در جزئیات ایرادهایی دارد، که ما هم در همان فصل چهارم بدانها خواهیم پرداخت. از این گذشته، گیریم که ما این کتاب مقدّس را تحریف شده بدانیم، ولی شما، مسیحیان، که آنرا تحریف شده نمیدانید، پس باید به تمام آیات آن ایمان داشته باشید و آیاتی را که به حضرت محمّد(ص) اشاره میکند، مورد توجّه قرار دهید و به آن حضرت ایمان بیاورید.

  حال من به مسیحیان عزیز میگویم: شما یا به تحریف نشده بودن کتاب مقدّس خودتان ایمان دارید یا ایمان ندارید، اگر ایمان دارید، پس با وجود این بشارتها، باید مسلمان شوید ولی اگر کتاب مقدّستان را تحریف شده میدانید، باید به دنبال یک کتاب الهی تحریف نشده بگردید که باز هم راهی ندارید جز اینکه به قرآن تمسّک بجویید و مسلمان شوید. امیدوارم هوش مسیحیان از این پژوهشگرشان بیشتر باشد!

سایر بشارتها(2): آن نبی

لطفا پیش از خواندن این مطلب این مقاله را بخوانید: نکاتی در مورد بشارتهای کتاب مقدّس

نویسندۀ مسیحی که ما در حالی پاسخگویی به شبهات او هستیم، فقط به بخشی از بشارتهای موجود پاسخ داده است، بشارتهای مهمّ دیگری را به کل به فراموشی سپرده است. اکنون به یکی دیگر از این موارد میپردازیم:

بر اساس عهد جدید مردم در عصر حضرت یحیى و حضرت عیسى‏علیهما السلام به انتظار دو شخصیت جهانی نشسته بودند یکی مسیح و دیگری انتظار پیامبرى نظیر موسى‏علیه السلام را میکشیدند . براى کسانى که با عهد جدید آشنایى داشته باشند این مطلب غیر قابل انکار است. یكی به انتظار آمدن (مسیح) روز شماری میكردند و دیگری در انتظار آمدن (آن نبی ) این انتظار در مواقع گوناگونى ظهور و بروز داشته است:كه دو مورد آن را مورد بررسی قرار میدهیم

الف)در ابتدای نبوت حضرت عیسی در روز عید بزرگى که حضرت عیسى‏علیه السلام مردم را موعظه مى‏کردند، پس از اتمام موعظه، در بین مردم اختلاف افتاد که او چه کسى است. بعضى او را همان پیامبرى دانستند که حضرت موسى‏علیه السلام و دیگران به آن بشارت داده بودند و بعضى دیگر او را مسیح موعودعلیه السلام دانستند:

«آنگاه بسیارى از آن گروه چون این کلام را شنیدند، گفتند: در حقیقت، این شخص همان نبى است و بعضى گفتند: او مسیح است و بعضى گفتند: مگر مسیح از جلیل مى‏آید؟... پس درباره او در میان مردم اختلاف افتاد.»(یوحنا7: 43-40)

از این عبارت به خوبى هویداست که مومنان آن زمان مبنی بر بشارت های موجود در عهد عتیق و و تورات در انتظار آمدن دو شخصیت بودند یک مسیح و یک پیامبر موعود بودند. به عبارت دیگر، آنها در انتظار دو نفر بودند به همین دلیل در بینشان اختلاف افتاد؛ زیرا بعضى گفتند این است و بعضى گفتند آن!

ب)«آن نبی» در تفحص یهود و شهادت حضرت یحیی(ع): وقتى حضرت یحیى ‏علیه السلام به ارشاد و موعظه مردم پرداختند، درباره او به تحقیق و تفحص پرداختند. در انجیل یوحنا، در این باره چنین آمده است:

«این است ‏شهادت یحیى در وقتى که یهودیان از اورشلیم، کاهنان و لاویان را فرستادند تا از او سؤال کنند که تو کیستى. معترف شد و انکار ننمود، بلکه اقرار کرد که من مسیح نیستم. آنگاه از او سؤال کردند: پس چه؟ آیا تو الیاس هستى؟ گفت: نیستم، آیا تو «آن نبى‏» هستى؟ جواب داد که نى. آنگاه بدو گفتند: پس کیستى تا به آن کسانى که ما را فرستاده‏اند جواب بریم؟ درباره خود چه مى‏گویى...؟ فرستادگان از فریسیان بودند. پس از او سؤال کرده، گفتند: اگر تو مسیح و الیاس و «آن نبى‏» نیستى پس براى چه تعمید مى‏دهى...؟ یحیى در جواب ایشان گفت:... او آن است که بعد از من مى‏آید، اما پیش از من شده است. من لایق نیستم بند نعلینش را باز کنم.» (یوحنا1: 27-19)

در بشارت تثنیه18:18 عرض کردیم كه انبیا بنی اسرائیل پیوسته از ظهور دو شخصیت بودند یكی «مسیح‏»‏ و دیگری «پیامبرى نظیر موسى‏» خبر داده بودند. بنابراین، طبیعى بود که مردم گمان کنند حضرت یحیى‏علیه السلام همان «مسیح موعود» و یا پیامبر موعود باشد. بدین سبب، حاکمان اورشلیم برخود لازم و واجب مى‏دانستند که از این موضوع تحقیق کنند. آنها افرادى ساده لوح و زودباور نبودند؛ اگر کسى ادعاى نبوت مى‏کرد به خوبى، تحقیق مى‏کردند. تحقیق در مورد دعاوى کسانى که ادعاى نبوت مى‏کردند و یقین به صحت و سقم ادعاها از وظایف شوراى بزرگ سنهدرین بود. این شورا از 71 نفر عضو مشاور تشکیل مى‏شد.[1] از این‏رو، شوراى مزبور، که انجیل یوحنا آن را «یهود» مى‏نامد، هیئتى اعزام کرد تا درباره ادعای یحیى‏علیه السلام تحقیق کنند. هیئت اعزامى سه سؤال از حضرت یحیى‏علیه السلام پرسیدند:

آیا تو «مسیح موعود» هستى؟

آیا تو الیاس نبى هستى؟

آیا تو «آن نبى‏» - پیامبر موعود - هستى؟

حضرت یحیى‏علیه السلام در جواب سؤال اول، اقرار کرد که مسیح نیست. سؤال دوم درباره حضرت الیاس‏علیه السلام بود. یهودیان طبق کتاب دوم پادشاهان [2] معتقد بودند که حضرت الیاس‏علیه السلام پیامبرى است که بر گردباد سوار شده و به آسمان عروج کرده و شخصا به زمین رجعت‏خواهد کرد. چون حضرت یحیى‏علیه السلام مسیح بودن خود را منکر شد، به نظر هیئت اعزامى چنین رسید که وى باید حضرت الیاس نبى‏علیه السلام باشد که رجعت کرده است. بنابراین، از حضرت یحیى‏علیه السلام سؤال کردند که آیا تو الیاس نبى هستى؟ حضرت یحیى‏علیه السلام پاسخ دادند که من الیاس نیستم. سپس فرستادگان با خود گفتند که اگر او مسیح و الیاس نیست، آیا همان نبى‏ است که حضرت موسى و انبیاى دیگرعلیه السلام به ظهور او بشارت داده‏اند؟ لذا، سؤال سوم را مطرح کردند. حضرت یحیى‏علیه السلام به این پرسش نیز پاسخ منفى دادند كه من آن نبی نیستم.

از این نمونه اشارتها را نیز میتوانیم در داستان غذا دادن به 5000 نفر ببینیم[3]:

سوال اساسی از مسیحیان این است كه اگر مومنان زمان ظهور عیسی مسیح منتظر آن نبی بودند و به طور قطع نمیتواند آن نبی و مسیح یك نفر باشند چون هم در سوال یهودیان تفكیك شدند و وقتی یحیی مسیح بودن را انكار كرد از وی پرسیدند حال كه مسیح نیستی، پس آن نبی هستی؟ به علاوه وقتی منبع بشارت آن نبی در تثنیه 18 :18 میخوانیم میبینیم كه مشخصات آن نبی قابل تطبیق عیسی مسیح نیست.

براساس اسناد مکشوفه در سواحل بحرالمیت نیز مردم در انتظار پیامبر موعود(آن نبى) بودند و این غیر از «مسیح موعود» بود. این پیامبر موعود را در زبان عبرى، گبر به معناى «انسان‏»[4] مى‏خواندند.

نویسندۀ مسیحی که در اینجا پاسخش را میدهیم، هیچ اشاره ای به این بشارت نکرده است، ولی بنده به این بشارت اشاره کردم تا با استدلالات ما بیشتر آشنا شوید. به راستی چرا این نویسنده هیچ اشاره ای به این بشارت مهم نکرده است؟


سایر مسیحیان نیز پاسخ جالبی به این بشارت نمیدهند. پاسخ آنها فقط این است که میگویند «آن نبی موعود همان مسیح است.» که در پاسخ عرض میکنیم که اولاً در بشارت تثنیه18:18 به خوبی نشان داده شده است که آن نبی نمیتواند مسیح باشد، توضیحات ما را در اینجا بخوانید. ثانیاً اگر مسیح و آن نبی یکی بودند، پس چرا یهودیان در سخنان خودشان که در بالا نقل کردیم، بین مسیح و آن نبی فرق میگذارند؟ مثلاً نقل شده است که گروهی گفتند او مسیح است و گروهی دیگر گفتند که او آن نبی است؛ یا نقل شده است که از یحیی پرسیدند آیا مسیح هستی؟ وقتی گفت خیر، پرسیدند آیا آن نبی هستی؟

پاسخ دیگر مسیحیان به این بشارت، این است که میگویند «یهودیان دچار اشتباه شده اند.» در پاسخ به این شبهه عرض میکنیم که اولاً گیریم یهودیان اشتباه کردند، آیا کتاب مقدّس هم که در تثنیه18:18 به آن پیامبر اشاره میکند، نیز اشاره کرده است؟ در آن بشارت چنانکه نشان داده ایم، پیامبر موعود، نمیتواند حضرت مسیح(ع) باشد. ثانیاًً اگر بخواهیم بگوییم نظر چه کسی صحیحتر است، باید بپذیریم که نظر یهودیان زمان حضرت یحیی(ع) و حضرت عیسی(ع)، دقیقتر است تا مسیحیانی که امروز زندگی میکنند. ثالثاً اگر برداشت یهودیان غلط بود، چرا حضرت عیسی(ع) و حضرت یحیی(ع) هرگز سعی نکردند این برداشت غلط را اصلاح کنند؟ رابعاً اگر نمیشود برخورد یهودیان را معیار قرار داد، پس چرا مسیحیان میگویند:«یهودیان میخواستند حضرت عیسی(ع) را به جرم اینکه ادعای خدا بودن کرده است سنگسار کنند، پس مشخص است که حضرت عیسی(ع) ادعای خدایی کرده است»؟ اگر نظرات یهودیان شامل اشتباهاتی میشود، پس چرا بر اساس سخن یهودیان میپذیرند که حضرت عیسی(ع) ادعای خدایی کرده است؟

 


[1] . در اسرائیل سه دادگاه وجود داشت که مهمترین آن دادگاه سنهدرین کبیر بود. اعضاى آن هم وظیفه قضاوت را به عهده داشتند و هم وظیفه هئیت منصفه را، این دادگاه مسئولیت‏هاى سنگینى داشت. پیغمبر دروغین و کاهن اعظم را تنها در این دادگاه مى‏توانستند محاکم کنند. ر.ک. به: گنجینه‏اى از تلمود ص 302.

[2] . کتاب دوم پادشاهان11:2.

[3] . یوحنا6: 14-10

[4] . ویل دورانت، همان، ج 3، ص 709 / همچنینن ر. ک. به: جفرى بارندر، المعتقدات الدینیة لدى الشعوب، ترجمه د. امام عبدالفتاح، کویت، 1413 ، ص 129

 

 

سایر بشارتها(1): اشعیا42

لطفا پیش از خواندن این مطلب این مقاله را بخوانید: نکاتی در مورد بشارتهای کتاب مقدّس

نویسندۀ مسیحی که ما در حالی پاسخگویی به شبهات او هستیم، فقط به بخشی از بشارتهای موجود پاسخ داده است، بشارتهای مهمّ دیگری را به کل به فراموشی سپرده است. یکی از مهمترین بشارتهای کتاب مقدّس در مورد پیامبر اسلام بشارت باب ۴۲ از کتاب اشعیای نبی است:

  در کتاب مقدس در باره اقوام عرب و نسل اسماعیل تعابیر جالبی وجود دارد و وقتی یک خواننده این تعابیر را در کنار هم میگذارد چیزی جز نوید به آمدن پیامبری صاحب شریعت و اقتدار از میان اولاد اسماعیل در نمی یابد ما در این مطلب چند قسمت از این تعابیر را در کنار هم میگذاریم و سپس یک تحلیل مختصری از این بشارتها خواهیم داشت

در کتاب اشعیا در باره قوم عرب میخوانیم

 اینك بندۀ من كه او را دستگیری نمودم و برگزیدۀ من كه جانم از او خشنود است من روح خود را بر او می نهم تا انصاف را برای امتها صادر سازد او فریاد نخواهد زد و آواز خود را بلند نخواهد نمود .....و جزیره ها منتظر شریعت او باشند .....من كه یهوه هستم تو را به عدالت خوانده ام و دست تو را گرفته  تو را نگاه خواهم داشت و تو را عهد قوم و نور امتها خواهم گردانید....من یهوه هستم و اسم من همین است و جلال خود را به كسی دیگر و ستایش خویش را به بتهای تراشیده نخواهم داد ......صحرا و شهر هایش و قریه هایی كه اهل قیدار در آنها ساكن باشند آواز خود را بلند نمایند .....خداوند مثل جبار بیرون می آید و مانند مرد جنگی غیرت خویش را بر می انگیزاند ....و بر دشمنان خویش غلبه خواهند نمود ...آنانیكه بر بتهای تراشیده اعتماد دارند و به اصنام ریخته شده میگویند كه خدایان ما شمائید به عقب بر گردانیده بسیار خجل خواهند شد.
(اشعیا۴۲: ۱۷ و ۱۳ و ۱۱ و ۸ و ۶ و ۴ و ۲-۱)

  جدای از صفات و خصوصیات فراوانی كه در این باب آمده و همگی قابل تطبیق بر پیامبر اكرم(ص) است چند ویژگی نیز ذكر شده كه برخی از آنها مختص پیامبر است و برخی نیز اگر چه در پیامبران دیگر وجود داشته اما در هیچیک از پیامبران مورد ادعای یهودیان و مسیحیان بطور كامل جمع نشده است . برخی از این صفات و ویژگیها عبارتند از:

1. آن بزرگوار پسندیده و برگزیدۀ خداست و می دانیم كه از مشهور ترین القاب پیامبر مصطفی است . كه دقیقاً به معنی برگزیده می باشد .

2.  صاحب شریعت است و شریعت او هم جهانی است و مخصوص به گروه خاصی نیست پس مراد نمی تواند حضرت موسی باشد زیرا به اعتقاد یهودیان اگر چه دیگران هم می توانند  یهودی شوند اما این دین موهبت خاص برای بنی اسرائیل است و لذا می بینیم كه یهودیان به هیچ عنوان در صدد تبلیغ دین خود نیستند و شریعت موسی نیز فراگیر و عالمگیر نبوده و نیست.

  حضرت عیسی نیز بدون شك مصداق این بشارت نخواهد بود زیرا به اعتقاد مسیحیان خود آن حضرت تابع شریعت موسی (ع)  بود و گذشته از این اصلاً در دین آن حضرت  شریعت وجود ندارد .

3. این پیامبر در میان مشركین و بت پرستان مبعوث می شود كه بنابراین نمی تواند مراد از آن حضرت عیسی(ع) باشد، زیرا حضرت عیسی(ع) در بین یهودیان مبعوث شدند که بت پرست نبودند.

4. مأمور به جنگ و جهاد است و بر دشمنان خویش نیز غلبه خواهد نمود كه این خصوصیات نیز در حضرت عیسی نیز منتفی است و آن حضرت نه تنها بر دشمنان خویش غالب نشد بلكه مقهور ایشان گردید و در نهایت تاجی از خار بر سرش نهادند مسخره اش نمودند و طبق اعتقاد مسیحیان و یهودیان او را به صلیب كشیدند.

5. شادی و خوشحالی را برای اهل قیدار می داند .حال باید بدانیم که  قیدار كیست و اهل قیدارچه كسانی هستند .

قیدار فرزند دوم حضرت اسماعیل بود (پیدایش۱۳:۲۵) و كشور آنها قیدار خوانده شده (اشعیاء16:21) و پیامبر اكرم نیز از فرزندان قیداربن اسماعیل است . در كتاب مقدس چاپ لبنان 1993 میلادی در پاورقی اشاره می كند كه قیدار از قبایل عرب است و در پاورقی مربوط به اشعیاء16:26 نیز آمده كه قیدار قبیله ای است در شمال جزیره العرب

از آنچه گفتیم به روشنی می توان در یافت كه بشارت مذكور فقط و فقط بر پیامبر اسلام مطابقت دارد و بر هیچكدام از پیامبران بنی اسرائیل و به خصوص حضرت مسیح صادق نیست و لازم به ذكر است كه در فقرات متعددی از كتاب مقدس بر ظهور پیامبری از میان عربها اشاره شده است كه برخی از آنها بسیار واضح است مثل همین بشارت و مراد برخی نیز به كمك سایر بشارتها روشن می شود در این قسمت به برخی از این بشارتها اشاره می كنیم.

ای عاقره ای كه نزائیده ای بسرا! ای كه درد زه نكشیده ای به آواز بلند ترنم نما و فریاد بر آور! زیرا خداوند می گوید پسران زن بی كس از پسران زن منكوحه زیاده اند .... زیرا كه به طرف راست و چپ منتشر خواهی شد و ذریت تو امتها را تصرف خواهند نمود .... هر آینه كوهها زایل خواهد شد تلها متحرك خواهد گردید لیكن احسان من از تو زایل نخواهد شد و عهد سلامتی من متحرك نخواهد گردید.
(اشعیا۵۴: ۱۰و ۳ و ۱)

  در این آیات به سرزمین نازا بشارت میدهد و مراد از سرزمین نازا مكه است زیرا هیچ پیامبری بعد از اسماعیل از مكه مبعوث نشده است و مراد از فرزندان زن بی كس نیز فرزندان هاجر هستند كه تنها و غریب و در بیابان بود .

البته در كمال تعجب می بینیم كه در برخی از چاپهای كتاب مقدس مراد از نازا را اورشلیم دانسته اند و این بسیار عجیب است كه اورشلیم كه سرزمین بنی اسرائیل و پیامبران الهی است چگونه بر آن نازا اطلاق می شود . نكته دیگر اینكه در این آیات اشاره می كند كه این سرزمین همیشه در امنیت و سلامتی خواهد بود كه به وضوح بر حرم امن الهی یعنی مكه قابل تطبیق است اما تطبیق این بشارت بر اورشلیم كه از گذشته همیشه شاهد جنگها و خونریزیها بوده است چگونه تطبیق می شود برای ما روشن نیست

و یا در جای دیگر آمده است :

آنانیكه مرا طلب ننموده اند مرا جستند و آنانیكه مرا نطلبیدند مرا یافتند و به قومیكه به اسم من نامیده  نشدند گفتم لبیك لبیك تمامی روزها دستهای خود را بسوی قوم متمردیكه موافق خیالات خود به راه نا پسندیده سلوك می نمودند دراز كردم.  قومیكه  پیش رویم غضب مرا همیشه به هیجان می آورند كه در با غات  قربانی می گذارنند و بر آجرها بخور می سوزانند که در قبرها ساکن شده، در مغاره ها منزل دارند، که  گوشت خنزیر(خوک) می خورند و خورش نجاسات در ظروف ایشان است(اشعیا۶۵: ۴-۱)

  مراد از كسانی كه مرا طلب ننمودند اقوامی هستند که خدا پرست نبودند و یک باره خدا را شناختند و او را طلب کردند و این خصوصیت با قوم عرب قابل تطبیق است   ایشان تا قبل از ظهور پیامبر اسلام به كلی از معرفت ذات و شرایع الهی بی خبر بودند و از خدا طلب معرفت و شریعت نكرده بودند و مراد از آیا ت بعدی هم به وضوح یهودیان و مسیحیان هستند .

این توبیخ و وعدۀ خداوند بر تنبیه بنی اسرائیل در سفر تثنیه 21:32 نیز  بیان شده است:

ایشان مرا به آنچه خدا نیت به غیرت آوردند و به اباطیل خود مرا خشمناك گردانیدند و من ایشان را به آنچه قوم نیست به غیرت خواهم آورد و به امت جاهل آن را خشمناك خواهم ساخت .

پولس نیز در رسالۀ خویش به رومیان همین مطلب را باز گو میكند

و می گویم آیا اسرائیل ندانسته اند اول موسی می گوید من شما را به غیرت می آورم به  آنكه امتی نیست و بر قوم بی فهم شما را خشمگین خواهم ساخت و اشعیاء نیز جرات كرده می گوید آنانیكه طالب من نبودند مرا یافتند و به كسانیكه مرا نطلبیدند ظاهر گردیدم  اما در حق اسرائیل می گوید تمامی روز دستهای خود را دراز كردم به سوی قومی نامطیع و مخالف. (رومیان۱۰: ۲۱-۱۹)

و در همان رساله 11:11 میگوید :  بلكه از لغزش ایشان نجات به امتها رسید تا در ایشان غیرت پدید آورد.

و وقتی این تعابیر در کنار هم گذاشته میشود همه و همه ما را به یک نتیجه واحد میرساند که خداوند بنا داشته از میان قوم عرب و اولا اسماعیل و سرزمین مکه  پیامبری بزرگ برگزیند که از این پیامبر با تعابیر مختلف در کتاب مقدس یاد شده و فراموش نکنیم که مسیحیان تعابیر بسیار دور تری در عهد عتیق را بشارت  مسیح تاویل میکنند و با این وجود تاویل این عبارات برای پیامبری از نسل اسماعیل و از میان عرب ها چندان دور نیست .

 

 نویسندۀ مسیحی که ما در این مقالات پاسخ او را میدهیم، هیچ اشاره ای به این آیات از کتاب مقدّس که به خوبی به پیامبر اسلام(ص)، اشاره دارد، نمیکند. سایر مسیحیان نیز پاسخی به این آیات ندارند مگر اینکه ادعا کنند که این آیات در مورد حضرت مسیح(ع) است، که در بندهای ۲ تا ۴ از متن فوق، به خوبی باطل بودن این ادعا ثابت شده است.
   همچنین گاهی مسیحیان ادعا میکنند که پیامبر مورد نظر در اشعیا۴۲، یک دین جهانی دارد، ولی دین حضرت محمّد(ص) جهانی نبوده است!! در پاسخ به این ادعایشان نیز عرض میکنیم که برعکس ادعای ایشان، دین حضرت محمّد(ص) از همان ابتدا جهانی بود، خطاب قرآن هرگز با عرب نیست، بلکه با عبارت "یا ایها الناس"(ای مَردم) نشان میدهد که خطابش به تمامی مردم است؛ ضمن اینکه نامه هایی که حضرت محمّد(ص) به سردمداران حکومتهای کشورهای دیگر از جمله ایران و روم شرقی(بیزانس) فرستادند، به خوبی نشان میدهند که دین حضرت محمّد(ص) دینی جهانی بوده است. ضمن اینکه حضور افراد غیر عرب در بین اصحاب پیامبر مثل بلال حبشی و سلمان فارسی و ... به خوبی نشان میدهد که اسلام به مردم خاصی تعلّق ندارد و دینی جهانی میباشد.

بررسی بشارات کتاب مقدس(8): یوحنا16:14 فارقلیطا

لطفاً پیش از خواندن مطلب، این مقاله را بخوانید: نکاتی در مورد بشارتهای کتاب مقدّس

  حضرت عیسی مسیح(ع) پیش از عروج به آسمان از آمدن فرد دیگری که در متن یونانی «پاراکلیتوس» و در ترجمه سریانی  «فارقلیطا» خوانده شده است بشارت می دهد، که پس از او خواهد آمد.  این بشارت در انجیل یوحنّا باب 14، در آیه 16،  ذکر شده است که به نقل از حضرت عیسی(ع) میگوید:

 

κγ ρωτσω τν πατρα κα λλον παρκλητον δσει μν να μεθ' μν ες τν αἰῶνα ,

ترجمه:

و من از پدر خواهم خواست و او مدافعی(=فارقلیطایی) دیگر به شما خواهد داد که همیشه با شما باشد.

 

همان طور که می بینید حضرت عیسی مسیح، یاران خود را به آمدن فارقلیطایی دیگر، بشارت می دهد که این کلمه در ترجمه های فارسی مسیحیان از انجیل یوحنّا به «تسلی دهنده»، «مدافع» و امثال اینها ترجمه شده است.  این آیه و توضیحاتی که حضرت عیسی مسیح در ادامه سخنان خویش در مورد او خواهد داد، نشان میدهد که به احتمال زیاد اینجا حضرت عیسی مسیح(ع) به حضرت محمّد(ص) بشارت داده است.

  چنانکه ویل دورانت در کتاب تاریخ تمدن، جلد 3، صفحه 708 می گوید مانی و منتز که پیش از حضرت محمّد(ص) بودند، ادعا کرده اند که همان فارقلیطای موعود هستند و این امر نشان می دهد که مسیحیان تا قرنها منتظر این فارقلیطا بوده اند و بخاطر همین انتظار نیز افرادی مثل مانی و منتز فرصت پیدا کردند که خود را فارقلیطا معرفی کنند. این امر نشان می دهد که مجامع مسیحیت در پیش از اسلام منتظر این فارقلیطا بوده اند و لذا این که فارقلیطا یک پیامبر پس از حضرت عیسی(ع) است، تنها ادعای مسلمانان نیست.

  انجیل یوحنا در ابتدا به زبان یونانی نوشته شده است و در نسخۀ یونانی این کلمه به صورت پاراکلیتوس نوشته شده است. حضرت عیسی مسیح(ع) به زبان یونانی سخن نمی گفته است، بلکه به زبان آرامی سخن می گفته است و یوحنّا که انجیل خود را به زبان یونانی نوشته است، طبق عادت همیشگی مسیحیان(که در مقدمه نیز بدان اشاره کردیم) اسمی را که حضرت مسیح(ع) به زبان آرامی به زبان آورده است، ترجمه کرده است و ترجمۀ آن را به یونانی نوشته است که این ترجمه بعدها در ترجمه های سریانی به فارقلیطا تبدیل شده است. اما اگر این ترجمۀ یونانی را به زبان آرامی که حضرت عیسی(ع) بدان سخن گفته است، برگردانیم، ترجمۀ آن میشود: مَحمَدَ. پس به نظر میرسد که حضرت عیسی مسیح(ع) واقعا اسم حضرت محمّد(ص) را به زبان آورده است ولی در انجیل یوحنّا این اسم از زبان آرامی به زبان یونانی ترجمه شده و به پاراکلیتوس بدل شده است. به نگر من همین امر به خوبی نشان می دهد که منظور حضرت عیسی(ع) فقط و فقط حضرت محمّد(ص) است.

 

  البته چنانکه حضرت عیسی(ع) در ادامه توضیحات در مورد فارقلیطا، به نقل از انجیل یوحنّا باب 16، آیه 7 می فرمایند، تا ایشان نرود، او نمی آید:

λλ' γ τν λθειαν λγω μν, συμφρει μν να γ πλθω. ἐὰν γρ μ πλθω, παρκλητος οκ λεσεται πρς μς: ἐὰν δ πορευθ, πμψω ατν πρς μς.

ترجمه:

با اینحال، من به شما راست می‌گویم که رفتنم به‌ سود شماست. زیرا اگر نروم، آن مدافع(فارقلیطا) نزد شما نخواهد آمد؛ امّا اگر بروم او را نزد شما می‌فرستم.

 

  این آیه نیز نشان می دهد که فارقلیطا بعد از حضرت عیسی(ع) خواهد آمد و لذا این آیه نشان می دهد که مسیحیان حقیقی باید منتظر موعود دیگری پس از حضرت عیسی(ع) باشند.

 

  از سوی دیگر انجیل یوحنّا در آیه 8 از باب 16، به نقل از حضرت عیسی(ع) در مورد فارقلیطا می فرماید:

κα λθν κενος λγξει τν κσμον περ μαρτας κα περ δικαιοσνης κα περ κρσεως:

ترجمه:

و چون او آيد، جهان را بر گناه و عدالت و داوري ملزم خواهد نمود.

 

 این آیه نیز نشان می دهد که فارقلیطای موعود، حضرت محمّد(ص) است، زیرا بعد از حضرت عیسی(ع) هیچکس به اندازۀ آن حضرت در ملزم کردن به عدالت و داوری و خودداری از گناه تلاش نکرده است و نیز دعوت آن حضرت به این امر جهانی بوده است چنانکه شاهان کشورها را نیز به راه حق دعوت کرده است و به سویشان نامه فرستاده است و این امر با «ملزم کردن جهانیان» سازگاری کامل دارد.

 

  همچنین انجیل یوحنّا در آیه 26 باب 15، به نقل از حضرت عیسی(ع) چنین نقل می کند:

Οταν λθ παρκλητος ν γ πμψω μν παρ το πατρς, τ πνεμα τς ληθεας παρ το πατρς κπορεεται, κενος μαρτυρσει περ μο:

ترجمه:

امّا چون آن مدافع(فارقلیطا) که از نزد پدر برای شما می‌فرستم بیاید، یعنی روحِ راستی که از نزد پدر می‌آید، او خودْ دربارۀ من شهادت خواهد داد.

 

این آیه به شهادت دادن آن فارقلیطا به حقانیت حضرت عیسی(ع) اشاره دارد و ما می دانیم که حضرت محمّد(ص) بارها حضرت عیسی(ع) را تصدیق کردند و بسیاری از تهمتهای مسیحیان به آن حضرت را نیز رد فرمودند. پس این آیه نیز نشانه دیگری از این امر به ما می دهد که موعود مورد نظر همان حضرت محمّد(ص) است.

 

  ضمن اینکه در آیه 13 باب 16 از انجیل یوحنّا، به نقل از حضرت عیسی مسیح(ع) چنین گفته شده است:

ταν δ λθ κενος, τ πνεμα τς ληθεας, δηγσει μς ν τ ληθείᾳ πσ: ο γρ λαλσει φ' αυτο, λλ' σα κοσει λαλσει, κα τ ρχμενα ναγγελε μν.

ترجمه:

وليكن چون او يعني روح راستي آيد، شما را به جميع راستي هدايت خواهد كرد زيرا كه از خود تكلّم نمي كند بلكه به آنچه شنيده است سخن خواهد گفت و از امور آينده به شما خبر خواهد داد.

 

  اینکه او از خود سخن نمی گوید، به خوبی نشانگر پیامبر بودن، فارقلیطای موعود است، ضمن اینکه قرآن نیز در مورد حضرت محمّد(ص) میفرماید که او از روی هوا و هوس سخن نمی گوید بلکه آنچه می گوید، وحی خداست بر او(سوره نجم، آیه4و3). در مورد خبر دادن او از اخبار آینده نیز بسیاری از حوادث آینده توسط حضرت محمّد(ص) پیشگویی شده است که این پیشگویی ها در کتب تاریخ و سیره موجود است.

 

در جای دیگر حضرت عیسی(ع) به نقل انجیل یوحنّا باب 16، آیه 14، در مورد فارقلیطا می فرمایند:

κενος μ δοξσει, τι κ το μο λμψεται κα ναγγελε μν.

ترجمه:

او مرا جلال خواهد داد زيرا كه از آنچه آن من است خواهد گرفت و به شما خبر خواهد داد.

 

  این آیه نیز تا حدود زیادی نشان می دهد که این بشارت مربوط به حضرت محمّد(ص) است، زیرا حضرت محمّد(ص) به راستی حضرت عیسی(ع) را جلال داد و حقایق فراوانی در مورد حضرت عیسی(ع) که به خاطر تحریفات به دست فراموشی سپرده شده بود، را بازگو فرمود. در حالی که قرآن و سخنان پیامبر خدا(ص) شأن و مقام بسیار والایی برای آن حضرت قائل هستند، طبق کتاب مقدس مسیحیان، آن حضرت ملعون شد(غلاطیان13:3) و بر روی صلیب دهان به کفرگویی گشود(متی46:27 و مرقس34:15) و اولین معجزه اش از دید انجیل یوحنا ساختن شراب برای مردم است(یوحنّا2: 11-1) او غیر مسیحی و یهودیان، را "سگ" خطاب میکند (متی6:7و26:15). او همچنین درخواست کمک زن غیر یهودی، را رد کرد(متی15: 25-23) و تنها بعد از توهین به او کمکش کرد. عیسی(ع) به روشی ظالمانه به مردم حمله می کند و این حمله به خاطر این است که آنها در روز شنبه کار کرده اند(یوحنا15:2) ولی اگر حفظ حرام و حلال دین یهود برای او اینقدر مهم بوده است، پس چرا برای مردم شراب درست می کند و به آنها می خوراند؟ عیسی(ع) در مثلی که راجع به خودش بود، گفت: "امّا آن‌ دشمنانِ من‌ كه‌ نخواستند من‌ بر ايشان‌ حكمراني‌ نمايم‌، در اينجا حاضر ساخته‌ پيش‌ من‌ به‌ قتل‌ رسانيد."(لوقا27:19) وهمچنین عیسی(ع) کودکان را به جرم والدینشان خواهد کشت(مکاشفات یوحنا23:2)

  پس آشکار است که حضرت محمّد(ص) کسی بود که این همه توهینی که مسیحیان به حضرت عیسی(ع) نسبت می دهند را نفی کرد و به راستی نام آن حضرت را جلال داد و حقایق فراوانی را در مورد آن حضرت بازگو فرمود.

 

و اما شبهات مسیحیان در مورد این بشارت را ببینیم:

 

نویسندۀ مسیحی:

مسلمانان ادعا میکنند که منظور مسیح از اشاره به آمدن تسلی دهنده(در زبان یونانی paraclete) محمد است و دلیل ادعای خود را هم آیه6 از سوره صف میدانند که در آن محمد به نام احمد(periclytos) نامیده شده و آن را تلفظ صحیح واژۀ paraclete تصور میکنند. طبق این آیه از قرآن «عیسی پسر مریم به بنی اسرائیل گفت: همانا من رسول خدا به سوی شما هستم... و اکنون شما را مژده میدهم که بعد از من رسول بزرگواری که نامش احمد است بیاید...» ولی در اینجا نیز چنانچه انجیل یوحنا16:14 را در زمینۀ اصلی آن بخوانیم هیچ پایه ای برای این نوع ادعاها بدست نمیاید.

  در بیشتر از 5366 نسخه دستنویس از عهد جدید( N. L. Geisler and W. E. Nix, General Introduction to the Bible) مطلقاً حتی یک نسخۀ دستنویس وجود ندارد که کلمۀ periclytos(شخص ستوده شده) به آن مفهومی که مسلمانان ادعا میکنند آمده باشد، بلکه در تمام نسخه ها واژۀ paraclete(تسلی دهنده یا مدافع) نوشته شده است.

نوشته شده در http://javidislam.blogfa.com/ دوست عزيز و گرامي


برچسب‌ها: درود يزدان بر پيام آور اخر پدر نجات دهنده و كامل ك
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 11:11  توسط مریدمنجی  | 

رفع شبه جهالت

بررسی ادعای مسلمانان مبنی بر دعوت الهی حضرت محمّد(ص):معیار بودن قرآن

  یکی از شبهات معروف مخالفان اسلام، این است که ادعا می کنند که حضرت محمّد(ص) هیچ معجزه ای جز قرآن ارائه نداده است، و درخواست معجزۀ افراد را رد می فرمود، و می فرمود قرآن کفایت می کند. در ادامه، این نویسندۀ مسیحی، همین ادعاها را تکرار می کند:

 

نویسندۀ مسیحی:

  وقتی از محمّد میخواستند که همانند پیامبران پیشین، برای اثبات ادعاهای خود معجزه ای انجام بدهد، وی جواب رد میداد(آل عمران 184-181) و در عوض ادعا می کرد که زبان و تعلیم قرآن ثابت می کند که پیام وی، وحی الهی است از آنجا که در فصل سوم به ماهیت این ادعا و اساس آن خواهیم پرداخت، در اینجا تنها کافی است که به طور خلاصه به دلایل رد این ادعا بپردازیم.

پاسخ:

 پیش از اینکه به این به اصطلاح «دلایل رد این ادعا» بپردازیم، لازم است که به بی انصافی های این نویسنده، در همین چند جمله بپردازیم:

اولاً قرآن در آیات 181 تا 184 از سورۀ آل عمران، ابداً درخواست معجزه را رد نفرموده است، بلکه فرموده است که پیامبران پیشین نیز معجزه آوردند، و اینها تکذیبشان کردند.

ثانیاً قرآن معجزه را «آیة» به معنای نشانه می خواند. برای مثال وقتی حضرت موسی(ع) به 9 معجزه، به سوی فرعون فرستاده می شود، قرآن می فرماید که حضرت موسی(ع) با 9 نشانه که ید بیضاء هم یکی از آنها بود، به سوی فرعون فرستاده شد(نمل:12، و همچنین نگاه کنید به اسراء:101). پس در قرآن منظور از «آیة» یا نشانه، معجزه است. حال قرآن در آیه 2 از سورۀ قمر میفرماید: «هر گاه نشانه را ببينند، روى گردانده، مى‏گويند: "اين سحرى مستمر است"‏»، و این آیه به خوبی نشان می دهد که معجزاتی به حضرت محمّد(ص) داده می شد، ولی آنها روی گردانده، میگویند این سحری آشکار است، که البته اسناد تاریخی نیز، چنین مواردی را گزارش کرده اند. بدون شک نمیتوان منظور قرآن از "آیة" یا نشانه، را در اینجا آیات قرآن دانست، زیرا قرآن به صورت شفاهی به آنها ابلاغ می شد، و آنها آیات قرآن را میشنیدند، و نمیدیدند، ولی اینجا از دیده شدن نشانه، و سحر خواندن آن سخن به میان آمده است. مشابه همین امر در آیات 14 و 15 از سورۀ صافات ارائه شده است.

ثالثاً واژۀ دیگری که در قرآن به معنای معجزه است، "بینة" است که جمع آن میشود "بیّنات"، که معنی آن "نشانۀ روشن" است. قرآن بارها اشاره فرموده است که به پیامبران پیشین بینات داده شده بود(بقره:87، نساء:153، مائده:110، اعراف:101، یونس:13,74، نحل:44، طه:72، غافر:28 و غیره) و در این آیات، بینات به معنای معجزه است، اکنون اگر به آیه 86 از سورۀ آل عمران نگاه کنیم، میبینیم که میفرماید حضرت رسول(ص) با بینات به نظر مردم رفته است. نظر به اینکه قرآن در آیۀ قبل فرموده است که هر کس جز اسلام دینی را برگزیند، از او پذیرفته نمیشود، و در ابتدای این آیه از کسانی سخن میگوید که بعد از ایمانشان کافر شده اند، آشکار است که منظور از رسول، حضرت محمّد(ص) است. نگاهی به آیات 85 و 86 سورۀ آل عمران میاندازیم: «و هر كس جز اسلام، آيينى براى خود انتخاب كند، از او پذيرفته نخواهد شد و او در آخرت، از زيانكاران است. چگونه خداوند جمعيّتى را هدايت مى‏كند كه بعد از ايمان و گواهى به حقّانيّت رسول و آمدن نشانه‏هاى روشن(بینات) براى آنها، كافر شدند؟!...»

رابعاً خود قرآن به معجزاتی مثل شقّ القمر(سورۀ قمر، آیه 1) اشاره دارد، و نیز تواریخ معتبر اسلامی، معجزات فراوانی را به حضرت محمّد(ص) نسبت میدهند که در بحث معجزات حدیثی ارائه خواهد شد.

خامساً معجزه به ارادۀ پیامبران نیست، بلکه با اجازه و اراده و خواست خداوند، ارائه میشود. اگر پیامبری درخواست معجزه را در یک زمان رد کند، معنای این نیست که آن پیامبر، معجزه نداشته است، بلکه به معنای آن است که خداوند اراده نفرموده است که آن معجزه را ارائه بدهد.

سادساً گاهی کافران معجزات عجیبی را درخواست میکردند و پیامبر هم رد میفرمودند، مثلاً یکی از کفار به پیامبر گفته بود اگر پیامبر هستی، کاری کن که یک کیسه پر از طلا، به من داده شود!! به نظر شما این معجزه باید انجام میشد؟

سابعاً اگر مسیحیان کمی به کتاب مقدّس خودشان نگاه بیندازند، متوجه میشوند که معجزه نداشتن و خودداری از ارائۀ معجزه چیزی از پیامبر بودن یک پیامبر کم نمیکند:

*طبق گزارش انجیل متی در باب 11، آیه 9، حضرت عیسی(ع)، در سخنانش در مورد حضرت یحیی(ع)، او را از پیامبر برتر میداند: «پس برای دیدن چه رفتید؟ برای دیدن پیامبری؟ آری، به شما می‌گویم کسی که از پیامبر نیز برتر است». در آیه 41 از باب 10 از انجیل یوحنّا میخوانیم: «بسیاری نزدش(یعنی نزد عیسی) آمدند. ایشان می‌گفتند: "هرچند یحیی هیچ معجزه نکرد، امّا هرآنچه دربارۀ این شخص گفت، راست بود."» پس یحیی هیچ اعجازی نداشته است، ولی سخنانش در مورد حضرت عیسی(ع) راست و درست بوده است. به گزارش آیه 26 از باب 21 انجیل متی، همه یحیی را پیامبر میدانستند. حضرت یحیی(ع)، پیامبر و حتی از پیامبر برتر است، و در عین حال هیچ معجزه ای ارائه نفرموده است.

*کتاب مقدّس، به برخی پیامبران مانند حضرت ارمیا(ع)، هیچ معجزه ای نسبت نداده است، آیا باید به این دلیل پیامبر بودن آن پیامبر را رد کنیم؟

*در باب 8 از انجیل مرقس، در آیات 11 تا 13، چنین میخوانیم: «۱۱فَریسیان نزد عیسی آمدند و با او به مباحثه نشستند. آنها برای آزمایش، آیتی آسمانی از او خواستند. ۱۲امّا عیسی آهی از دل برآورد و گفت: "چرا این نسل خواستار آیت است؟ آمین، به شما می‌گویم، هیچ آیتی به آنها داده نخواهد شد." ۱۳سپس ایشان را ترک گفت و باز سوار قایق شده، به آن سوی دریا رفت.» پس حضرت عیسی(ع) اینجا آشکارا درخواست معجزه را رد میکند، و آنها را به هیچ معجزۀ دیگری ارجاع نمیدهد، آیا مسیحیان، حاضرند به این دلیل بگویند او پیامبر و مسیح نیست؟ چرا به قول جناب نویسنده نمبینند که "وقتی از عیسی میخواستند که همانند پیامبران پیشین، برای اثبات ادعاهای خود معجزه ای انجام بدهد، وی جواب رد میداد".

*در باب 23 از انجیل لوقا، در آیات 8 تا 11، چنین میخوانیم: «۸هیرودیس چون عیسی را دید، بسیار شاد شد، زیرا دیرزمانی خواهان دیدار وی بود. پس بنا‌بر آنچه دربارۀ عیسی شنیده بود، امید داشت آیتی از او ببیند. ۹پس پرسشهای بسیار از عیسی کرد، امّا عیسی پاسخی به او نداد. ۱۰سران کاهنان و علمای دین که در آنجا بودند، سخت بر او اتهام می‌زدند. ۱۱هیرودیس و سربازانش نیز به او بی‌حرمتی کردند و به استهزایش گرفتند. سپس ردایی فاخر بر او پوشاندند و نزد پیلاتُس بازفرستادند.» پس باز هم میبینیم که "وقتی از عیسی میخواستند که همانند پیامبران پیشین، برای اثبات ادعاهای خود معجزه ای انجام بدهد، وی جواب رد میداد" لازم به ذکر است که این ماجرا در جایی بود که بنا به گزارش اناجیل، حضرت عیسی(ع) در حال محاکمه بین مخالفین بود، و مهمترین جایی بود که حضرت عیسی(ع) باید به دفاع از خود دفاع میکرد تا به نظر نرسد که یارای دفاع از خویش را ندارد و فقط بین مردمانی که عوام هستند قادر به دفاع از خویشتن است، ولی او حتی جواب آنها را نیز نمیدهد.

*در باب 22 از انجیل لوقا، در آیات 63 تا 65، چنین میخوانیم: «۶۳آنان که عیسی را در میان داشتند، به استهزا و زدن او آغاز کردند. ۶۴چشمان او را بسته، می‌گفتند: "نبوّت کن و بگو چه کسی تو را می‌زند؟" ۶۵و ناسزاهای بسیارِ دیگر به او می‌گفتند.» در اینجا نیز حضرت عیسی(ع) از معجزه کردن، خودداری فرموده است. این مورد هم در زمانی است که عیسی(ع) در حال محاکمه شدن است، و دفاع نکردن او از خودش میتواند باعث گمراهی افراد زیادی بشود، البته ممکن است که مسیحیان ادعا کنند که عیسی بعداً ظهور دوباره کرد و مردم پیش از به آسمان رفتنش او را دیدند و مطمئن شدند که او به راستی پیامبر بوده است، ولی گذشته از نقدهایی که بر این ادعا وارد است و در آینده ارائه خواهند شد، این ظهور فقط بر پیروان پیشینش صورت گرفته است، و هیچ فردی غیر از مریدانش، او را ندیده است، پس باز هم عدم دفاع مسیح از خودش در آن مجلس، باعث گمراهی افراد زیادی شده است.

*میدانیم که بنا به ادعای اناجیل مسیحیان، مسیح مصلوب شد، حال بد نیست به گزارش آنها در مورد ماجرای صلیب توجه کنیم. در انجیل متی، باب 27، آیات 39 تا 43 چنین میخوانیم: «۳۹رهگذران سرهای خود را تکان داده، ناسزاگویان ۴۰می‌گفتند: "ای تو که می‌خواستی معبد را ویران کنی و سه روزه آن را بازبسازی، خود را نجات ده! اگر پسر خدایی از صلیب فرود بیا!" ۴۱سران کاهنان و علمای دین و مشایخ نیز استهزایش کرده، می‌گفتند: ۴۲"دیگران را نجات داد، امّا خود را نمی‌تواند نجات دهد! اگر پادشاه اسرائیل است، اکنون از صلیب پایین بیاید تا به او ایمان آوریم. ۴۳او به خدا توکل دارد؛ پس اگر خدا دوستش می‌دارد، اکنون او را نجات دهد، زیرا ادعا می‌کرد پسر خداست!"» پس باز میبینیم در همان شرایط، حضرت عیسی(ع) از دادن معجزه ای که مردم و کاهنان میخواهند، خودداری میکند. چرا وقتی او درخواست آنان را رد کند، از دید این نویسندۀ محترم مسیحی، ایرادی محسوب نمیشود؟

*در باب 4 انجیل متی، آیات 3 تا 7، چنین میخوانیم: «۳آنگاه وسوسه‌گر نزدش آمد و گفت: "اگر پسر خدایی، به این سنگها بگو نان شوند!" ۴عیسی در پاسخ گفت: «نوشته شده است که: "انسان تنها به نان زنده نیست، بلکه به هر کلامی که از دهان خدا صادر شود." ۵سپس ابلیس او را به شهر مقدّس برد و بر فراز معبد قرار داد ۶و گفت: "اگر پسر خدایی، خود را به زیر افکن، زیرا نوشته شده است: "دربارۀ تو به فرشتگان خود فرمان خواهد داد و آنها تو را بر دستهایشان خواهند گرفت،مبادا پایت به سنگی برخورَد." ۷عیسی به او پاسخ داد: "این نیز نوشته شده که، 'خداوند خدای خود را میازما'."» پس میبینیم که اینجا نیز حضرت عیسی(ع) به دو درخواست معجزه از سوی ابلیس نه تنها جواب رد، که پاسخی بی معنی میدهد. مثلاً وقتی میگوید نوشته شده است که سنگ را نان کن، میگوید انسان تنها به نان زنده نیست!! این پاسخ با توجه به سخن ابلیس معنایی ندارد، ابلیس از او نخواسته بود که با سنگی که نان میشود، انسانی را زنده نگه دارد، که وی اینگونه پاسخ میدهد. با این وجود مسیحیان، حاضر نیستند بخاطر این جوابهای سربالا، بگویند حضرت عیسی(ع)، پیامبر و پسرخدا و مسیح نیست.

پس این سخنان گزاف نویسندۀ مسیحی، بر نبوّت حضرت محمّد(ص) هیچ خدشه ای وارد ننموده است.

 

  اکنون نویسنده سعی میکند نشان بدهد که قرآن نمیتواند معجزه باشد(!):

 

نویسندۀ مسیحی:

اوّل، حتی پذیرفتن اینکه سبک نگارش قرآن، زیباست، به معنای کاملیت یا بی نظیر بودن آن نیست.

پاسخ:

  این سخن نویسندۀ مسیحی، مصداق بارز مغالطۀ «پهلوان پنبه» یا «حمله به آدم پوشالین» است. در این نوع مغالطه، فرد مغالطه کننده، ابتدا به طرف مقابل چیزی را نسبت میدهد، و بعد با زیر سؤال بردن آن سعی میکند او را محکوم کند.

  این نویسنده ادعا میکند که ما میگوییم چون سبک نگارش قرآن زیباست، پس قرآن معجزه است!!!! کسی که مطالب این تارنگار را پی گرفته باشد، از این گزافه گویی نویسنده حیرت نخواهد کرد، زیرا از این بی انصافیها، در سخنانش بسیار است.

  به هر روی، معجزه بودن قرآن، بخاطر زیبایی سبک نگارش آن نیست، البته گویا این نویسنده، اعجاز ادبی قرآن را با زیبایی سبک نگارش، اشتباه گرفته است. ضمن اینکه ما از مسیحیان دعوت میکنیم که اگر قرآن بی نظیر نیست، نظیری برای آن بیاورند.

 

نویسندۀ مسیحی:

دوم، در حقیقت، محتوای اصلی قرآن، هیچ چیز منحصر به فردی ندارد، چرا که خود محمّد اصرار داشت چنین پیامی به تمام پیامبران پیشین از او داده شده است(رجوع کنید فصل 3).

پاسخ:

  البته ما مشکلی نداریم که بگوییم بخش اعظم پیام قرآن، در صحف ابراهیم و موسی آمده است(اعلی: 19-18)، و در واقع شاید، قرآن از این جهت یک اصلاحیه بر تحریفات اهل کتاب بر کتاب مقدّس است و پیام تمام انبیاء، یعنی توحید را نیز در بر دارد. آیا خدا باید محتوای اصلی سخنان هر یک از انبیاء را چیز مجزایی قرار بدهد؟ بدون شک محتوای اصلی باید در تمام دوران و به تمامی مردمان گفته شود، و فقط با تکامل زندگی بشر، این پیام نیز تکامل پیدا میکند، که قرآن نیز این تکامل را به بهترین وجه دارد.

  ولی گذشته از چیزهای جدیدی که در قرآن آمده است، چیزی که این نویسنده نمیخواهد بفهمد این است که محتوای اصلی قرآن، معجزه نیست. جنبه های اعجاز قرآن در بین جملات آن نهفته هستند. این معجزه است که کسی نمیتواند مانند قرآن بیاورد و قرنهاست که از منکرین قرآن دعوت میکنیم یک سوره مثل قرآن بیاورید تا ما هم به جرگۀ کفار بپیوندیم، ولی دریغ از یک سوره. البته گاهی تلاشهای مذبوحانه ای مثل کتاب «الفرقان الحق» میکنند. در این کتاب نویسندگان جملاتی از جاهای مختلف قرآن را برداشته و گاهی هم چند کلمه از خودشان اضافه نموده اند و با آنها سوره های جدیدی ساخته اند و اسمش را «کتابی مثل قرآن» نهاده اند!! ولی خب این نمیشود کتابی مثل قرآن، بلکه باید نام آنرا یک کتاب به هم ریخته از جملات قرآن، گذاشت. اینها اگر میخواهند سوره مثل قرآن بیاورند، باید سوره ای بیاورند که در آن از خود قرآن جمله نیامده باشد یا حداقل بخش اعظم آیات از سایر بخشها نیامده باشد. برای مثال شما سورۀ کوثر از قرآن را با سایر بخشهای مقایسه کنید، هیچیک از جملات در سایر بخشهای قرآن، دیده نمیشوند. در سوره های بزرگتر هم بخش اعظم جملات، در سایر بخشها دیده نمیشوند، و قرآن تنها برخی جملات و عبارات را برای تأکید بیشتر تکرار میفرماید. پس اگر قران 113 سوره بود، سورۀ کوثر میتوانست یک سوره مثل قرآن باشد، ولی سوره هایی که این افراد میاورند، مثل قرآن نیستند. البته اینکه سعی میکنند جملات قرآن را به هم بچسبانند تا سورۀ جدید بسازند، به خوبی نشان میدهد که هیچکس قادر نیست، جملاتی به فصاحت و بلاغت قرآن بسازد، تا سورۀ جدیدی بسازد.

  همچنین قرآن در طول 23 سال نازل شد و در آن هیچ اختلاف حقیقی یافت نمیشود، ولی هر کس بخواهد نوشتجاتی را در طول 23 سال بنویسد، به علّت تکاملی که در نگرش او ایجاد میشود، و نیز بخاطر اینکه در برخی بخشها به اشتباه بودن سخنش پی میبرد و سعی در اصلاح آن خواهد کرد، در سخنان ابتدایی و انتهایی او اختلافات فراوانی یافت خواهد شد. قرآن هیچ اختلافی ندارد، و این نشانگر این است که قرآن تألیف کسی است که در او تکامل و اشتباه راه ندارد.

  باز از سوی دیگر، قرآن در بین آیات خود به برخی اشارات علمی میپردازد، و به مسائلی اشاره میفرماید که در زمان پیامبر، آگاهی انسان به این مسائل نمی رسید و این نیز معجزه ای دیگر است.

  البته در قرآن بسیاری نکات جدید هست که در کتب انبیاء پیشین دیده نمیشوند. قرآن بحث معاد را خیلی خوب باز میکند، و سخنان پیامبران پیشین را تکمیل میکند. همچنین معجزات قرآن در کتب پیشین یافت نمیشوند.

همچنین برخی از سخنان قرآن، مربوط به مخاطب زمان خودش است و یا در مورد حوادث آینده پیشگویی میفرماید، که معروفترینش پیشگویی آیات نخستین سورۀ روم است.

  پس این مسئله که پیام محوری قرآن، همان پیام محوری سایر انبیاء است، مشکلی برای معجزه بودن قرآن، ایجاد نمیکند.

 

نویسندۀ مسیحی:

سوم، اگر سبک ادبی نشانه وحی الهی باشد، پس مسلمانان باید بپذیرند، که هومر و شکسپیر دارای الهام الهی بوده اند.

پاسخ:

اوّلاً  بحث تحدی میگوید که اگر شک دارید که قرآن از سوی خدا نیست، یک سوره مثل آن بیاورید. حال جای سؤال است که آیا کسی نمیتواند چیزی مانند مطالب شکسپیر و هومر، بیاورد؟ خب پاسخ منفی است. همواره شعرای بزرگ، مورد اقتباس سایر شعرا قرار میگیرند، و شعرای دیگر، با پیروی از سبک و سیاق آنها، مطالبی شبیه به آنها مینویسند. این مسئله در اشعار فارسی و آثار بزرگانی چون مولوی و فردوسی نیز یافته میشود. در شاهنامۀ فردوسی ابیات الحاقی بسیارند، یعنی افرادی این ابیات را به سبک فردوسی ساخته اند و در شاهنامه جای داده اند، و ما نمیتوانیم با توجه به سبک و سیاق شعر فردوسی بفهمیم، که کدام بیت به راستی از فردوسی هست و کدامیک از وی نیست. تنها با مقایسه نمودن نسخه های کهن، از شاهنامه میتوان این ابیات را شناسایی کرد. پس ساختن شعری مانند اشعار شعرای بزرگ، امری شدنی و ممکن است، چنانکه رخ داده است. پس باز از منکرین دعوت میکنیم به جای بهانه آوردن، یک سوره مثل قرآن، ارائه کنند.

ثانیاً لازمۀ هدایتگری خداست، که اگر یک فرد به دروغ ادعای معجزه کرد، و چیزی ارائه داد و گفت که این معجزه است، برای ممانعت از گمراهی مردم، خداوند آن فرد را با چیزی بهتر از آن چیزی که آورده است، رسوا نماید. از مسیحیان و سایر منکرین اسلام، سؤال میکنیم، که چرا خدا نه تنها حضرت محمّد(ص) را در این ادعا رسوا نفرمود، بلکه او را در راهش موفق فرمود، و کاری کرد که پیروان آن حضرت، تا قرن هفدهم میلادی ابرقدرتهای جهان باشند(و امروزه هم که دچار ضعف شده اند، بخاطر دور شدن از اسلام است)؟ این افراد دو راه دارند: یا باید بپذیرند هدایتگری خدا نقص دارد، و با وارد کردن این نقص بر خدا، وجودش را انکار خواهند کرد، یا اینکه باید تأیید کنند که معجزه بودن قرآن، از سوی خداوند تأیید شده است.

ثالثاً گیریم که آثار برخی شعرا، بی مانند باشد، که البته چنین نیست، ولی یک معجزه وقتی معجزه است، که با ادعای اعجاز همراه باشد. بله در هر کاری بهترینی ممکن است وجود داشته باشد که تا سالها بهتر از آن پیدا نشود، ولی اگر ادعای معجزه نداشته باشد، اعجازی در کاری نیست و اگر ادعای معجزه داشته باشد، آنگاه به عهدۀ خداست که در صورت دروغ بودن ادعا، مدعی را رسوا کند، چنانکه با بسیاری از پیامبران دروغین چنین فرموده است. قرآن کتاب بی مانندی است، که ادعای معجزه بودن دارد، و بی مانند بودنش در کنار اینکه خدا این ادعا را با آوردن معجزه ای دیگر، یا معجزۀ شبیه به آن و یا بهتر از آن، زیر سؤال نبرده است، نشانگر این است که باید معجزۀ بی مانندی قرآن را، بپذیریم.

 

نویسندۀ مسیحی:

چهارم، معرفی قرآن، به عنوان معیار ادعاهای محمد، مشکوک و فاقد اعتبار حقوقی است! زیرا رد کردن درخواست انجام امری ماوراء الطبیعه و به جای آن حواله دادن به «دلیلی» خودساخته در اثبات اعتبار الهی آن، کار چندان سختی نیست.(رجوع کنید آل عمران 138؛ الاسراء102؛ مؤمنون45؛ مائده35؛ انعام37؛ اعراب9-8، 108-106؛ اسراء93-90؛ طه23-22 ).

پاسخ:

اولاً گویا جناب نویسنده، آیات 29 تا 40، از باب 6 انجیل یوحنا از کتاب مقدّس خودش را نخوانده است:

۲۹عیسی در پاسخ گفت: «کار پسندیدۀ خدا آن است که به فرستادۀ او ایمان آورید.»۳۰گفتند: «چه آیتی به ما می‌نمایانی تا با دیدن آن به تو ایمان آوریم؟ چه می‌کنی؟۳۱پدران ما در بیابان مَنّا خوردند، چنانکه نوشته شده است: ”او از آسمان به آنها نان داد تا بخورند.“»۳۲عیسی پاسخ داد: «آمین، آمین، به شما می‌گویم، موسی نبود که آن نان را از آسمان به شما داد، بلکه پدر من است که نان حقیقی را از آسمان به شما می‌دهد.۳۳زیرا نان خدا آن است که از آسمان نازل شده، به جهان حیات می‌بخشد.»۳۴پس گفتند: «این نان را همواره به ما بده.»۳۵عیسی به آنها گفت: «نان حیات من هستم. هر‌که نزد من آید، هرگز گرسنه نشود، و هر‌که به من ایمان آوَرَد هرگز تشنه نگردد.۳۶ولی چنانکه به شما گفتم، هرچند مرا دیده‌اید، امّا ایمان نمی‌آورید.۳۷هرآنچه پدر به من بخشد، نزد من آید؛ و آن که نزد من آید، او را هرگز از خود نخواهم راند.۳۸زیرا از آسمان فرود نیامده‌ام تا به‌خواست خود عمل کنم، بلکه آمده‌ام تا خواست فرستندۀ خویش را به‌انجام رسانم.۳۹و خواست فرستندۀ من این است که از آن‌کسان که او به من بخشیده، هیچ‌یک را از دست ندهم، بلکه آنان را در روز بازپسین برخیزانم.۴۰زیرا خواست پدر من این است که هر‌که به پسر بنگرد و به او ایمان آوَرَد، از حیات جاویدان برخوردار شود، و من در روز بازپسین او را بر‌خواهم خیزانید.»

  میبینید که طبق کتاب مقدّس خودشان، یهودیان از حضرت عیسی(ع) درخواست میکنند که همانطور که بر پدرانشان از آسمان نان فرود آمد، یک معجزه ارائه بدهد، و به او میگویند به آنها نان بدهد و حضرت عیسی(ع) در پاسخ می فرماید: «نان حیات من هستم»!!! خب حضرت عیسی(ع)، خودش را نانی میداند که از آسمان برای انها فرود آمده است! آیا این از استناد به قرآن، عجیبتر نیست؟ آیا این دلیلی خودساخته برای اثبات اعتبار الهی نیست؟!

ثانیاً ما نمیگوییم که متن عادی قرآن معجزه است، بلکه میگوییم که معجزاتی را نیز در بر دارد. آیا فهمیدن این مسئله اینقدر سخت است؟ هر پیامبری همراه با خود یک نشانه میاورد که ثابت کند که او پیامبر خداست، در مورد حضرت محمّد(ص) این نشانه، همراه با پیامی هست که ایشان آورده است. چقدر عناد و غرض و تعصب چیز بدی است. اگر اینگونه باشد که باید معجزاتی را هم که پیامبران الهی ارائه میدادند، «دلیل خودساخته» دانست. قرآن به غیر از اینکه کتاب هدایت است، معجزاتی را نیز در بر دارد، حال توضیحی شما برای معجزات پیامبران خودتان میدهید، باید در مورد اعجاز قرآن نیز بپذیرید.

ثالثاً چنانکه گفتیم، قرآن نفرموده است که پیامبر ما معجزه ندارد، توضیحات بالا را در اینجا تکرار میکنم، تا پاسخ سخنان تکراری این فرد داده شود:

اولاً اگر مسیحیان کمی به کتاب مقدّس خودشان نگاه بیندازند، متوجه میشوند که معجزه نداشتن و خودداری از ارائۀ معجزه چیزی از پیامبر بودن یک پیامبر کم نمیکند:

*طبق گزارش انجیل متی در باب 11، آیه 9، حضرت عیسی(ع)، در سخنانش در مورد حضرت یحیی(ع)، او را از پیامبر برتر میداند: «پس برای دیدن چه رفتید؟ برای دیدن پیامبری؟ آری، به شما می‌گویم کسی که از پیامبر نیز برتر است». در آیه 41 از باب 10 از انجیل یوحنّا میخوانیم: «بسیاری نزدش(یعنی نزد عیسی) آمدند. ایشان می‌گفتند: "هرچند یحیی هیچ معجزه نکرد، امّا هرآنچه دربارۀ این شخص گفت، راست بود."» پس یحیی هیچ اعجازی نداشته است، ولی نبوّتش در مورد حضرت عیسی(ع) راست و درست بوده است. به گزارش آیه 26 از باب 21 انجیل متی، همه یحیی را پیامبر میدانستند. حضرت یحیی(ع)، پیامبر و حتی از پیامبر برتر است، و در عین حال هیچ معجزه ای ارائه نفرموده است.

*کتاب مقدّس، به برخی پیامبران مانند حضرت ارمیا(ع)، هیچ معجزه ای نسبت نداده است، آیا باید به این دلیل پیامبر بودن آن پیامبر را رد کنیم؟

*در باب 8 از انجیل مرقس، در آیات 11 تا 13، چنین میخوانیم: «۱۱فَریسیان نزد عیسی آمدند و با او به مباحثه نشستند. آنها برای آزمایش، آیتی آسمانی از او خواستند. ۱۲امّا عیسی آهی از دل برآورد و گفت: "چرا این نسل خواستار آیت است؟ آمین، به شما می‌گویم، هیچ آیتی به آنها داده نخواهد شد." ۱۳سپس ایشان را ترک گفت و باز سوار قایق شده، به آن سوی دریا رفت.» پس حضرت عیسی(ع) اینجا آشکارا درخواست معجزه را رد میکند، و آنها را به هیچ معجزۀ دیگری ارجاع نمیدهد، آیا مسیحیان، حاضرند به این دلیل بگویند او پیامبر نیست؟ چرا به قول جناب نویسنده نمبینید که "وقتی از عیسی میخواستند که همانند پیامبران پیشین، برای اثبات ادعاهای خود معجزه ای انجام بدهد، وی جواب رد میداد"

*در باب 23 از انجیل لوقا، در آیات 8 تا 11، چنین میخوانیم: «۸هیرودیس چون عیسی را دید، بسیار شاد شد، زیرا دیرزمانی خواهان دیدار وی بود. پس بنا‌بر آنچه دربارۀ عیسی شنیده بود، امید داشت آیتی از او ببیند. ۹پس پرسشهای بسیار از عیسی کرد، امّا عیسی پاسخی به او نداد. ۱۰سران کاهنان و علمای دین که در آنجا بودند، سخت بر او اتهام می‌زدند. ۱۱هیرودیس و سربازانش نیز به او بی‌حرمتی کردند و به استهزایش گرفتند. سپس ردایی فاخر بر او پوشاندند و نزد پیلاتُس بازفرستادند.» پس باز هم میبینیم که "وقتی از عیسی میخواستند که همانند پیامبران پیشین، برای اثبات ادعاهای خود معجزه ای انجام بدهد، وی جواب رد میداد" لازم به ذکر است که این ماجرا در جایی بود که بنا به گزارش اناجیل، حضرت عیسی(ع) در حال محاکمه بین مخالفین بود، و مهمترین جایی بود که حضرت عیسی(ع) باید به دفاع از خود دفاع میکرد، ولی او حتی جواب آنها را نیز نمیدهد.

*در باب 22 از انجیل لوقا، در آیات 63 تا 65، چنین میخوانیم: «۶۳آنان که عیسی را در میان داشتند، به استهزا و زدن او آغاز کردند. ۶۴چشمان او را بسته، می‌گفتند: "نبوّت کن و بگو چه کسی تو را می‌زند؟" ۶۵و ناسزاهای بسیارِ دیگر به او می‌گفتند.» در اینجا نیز حضرت عیسی(ع) از معجزه کردن، خودداری فرموده است. این مورد هم در زمانی است که عیسی(ع) در حال محاکمه شدن است، و دفاع نکردن او از خودش میتواند باعث گمراهی افراد زیادی بشود، البته ممکن است که مسیحیان ادعا کنند که عیسی بعداً ظهور دوباره کرد و مردم پیش از به آسمان رفتنش او را دیدند و مطمئن شدند که او به راستی پیامبر بوده است، ولی این ظهور فقط بر پیروان پیشینش صورت گرفته است، و هیچ فردی غیر از مریدانش، او را ندیده است، پس باز هم عدم دفاع مسیح از خودش در آن مجلس، باعث گمراهی افراد زیادی شده است.

*میدانیم که بنا به ادعای اناجیل مسیحیان، مسیح مصلوب شد، حال بد نیست به گزارش آنها در مورد ماجرای صلیب توجه کنیم. در انجیل متی، باب 27، آیات 39 تا 43 چنین میخوانیم: «۳۹رهگذران سرهای خود را تکان داده، ناسزاگویان ۴۰می‌گفتند: "ای تو که می‌خواستی معبد را ویران کنی و سه روزه آن را بازبسازی، خود را نجات ده! اگر پسر خدایی از صلیب فرود بیا!" ۴۱سران کاهنان و علمای دین و مشایخ نیز استهزایش کرده، می‌گفتند: ۴۲"دیگران را نجات داد، امّا خود را نمی‌تواند نجات دهد! اگر پادشاه اسرائیل است، اکنون از صلیب پایین بیاید تا به او ایمان آوریم. ۴۳او به خدا توکل دارد؛ پس اگر خدا دوستش می‌دارد، اکنون او را نجات دهد، زیرا ادعا می‌کرد پسر خداست!"» پس باز میبینیم در همان شرایط، حضرت عیسی(ع) از دادن معجزه ای که مردم و کاهنان میخواهند، خودداری میکند. چرا وقتی او درخواست آنان را رد کند، از دید این نویسندۀ محترم مسیحی، ایرادی محسوب نمیشود؟

*در باب 4 انجیل متی، آیات 3 تا 7، چنین میخوانیم: «۳آنگاه وسوسه‌گر نزدش آمد و گفت: "اگر پسر خدایی، به این سنگها بگو نان شوند!" ۴عیسی در پاسخ گفت: «نوشته شده است که: "انسان تنها به نان زنده نیست، بلکه به هر کلامی که از دهان خدا صادر شود." ۵سپس ابلیس او را به شهر مقدّس برد و بر فراز معبد قرار داد ۶و گفت: "اگر پسر خدایی، خود را به زیر افکن، زیرا نوشته شده است: "دربارۀ تو به فرشتگان خود فرمان خواهد داد و آنها تو را بر دستهایشان خواهند گرفت،مبادا پایت به سنگی برخورَد." ۷عیسی به او پاسخ داد: "این نیز نوشته شده که، 'خداوند خدای خود را میازما'."» پس میبینیم که اینجا نیز حضرت عیسی(ع) به دو درخواست معجزه از سوی ابلیس نه تنها جواب رد، که پاسخی بی معنی میدهد. مثلاً وقتی میگوید نوشته شده است که سنگ را نان کن، میگوید انسان تنها به نان زنده نیست!! این پاسخ با توجه به سخن ابلیس معنایی ندارد، ابلیس از او نخواسته بود که با سنگی که نان میشود، انسانی را زنده نگه دارد، که ایشان اینگونه پاسخ میدهد. با این وجود مسیحیان، حاضر نیستند بخاطر این جوابهای سربالا، بگویند حضرت عیسی(ع)، پیامبر و پسرخدا و مسیح نیست.

پس این سخنان گزاف نویسندۀ مسیحی، بر نبوّت حضرت محمّد(ص) هیچ خدشه ای وارد ننموده است.

ثانیاً قرآن معجزه را «آیة» به معنای نشانه می خواند. برای مثال وقتی حضرت موسی(ع) به 9 معجزه، به سوی فرعون فرستاده می شود، قرآن می فرماید که حضرت موسی(ع) با 9 نشانه که ید بیضاء هم یکی از آنها بود، به سوی فرعون فرستاده شد(نمل:12، و همچنین نگاه کنید به اسراء:101). پس در قرآن منظور از «آیة» یا نشانه، است. حال قرآن در آیه 2 از سورۀ قمر میفرماید: «هر گاه نشانه را ببينند، روى گردانده، مى‏گويند: "اين سحرى مستمر است"‏»، و این آیه به خوبی نشان می دهد که معجزاتی به حضرت محمّد(ص) داده می شد، ولی آنها روی گردانده، میگویند این سحری آشکار است. بدون شک نمیتوان منظور قرآن از "آیة" یا نشانه، را در اینجا آیات قرآن دانست، زیرا قرآن به صورت شفاهی به آنها ابلاغ می شد، و آنها آیات قرآن را میشنیدند، و نمیدیدند، ولی اینجا از دیده شدن نشانه، و سحر خواندن آن سخن به میان آمده است. مشابه همین امر در آیات 14 و 15 از سورۀ صافات ارائه شده است.

ثالثاً واژۀ دیگری که در قرآن به معنای معجزه است، "بینة" است که جمع آن میشود "بیّنات"، که معنی آن "نشانۀ روشن" است. قرآن بارها اشاره فرموده است که به پیامبران پیشین بینات داده شده بود(بقره:87، نساء:153، مائده:110، اعراف:101، یونس:13,74، نحل:44، طه:72، غافر:28 و غیره) و در این آیات، بینات به معنای معجزه است، اکنون اگر به آیه 86 از سورۀ آل عمران نگاه کنیم، میبینیم که میفرماید حضرت رسول(ص) با بینات به نظر مردم رفته است. نظر به اینکه قرآن در آیۀ قبل فرموده است که هر کس جز اسلام دینی را برگزیند، از او پذیرفته نمیشود، و در ابتدای این آیه از کسانی سخن میگوید که بعد از ایمانشان کافر شده اند، آشکار است که منظور از رسول، حضرت محمّد(ص) است. نگاهی به آیات 85 و 86 سورۀ آل عمران میاندازیم: «و هر كس جز اسلام، آيينى براى خود انتخاب كند، از او پذيرفته نخواهد شد و او در آخرت، از زيانكاران است. چگونه خداوند جمعيّتى را هدايت مى‏كند كه بعد از ايمان و گواهى به حقّانيّت رسول و آمدن نشانه‏هاى روشن(بینات) براى آنها، كافر شدند؟! و خدا، جمعيّت ستمكاران را هدايت نخواهد كرد.»(در مورد هدایت نشدن افراد ستمکار، در فصل اوّل به میزان کافی توضیح دادیم.)

رابعاً خود قرآن به معجزاتی مثل شقّ القمر(سورۀ قمر، آیه 1) اشاره دارد، و نیز تواریخ معتبر اسلامی، معجزات فراوانی را به حضرت محمّد(ص) نسبت میدهند که در بحث معجزات حدیثی ارائه خواهد شد.

خامساً معجزه به ارادۀ پیامبران نیست، بلکه با اجازه و اراده و خواست خداوند، ارائه میشود. اگر پیامبری درخواست معجزه را در یک زمان رد کند، معنای این نیست که آن پیامبر معجزه نداشته است، بلکه به معنای آن است که خداوند اراده نفرموده است که آن معجزه را ارائه بدهد.

سادساً گاهی کافران معجزات عجیبی را درخواست میکردند و پیامبر هم رد میفرمودند، مثلاً یکی از کفار به پیامبر گفته بود اگر پیامبر هستی، کاری کن که یک کیسه پر از طلا، به من داده شود!! به نظر شما این معجزه باید انجام میشد؟

 

نویسندۀ مسیحی:

پنجم، محمد تنها کسی نیست که از فرشته ای الهام دریافت کرده باشد، یهودیت، مسیحیت و آئین مورمون چنین ادعاهایی دارند، با این وجود مسلمانان آنها را تعالیم غلط میدانند و رد میکنند. پس به چه دلیل باید بپذیریم همین ادعای اسلام، حقیقت دارد؟

پاسخ:

  به راستی باید به سخنان این نویسنده خندید یا شاید باید بخاطر این همه تلاش مذبوحانه برای انکار حقیقت، به حالش گریست. یا به راستی قادر به درک نیست، یا خودش را به نفهمیدن زده است. پیامبر ما به همراه خودش دهها معجزه آورده است. آیا مورمونها هم معجزه آورده اند؟ در مورد مسیحیت و یهودیت هم ما حقانیت نخستین پیامبران بنی اسرائیل و حضرت عیسی(ع)، را قبول داریم و از آنجایی که حضرت محمّد(ص) حقانیت آنها را تأیید میکند، ما نیز میپذیریم، این نویسنده که در جهان مسیحیت، جزء علمای بزرگ است، حتی از عقاید مسلمانان در مورد مسیحیت و یهودیت نیز خبر ندارد!!

  چیزی که این نویسندۀ نگونبخت، که تعصبات جلوی چشمانش را گرفته است، نمیتواند ببیند، این است که پیامبر ما معجزه داشته است، و ما به صرف ادعا پیرو او نیستیم. معجزات حضرت محمّد(ص) به غیر از قرآن، در کتابهای سیره به خوبی ذکر شده اند. ولی چنانکه میبینیم بر اساس یک پیشفرض دروغین، به اسلام تهمتهای ناروا می زند!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بررسی ادعای مسلمانان مبنی بر دعوت الهی حضرت محمّد(ص) [بخش سوم]: تأثیرپذیری از سایر مکاتب

نویسندۀ مسیحی:

  سرانجام اینکه برخی از منتقدین هیچ ماوراءالطبیعه ای در منشأ ایده های محمد نمیبینند. در واقع تمام نکات فراوانی که در قرآن وجود دارد، قبل از آن در منابع یهودی، مسیحی، بت پرستان و یا قبایل پیرامون محیط زندگی او وجود داشته است.(رجوع کنید فصل 3)

پاسخ:

  البته ما در همان فصل سوّم پاسخ تمام این یاوه ها را خواهیم داد، ولی در اینجا چند نکته را جهت تنویر اذهان مطرح میکنیم:

اوّلاً اینکه «برخی از منتقدین» هیچ منشأ ماوراءالطبیعه ای در ایده های حضرت محمّد(ص) نمیبینند، گذشته از اینکه چیزی را ثابت نمیکند، این مسئله بخاطر تعصبات خودشان است. آیا اینکه بعد از 1400 سال نتوانسته اند مثل قرآن بیاورند، نشانگر چیز ماوراءالطبیعه ای نیست؟ آیا اشارات علمی قرآن، نشانگر امر ماوراءالطبیعه ای نیست؟ حتی اینکه دین اسلام توانست از اقوام بدوی عرب و ترک، امپراتوریهای بزرگ و متمدن بسازد، چیز ماوراءالطبیعه ای نیست؟

ثانیاً این ادعا که «تمام نکات قرآن از منابع دیگران آمده است»، هم یک سخن متعصبانه و به دور از حقیقت است. آیا پیشگویی آیات ابتدایی سورۀ روم، از منابع یهودی و مسیحی و ...برداشته شده است؟ آیا معجزات درون قرآن، که در فصل سوم به خوبی بدان خواهیم پرداخت، از منابع یهودی و مسیحی و... برداشته شده است؟

ثالثاً قرنهاست که اسلامستیزان مسیحی، ادعا میکنند که حضرت محمّد(ص) سخنانش را از روی دست آنها کپی کرده است، ولی دریغ از یک سند معتبر. فقط به افسانه سازیهای مضحک میپردازند و به عنوان مثال میگویند که حضرت محمّد(ص) در سفری که به شام داشته است، پای درس کشیشان مینشسته است!! در پاسخ به این ادعا عرض میکنیم، که اوّلاً این ادعا، یک ادعای دروغین است و هیچ سندی نمیگوید که ایشان پای درس کشیشان مسیحی نشسته باشد، ثانیاً حضرت فقط دو بار سفر به شام داشتند که مرتبه اوّل از میانۀ راه بازگردانده شدند و مرتبۀ دوّم، هم برای تجارت رفتند، آیا در یک سفر تجاری میشد بار علمی 23 سال رسالت را گرفت؟ آیا پیشگوییهای قرآن و سایر معجزات نبوی هم از این کلاسها گرفته شد؟ ثالثاً با فرض واقعیت داشتن این ادعای باطل، ما میدانیم که تمامی انبیاء یهود، بعد از موسی، در دل فرهنگ یهودی و آموزشهای یهودیت بزرگ شدند، و حتی حضرت عیسی(ع) وقتی کودکی بیش نبود، در مجلس درس یهودیان نشسته بود(رجوع کنید به باب دوّم انجیل لوقا). اگر به خاطر حضور در بین پیروان یک دین، و نشستن در مجلس درسشان، پیامبری یک پیامبر خدشه دار شود، که باید پیامبری تمام انبیاء بعد از موسی را باطل اعلام کنند.

رابعاً این سخن مسیحیان، بیشتر بهانه گیری است. اگر اسلام به دین آنها شباهت داشته باشد، میگویند از روی دست آنها کپی کرده ایم، و اگر شباهت نداشته باشد، میگویند که اگر اینها از طرف خداست، چرا در کتاب مقّدس ما نیست! دفاع از یک دین باطل، مثل مسیحیت، باعث میشود پیروان بهانه گیر بشوند!
  در واقع برای خدا عجیب نیست که سخنان خودش را برای پیامبرانش تکرار کند، و این دوستان فقط بهانه گیری می کنند.

خامساً این مسیحیت است که باورهای مهم خود را از روی دست بت پرستان برداشته است. دکترین فدا(کفاره) و دکترین تثلیث، باوری است که در بین یهود نبود ولی در بین ادیان شرک بود، و مسیحیان در قرون ابتدایی مسیحیت آنرا از بت پرستان وام گرفتند، که در مباحث آتی به خوبی به این مباحث خواهیم پرداخت.

سادساً ما حتی در عهد جدید مسیحیان میبینیم داستانهای عهد عتیق یهودیان، برای حضرت عیسی(ع) به کار رفته است. در دوم پادشاهان4: 37-27، مادر یک کودک، برای درخواست شفا نزد الیشع میاید، درست مانند مرقس5: 43-22، که پدر یک کودک نزد عیسی میاید:

·         در هر دو داستان فردی تلاش مینماید پدر یا مادر را از زحمت دادن به الیشع و عیسی، دلسرد کند.

·         در هر دو داستان، برای مردم مشخص نیست که کودک مرده است، در حال مرگ است یا خفته است.

·         در هر دو داستان کودک در خانه ای است که در مسافتی تقریباً دور قرار دارد.

·         در هر دو داستان، خبری از خانه میاید و تأیید میکند که کودک مرده است.

·         در هر دو داستان، عیسی و الیشع، به راه خود به سوی خانه ادامه میدهند.

·         در هر دو داستان، پدر یا مادر، پیش از الیشع یا عیسی وارد خانه میشود، پس معجزه گر، موقع وارد شدن به خانه، او را حاضر میبینید.

·         در هر دو داستان الیشع و عیسی با بیرون راندن مردم از خانه، خواستار پوشیدگی قبل از معجزه اشان هستند.

حالا شما، مخاطبین عزیز، این جعل آشکار انجیل مرقس را بنگرید، و ببینید که آیا یک مسیحی، حاضر است بخاطر این جعل دست از ایمان به عهد جدید بردارد؟

 

 

 

نویسندۀ مسیحی:

  تفسیر مبتنی بر بینش دقیق «مونتگمری وات» با توجه به اینکه او به اصالت نبوّت محمد باور دارد کمک زیادی به درک این موارد مینماید: «اهالی مکه با مسیحیان تماسهای زیادی داشتند. آنها با کاروانهای تجارتی به شهرهای مسیحی نشین دمشق و غزه در امپراتوری بیزانس و حبشه و کشور نیمه مسیحی یمن سفر میکردند. تعداد کمی از مسیحیان در مکه ساکن بودند... و احتمال دارد که تعداد از مکیان با آنها بحث دینی داشته اند. علاوه بر آن با توجه به تفسیر آیه 103 از سوره نحل و آیه 4 از سوره فرقان، مکیان محمد را محکوم کردند که ایده های خود را از خارجیانی که در مکه اقامت داشته اند، گرفته است.»

  توضیحات روشنگرانه «مونتگمری وات» ذر این مورد خصوصاً با توجه به اینکه خود وی تجربه نبوتی محمد را اصیل میداند بسیار مفید است: « اهالی مکه با مسیحیان تماسهای زیادی داشتند. آنها با کاروانهای تجارتی به شهرهای مسیحی نشین دمشق و غزه در امپراتوری بیزانس و حبشه و کشور نیمه مسیحی یمن سفر میکردند. تعداد کمی از مسیحیان در مکه ساکن بودند... و احتمال دارد که تعداد از مکیان با آنها بحث دینی داشته اند.».

  به علاوه «وات» در تفسیر آیه 103 از سوره نحل و آیات 4 تا 6، از سوره فرقان که در آنها اهالی مکه، محمد را متهم میکنند که این عقاید را از بیگانگان مشخصی در شهر گرفته، چنین مینویسد:

  در بین مفسرین مسلمان، هیچگونه اتفاق نظری در مورد هویت شخص مذکور وجود ندارد.  اسامی زیادی ذکر شده اند که اکثراً بردگان مسیحی ساکن مکه بوده اند، ولی در این میان، حداقل به یک نفر یهودی اشاره شده است. همانطور که در آیه 4 سورۀ نحل اشاره شده است، احتمالاً بیش از یک نفر دخیل بوده است. نکته قابل توجه این است که قرآن کسب اطلاعات به طریق توسّط شخص محمّد را انکار نمیکند ولی چیزی که روی آن اصرار میورزد این است که هر نوع اطلاعاتی که وی به دست میاورد نمیتوانست جزو قرآن باشد، زیرا فرد خارجی مقیم مکه قادر نبود ایده های خود را به زبان عربی فصیح  بیان کند. از ظاهر امر چنین بر میاید که محمد با کسانی که نسبت به متوسط اهالی مکه، شناخت بیشتری در مورد کتاب مقدّس داشتند صحبت میکرد... اطلاعاتی که وی بدین صورت به دست میاورد، دانشی اکتسابی بود، در حالی که معنی و تفسیر دقیق آن حقایق، از طریق روند معمول وحی به او آشکار میشد.( W. Montgomery Watt, Muhammad’s mecca (Edinburgh:Edinburgh University Press, 1988), 44-45.)

    حتی متفکر برجسته ای چون هیکل ناخودآگاه انگشت بر یکی از منابع احتمالی وحی محمد نهاده و مینویسد: «قوه تخیل عرب ذاتاً بسیار قوی است. وی با نوع زندگی خود در زیر گنبد آسمان، جنب و جوش دائمی در جستجوی چراگاه یا سودای معاش، حالت اجبار به افراطگرایی، مبالغه و حتی دروغگویی که لازمۀ تجارت است، فرصت مناسبی میابد تا تخیلات خود را بپروراند و همواره چه برای خوبی و بدی، و چه برای جنگ یا صلح، آنرا پرورش دهد.»(Haykal, 319)

  سرانجام ضروری است، به واقعه ای اشاره کنیم که در احادیث اسلامی ذکر شده و میتواند در روشن شدن این بحث بسیار مفید واقع شود. یکی از کاتبان محمد در مدینه، عبدالله بن ابی اساره نام داشت. علی دشتی در کتاب «23 سال» این حدیث را به او نسبت میدهد:

  او، چندین بار با رضایت پیغمبر، کلمات پایانی برخی آیات را تغییر داد. برای مثال وقتی پیامبر گفت: «و خدا عزیز و حکیم است»، عبدالله پیشنهاد کرد که بهتر است نوشته شود «علیم و حکیم» و پیغمبر در جواب او گفت ایرادی ندارد و مخالفتی با نظر او ننمود. عبدالله با مشاهده این تغییرات مداوم، با این استدلال که وحی الهی را نمیتوان به القای کاتبی چون من تغییر داد، از اسلام برگشت و سپس به مکه رفت و به قریشیان پیوست.( Ali Dashti, Twenty Three Years (London: George Allen & Unwin,1985), 98.)

  واقعیت پذیرفته شدۀ دیگری در احادیث اهل سنت وجود دارد مبنی بر اینکه چندین آیه از قرآن، به پیشنهاد عمر بن خطاب، یار وفادار محمد مورد جرح و تعدیل قرار گرفت(Dashti, Ibid., 111)

 

پاسخ:

  به راستی که مسیحیت، با این حملات ناجوانمردانه به اسلام، تنها بطلان خودش را ثابت میکند.

اوّلاً به فرض اینکه مونتگمری وات، اصالت نبوت حضرت محمّد(ص) را قبول داشته باشد، اینکه او چنین احتمالاتی را بدهد، ابداً چیزی را ثابت نمیکند. خب شاهدان یهوه نیز کتاب مقدّس و مسیح بودن حضرت عیسی(ع) و فیض روح القدس را قبول دارند، و تنها فرقشان با مسیحیان دیگر این است که مسیح را خدا نمیدانند. آیا مسیحیان حاضرند بخاطر اینکه این گروه از پیروان مسیح، میگویند مسیح خدا نیست، بپذیرند که مسیح خدا نیست؟ به راستی چرا مسیحیان یپش از اظهار نظر، کمی فکر نمیکنند؟!

ثانیاً مونتگمری وات، هم مثل برخی مسیحیان میانه روی دیگر، معتقد به نوعی مکاشفه برای حضرت محمّد(ص) است و نه پیامبری حقیقی. پس بدون شک نمیشود نظر او را با نظر حقیقی اسلام یکی دانست.

ثالثاً قرآن در آیاتی که در بالا ذکر شده است، فقط به تهمتهای مشرکان قریش اشاره میکند و مفسرین هم اشاره میکنند که آن خارجی که مشرکین میگفتند فلان فرد بود یا فلان شخص بود، که آنها ادعا میکردند او قرآن را به حضرت محمّد(ص) آموزش میداد. این ادعای مشرکین است و هیچ سندی در پس آن نیست. چنانکه قرآن میفرماید اگر این کتاب از نزد فردی غیر از خدا بود دچار اختلافات زیاد میشد(نساء:82)، مگر میشد که یک انسان 23 سال، نظراتی را به اسم خدا مطرح کند، و در این مدّت هیچ تغییری در نگرشش ایجاد نشود؟ هر انسانی خودش واقف است که نظراتش با نظرات چند سال قبل خودش فرق دارد. همچنین، معجزات قرآن، پیشگویی سورۀ روم و... چیزهایی نیستند که یک انسان بتواند به حضرت محمّد(ص) آموزش بدهد.

رابغاً در مورد سخن هیکل، ایشان در اینجا در مورد احتمالات داده شده بحث میکند و خب بعد از ارائۀ احتمالات، ما محال بودن احتمال مورد نظر را نشان میدهیم. البته اگر این نظر هیکل بود، که هیکل دیگر مسلمان نبود، از این گذشته نظر یک نفر، نمیتواند با نظر اصیل اسلام یکی باشد. ولی به هر حال معجزات حضرت محمّد(ص) نشان میدهد که این احتمالات باطل است.

خامساً در مورد کتاب 23 سال و نوشتجات علی دشتی، هر کس این کتاب را بخواند میداند که علی دشتی، کتابی پر از دروغ و بدون سند نوشته است. سخنان علی دشتی، فاقد سندیت است و ارزش اعتماد ندارد.

سادساً حدیثی که از اهل سنت مطرح مینماید را نیز از همین علی دشتی نقل کرده است، که مثل مطلب قبلی که از او نقل کرده است، فاقد هرگونه سندیت میباشد و بیشتر به یک جک شباهت دارد. بعد این نویسندۀ مسیحی، این حدیث جعلی را «یک واقعیت پذیرفته شده» میخواند! البته گویا این واقعیت فقط برای مخالفین اسلام پذیرفته شده است! خدایا تو را شاکریم که مثل این افراد نیستیم.

سابعاً فرمایشات جناب نویسندۀ مسیحی که هر چیزی به نفع نگرش باطل خودش باشد را، "تفسیر مبنی بر بینش دقیق"، "توضیحات روشنگرانه" و "واقعیت پذیرفته شده" میخواند، نشانگر تعصب کور این نویسنده است. اگر اینطور است، بنده هم نگرش منتقدین غربی را که مسیحیت را دینی که زائیدۀ ادیان شرک باستان است، حقیقت محض میدانم.

ثامناً لازمۀ هدایتگری خدا این است که اگر فرد دروغگویی ادعای پیامبری کرد، او را رسوا کند یا اقلاً نگذارد که او در کارش موفق باشد. مثلاً در تاریخ مسیحیت، میبینیم که جناب پولس، که ادعای پیامبری کرد، توسّط رومیان کشته شد. ولی دیدیم که حضرت محمّد(ص) نه تنها موفق شدند، بلکه دینشان بسیار فراگیر شد، و تا اواخر قرن هفدهم میلادی، مسلمانان ابرقدرتهای جهان بودند.

تاسعاً قرآن 1400 سال پیش پاسخ کسانی که در حقانیت این کلام الهی شک دارند را داده است: اگر کوچکترین شکی در الهی بودن قرآن دارید، فقط یک سوره مثل قرآن بیاورید. اگر قرآن از سوی غیر خدا بود، لازمۀ هدایتگری و لطف خدا بود که با فرو فرستادن چیزی بهتر یا حداقل مثل قرآن، حضرت محمّد(ص) را رسوا کند. میبنییم که هنوز هم که هنوز است، سوره ای مثل قرآن نیامده است.

 

 

نکتۀ آخر: یادآور میشوم، که تمام ادعاهای نویسندۀ مسیحی، گذشته از پاسخهایی که ما ارائه دادیم، از این جهت غیر قابل پذیرش است، که فقط از روی احتمالات و گمانه زنی، میخواهد حقانیت ادعای نبوت حضرت محمّد(ص) را انکار کند، حال آنکه برای انکار یک چیز، ما نیاز به دلیل قاطع داریم و نه احتمال و خیالات!

 

 

 

 

بررسی ادعای مسلمانان مبنی بر دعوت الهی حضرت محمّد(ص) [بخش دوم]: اغوای شیطان

 

 

 

 

 

 

نویسندۀ مسیحی:

  علاوه بر این، محمد گاهی اوقات چیزهایی را به عنوان وحی الهی مطرح میکرد که بعدها آنها را تغییر میداد. این موارد که به آیات شیطانی معروف هستند، شامل نکاتی در مورد دعا به بتها و شفاعت از آنها است(رجوع کنید به فصل 3). مدتی بعد از این واقعه، به محمّد وحی دیگری رسید که آیات مربوط به پرستش بتها را باطل می کرد، و آنچه امروز در آیات 23-21 سورۀ نجم میبینیم، جانشین آن آیات شده است. محمد در توضیح این اتفاق گفت که شیطان او را فریب داده و بدون اینکه وی بداند آن آیات دروغین را به وی قالب کرده است. خدا به پیغمبر گفت: «ای مشرکان، این بتها جز نام هائی که شما و پدرانتان بر آنها نهاده اید، چیزهای دیگری نیستند و خدا هیچ دلیلی بر معبود بودن آنها نازل نفرموده است...»(نجم23؛ رجوع کنید حج51). ولی متأسفانه همیشه امکان فریب خوردن انسان وجود دارد.

پاسخ:

ببینید تعصّب بیجا در باورهای خود، چگونه انسان را وا میدارد تا حتی افسانه ها و داستانهای دروغین را نیز تحریف کند. افسانه ای که در مورد آیات شیطانی آمده و موسوم به غرانیق است، از این قرار است:

   پیامبر بین کفّار نشسته بود و آیاتی که همان لحظه بر او نازل میشد را تلاوت میفرمود، و ناگهان در بین این آیات شیطان در گوش او زمزمه کرد و بعد از نزول آیه های 19 و 20 سورۀ نجم «أَ فَرَءَيْتُمُ اللَّاتَ وَ الْعُزَّى‏ وَ مَنَوةَ الثَّالِثَةَ الْأُخْرَى‏»(= به من خبر دهيد آيا بتهاى «لات» و «عزّى» و «منات» كه سوّمين آنهاست؟!)، آیات خود را به این شرح خواند:«تلک الغرانیق العلی. فسوف شفاعتهنّ لترجی(یا تترجی)»(=آنها پرندگان بلندپروازند و شاید به شفاعت آنها امید باشد) و کفّار که دیدند از بتهای سه گانۀ آنها به نیکی یاد شده است، به سجده افتادند. بعد از آن ماجرا وحی بر حضرت محمّد(ص) نازل شد و آیات شیطان را آشکار کرد و پیامبر اعلام نمود که این دو آیه که به شفاعت بتها امید داده است، باطل و از سوی شیطان هستند.

  این افسانه توسّط طبری و برخی مورّخین اسلامی نوشته شده است. پیش از اینکه افسانه بودن این داستان را آشکار سازم، باید یادآور شوم که اساساً از دید یک مسیحی اینکه شیطان سراغ پیامبری برود و به جای خدا به او فرمانی بدهد و او نیز آن کار را انجام بدهد، هیچ ایرادی نمیتواند داشته باشد، مگر اینکه آن مسیحی به کتاب مقدّس خودش کافر باشد، زیرا کتاب مقدّس به خوبی نشان میدهد که داود تحت امر شیطان قرار گرفت:

  «و شيطان به ضد اسرائيل برخاسته، داود را اغوا نمود كه اسرائيل را بشمارد و داود به يوآب و سروران قوم گفت: "برويد و عدد اسرائيل را از بئرشبع تا دان گرفته، نزد من بياوريد تا آن را بدانم."»(اول تواریخ21: 2-1)

 

  امّا جالب اینجاست هنوز بعد از چند هزار سال معلوم نیست کسی که داود را واداشت تا مردان بنی اسرائیل را بشمارد، خدا بود یا شیطان بود، چرا که کتاب مقدّسشان در جای دیگر می فرماید:

«و خشم خداوند بار ديگر بر اسرائيل افروخته شد. پس داود را برايشان برانگيزانيده، گفت: برو واسرائيل و يهودا را بشمار. و پادشاه به سردار لشكر خود يوآب كه همراهش بود، گفت: الآن در تمامي اسباط اسرائيل از دان تا بئرشبع گردش كرده، قوم را بشمار با عدد قوم رابدانم.»(دوّم سموئیل24: 2-1)

 

  پس اگر افسانۀ آیات شیطانی قرآن حقیقت میداشت هم باز این برتری را داشت که در نهایت مشخص شد که آن آیات از سوی شیطان بوده و ربطی به خدا ندارد ولی گویا خدای کتاب مقدّس یادش رفته است و تکلیف خودش را با این دستور مشخص نکرده است و در یکجا فرموده شیطان بود که این دستور را داد و در جای دیگر فرموده خودم بودم که گفتم برو و بشمار!!

 

امّا بطلان داستان غرانیق هم، اظهر من الشّمس است و دلایل بسیار خوبی در ردّ این داستان وجود دارد:

اوّلاً دانشمند مصری، عبده، میگوید غرانیق که در این داستان به بتهای قریش نسبت داده شده است، هرگز در لغت و اشعار عرب، دربارۀ خدایان به کار گرفته نشده است. مشخص است که سازندۀ این داستان حتی از ادبیات عادی عربی نیز خبر نداشت است، در حالی که قرآن یک متن عالی ادبی است.

ثانیاً این دو آیۀ منصوب به شیطان با آیات پیشین و پسین سورۀ نجم، به لحاظ سجع و وزن ناسازگار هستند، و مشخص است که بعدها توسّط فردی ناآشنا ساخته شده اند.

ثالثاً همین سورۀ نجم در آیاتی پیش از این میفرماید که هر آنچه پیامبر میفرماید وحی است که نازل شده است(نجم:4-3). همچنین قرآن میفرماید که خدایی که ذکر را نازل میکند، خودش نیز از آن دفاع میکند(حجر:9) و نیز قرآن میفرماید که خدا القائات شیطان را از بین میبرد و آیات خود را استحکام میبخشد(حج:52) حال باید دید نظر طبری در مورد پیامبر دقیقتر است یا قرآن، قرآن یک سند بسیار دسته اوّل است که در زمان خود پیامبر نقل و چند سال بعد نیز مکتوب گردید، ولی اوّلین کتابهای تاریخی در مورد پیامبر با فاصلۀ حدود یک و نیم قرن نوشته شده اند، که طبری خود دو قرن بعد از رحلت پیامبر به دنیا آمده است. البته لازم به ذکر است که طبری چنانکه در کتاب تاریخ خود نیز میگوید برایش فقط نقل داستان مهم است و به راست و دروغ بودن داستان اهمیت نمیدهد. سایر مورخین هم به همین شکل عمل کرده و میکنند.

رابعاً این داستان از سوی علمای اسلام، ضعیف السّند شناخته شده است و علمای حدیث آن را مورد طعن قرار داده اند. سیّد قطب به نقل از محدّث معروف، ابوبکر بزاز میگوید که هیچکس این داستان را با سند متّصل به پیامبر نقل نکرده است. این داستان هم مثل صداها داستان اسرائیلیاتی دیگر، توسّط دشمنانی که منافقانه به ظاهر اسلام را پذیرفتند، ساخته و در جامعه نشر یافت.

خامساً اگر کسی خیال میکند که هر حدیثی و هر داستانی در کتابهای تاریخی آمده است، را باید باور کند، پس باید این حدیث را نیز باور کند که پیامبر فرمود کسانی که بر من دروغ میبندند زیاد شده اند(اصول کافی، ج1، ص62. باب اختلاف حدیث، حدیث اوّل). در بخشی از این حدیث حضرت علی(ع) میفرمایند: «در زمان پيغمبر(ص) مردم بر حضرتش دروغ بستند تا آنكه ميان مردم به سخرانى ايستاد و فرمود: "اى مردم همانا دروغ بندان بر من زياد شده‏اند هر كه عمدا بمن دروغ بندد بايد جاى نشستن خود را دوزخ داند."»، پس به هر حال باید بپذیریم که روایات جعلی بسیارند و تا وقتی که وثاقت این داستان ثابت نشود، نباید آنرا باور کرد. مشکل این است که بسیاری از تاریخ نویسان و سیره نگاران به این مسئله دقّت نکرده اند و هر چه شنیده اند را در کتابهایشان آورده اند.

سادساً مبارزۀ پیامبر(ص) با کفّار بر سر همین مقام شفاعت بود، وگرنه آنها هم میدانستند که بتها خالق نیستند و الله را که خدایی در آسمان بود، خالق میشناختند، و میگفتند این بتها نزد او مقام شفاعت دارند. حال اگر نظر دشمنان اسلام را درست فرض کنیم و بگوییم حضرت محمد(ص) پیامبر واقعی نبوده است و شیطان هم این داستان را نیاورده است و فقط او تغییر موضع داده و بعد پشیمان شده است، باز هم این داستان نمیتواند منطقی باشد: اگر حضرت محمّد(ص) یک چنین حرفی را بزند، از دو حال خارج نیست: یا دچار سهو شده است یا در برابر کفّار مقاومتش در هم شکسته است و خواسته در برابرشان کوتاه بیاید و بعد پشیمان شده است. حالت اوّل وقتی معنی دارد که او به طور عادی سخن بگوید و نه وقتی که دارد متنی ادبی را میخواند و به شکلی مسجّع حرف میزند که در این حال دقّت فراوان لازم است و دچار سهو شدن یک حادثۀ محال است. حالت دوّم هم باطل است زیرا اگر حضرت محمّد(ص) میخواست کوتاه بیاید وقتی کوتاه میامد که به او وعدۀ پول و مقام دادند و اگر کوتاه میامد، دیگر بعد از آن دوباره سخن پیشینش را تکرار نمیکرد.

  پس به عنوان جمعبندی این شبهه، اوّلاً اگر رخ داده باشد، از دید یک مسیحی نمیتواند ایرادی برای پیامبری حضرت محمّد(ص) باشد، و ثانیاً اساساً وقوع آن اثبات نشده است.

 

ع1

 

 

 

 

نویسندۀ مسیحی:

  مسلمانان خود اعتقاد دارند که هر ادعای وحی که مخالف قرآن باشد، چیزی جز فریب نیست. با توجه به این باور، طرح این سؤال منطقی است که چرا مسلمانان این امکان را جدی نگرفته اند که اولین احساس محمّد، یعنی اغوا شدن و فریب خوردن توسّط شیطان، بیشتر از هر تفسیر دیگری صحیح و ممکن باشد. آنها به روشنی اذعان میکنند که شیطان موجودی واقعی و در ضمن اغواگری بزرگ است! پس چرا منکر این امکان هستند که شیطان، محمّد را فریب داده باشد، همانطور که خود او در ابتدا چنین فکر میکرد؟

پاسخ:

  سخنان نویسندۀ شبهه ساز مسیحی، وقتی به اینجا میرسد، دیگر شبیه به یاوه گویی کسی میشود که مقدار زیادی مشروبات الکلی مصرف کرده است و خودش هم نمیفهمد چه میگوید. او میگوید ما از آنجایی که میگوییم که هر ادعای وحیی مخالف قرآن فریب است، باید از خود بپرسیم از کجا معلوم است که پیامبرمان توسّط شیطان فریب نخورده است!!!

در پاسخ به این اباطیل ما نیز عرض میکنیم:

اوّلاً داستان شکّ پیامبر ما به اینکه فریب شیطان را خورده است، دروغ است ولی اگر چنین شکی رخ داده باشد، از دید یک مسیحی ایرادی ندارد، زیرا طبق کتاب مقدّس خودشان، حضرت یحیی، همان ایلیا یا الیاس موعود بود، ولی خودش خبر نداشت(یوحنا1: 27-19) همچنین چنانکه نویسنده هم در بخش بشارتها اشاره کرد، حضرت یحیی طبق انجیل در مورد حضرت مسیح دچار شک و تردید شده بود، آن هم بعد از اینکه اطمینان حاصل کرده بود که او خود مسیح است!! به نوشتجات پیشین خود او در بحث پیرامون بشارت متی11:3 نگاهی بیندازید: "یحیی وقتی عیسی را تعمید میداد به خوبی میدانست که او مسیح است زیرا گفت «اینک بره خداوند که گناه جهان را برمیدارد»(یوحنا29:1) و او هم مانند انبوه مردم «روح خدا» را دید که بر عیسی آمد و «صدایی از آسمان» شنید که میگفت: «این است پسر حبیب من که از او خوشنودم»(متی17:3). چندی بعد که یحیی دچار تردید شد و از عیسی پرسید «آیا تو همان مسیح موعود هستی؟» مسیح فوراً با معجزات خود پاسخ او را داد و او را مطمئن ساخت(متی11: 5-3) که او همان مسیح موعود اشعیای نبی است(اشعیا35: 6-5؛ 3:40)" حال نویسندۀ مسیحی، چرا خودش منکر این امکان است که شکّی که یحیی در مورد حضرت عیسی(ع) کرده بود، درست باشد؟ به قول خودش این شکها با چند معجزه برطرف شد، خب به همین شکل با چند معجزه و آیت الهی شک ما هم برطرف میشود. فراموش نکنیم که صابئین مندایی معتقدند که حضرت عیسی(ع) ابتدا مرید حضرت یحیی(ع) بود، سپس بر او عاصی شده، گمراه شد! نویسندۀ مسیحی، چرا در صحت سخن صابئیان اندیشه نمیکند!! چرا شک را فقط بر پیامبر بزرگوار اسلام روا میداند؟ وای از این تعصب که اینگونه چشم انسانها را کور میکند.

ثانیاً چرا این فرد مسیحی این سؤال را از خودش نمیپرسد؟ او از کجا میداند که نخستین نویسندۀ کتاب مقدّسش، یعنی حضرت موسی(ع)، توسّط شیطان اغوا نشد و سپس کسان دیگری هم که بعد از او آمدند و ادعای پیامبری کردند، نیز توسّط شیطان فریب نخورده اند؟ از کجا میداند که حضرت عیسی(ع)، موجودی شیطانزده نیست؟ هر پاسخی که به این سؤال دارند، ما نیز در مورد حضرت محمّد(ص) میدهیم. مسیحیان چگونه پیامبری پیامبرانشان را ثابت میکنند؟ ما نیز از همان راه ثابت میکنیم که حضرت محمّد(ص) پیامبر خداست. البته من ایمان دارم به پیامبری حضرت موسی(ع) و انبیاء دیگر تا حضرت عیسی(ع) و حضرت پطرس(ع) را نیز نایب و وصی حضرت عیسی(ع) میدانم، ولی این کتاب مقدّس مسیحیان که اعمال شیطانی را به پیامبران خدا نسبت میدهد، چگونه میخواهد بگوید که این کسانی که اینگونه در زندگی روزمرّه فریب شیطان را میخوردند، در نقل پیام خدا، فریب شیطان را نخورده اند؟ طبق کتاب مقدّس داود با دیدن یک زن زیبا که شوهر هم دارد، با او زنا میکند و بعد برای رسیدن به او، شوهرش را نیز در محلی از جنگ میفرستد که حتماً کشته شود(دوّم سموئیل،باب11) همین کتاب مقدّس است که میگوید سلیمان نبی، تحت تأثیر زنانش بت پرست شد(اوّل پادشاهان11: 8-4) و دل سلیمان و پدرش داود، به طور کامل با خدا نبود(اوّل پادشاهان4:11) و پطرس که به قول انجیل کلید آسمانها به او داده شده است، از سوی مسیح شیطانی خوانده میشود که حتی مسیح هم میترسد که پطرس فریبش بدهد(متی16: 23-22)و البته این قطره ای از دریای نسبتهای کتاب مقدّس است به پیامبران و اولیایی که ادعای از سوی خدا آمدن را دارند. دوستان مسیحی میگویند این گناهان که نوشته شده است، نشانگر صادقانه بودن مطالب کتاب مقدّس است(!!!)، ما در پاسخ میگوییم، برعکس نشانگر این است که یا کسانی که در کتاب مقدّس پیامبر خوانده شده اند موجوداتی تحت امر شیطان بوده اند و لیاقت پیامبری را نداشته اند، یا اینکه عاملی شیطانی در کتاب مقدّس وجود دارد، که میخواهد پیامبران خدا را تحقیر کند. ما انسانهای بسیاری را در تاریخ اسلام و مسیحیت و یهودیت داریم که برای اینکه بت نپرستند، زیر شدیدترین شکنجه ها، به شهادت رسیدند، ولی در مقابل میبینیم که یک پیامبر، آنهم پیامبری چون سلیمان، طبق کتاب مقدّس، تحت تأثیر زنانش به پرستش بتها روی میاورد(اوّل پادشاهان4:11). انسانهای زیادی هستند که با دیدن یک زن، مشتاق زنا با او نمی شوند، ولی چنانکه گفتیم داود چنان کرد و ...
  اتفاقاً در کتاب مقدّس مسیحیان، ردّ پای شیطان چنان آشکار است که انکار آن، مثل انکار خورشید در ظهر یک روز گرم آفتابی است: در کتاب مقدّس مسیحیان، شیطان، خدای این جهان خوانده میشود(دوّم قرنطیان4:4) و نیز کاری که به شیطان نسبت داده شده است(اوّل تواریخ1:21)، عیناً به خدا نسبت داده میشود(دوّم سموئیل1:24) و باز میبینیم که ابلیس صاحب قدرت موت است(عبرانیان14:2)، یعنی جانی که خدا داده است، را شیطان میتواند بگیرد! و مقام ابلیس آنقدر بالاست که عیسی(ع) را مورد آزمایش و تجربه قرار میدهد(متی،باب4)و... پس بهتر است، مسیحیان به کتاب خودشان نگاه کنند، و اگر شک را درست میدانند، به پیامبران و کتاب مقدّس خودشان بنگرند.
  به راستی چرا مسیحیان نمبینند که دو باور بزرگ دینیشان، یعنی تثلیث و فدا، در دین یهود موجود نبوده است ولی در ادیان بت پرستی صدر مسیحیت، موجود بوده است، و آیا شک نمیکنند که این باورهای باطل را که در بحثهای بعدی در موردشان سخن خواهیم گفت، از مشرکین قرن اوّل میلادی گرفته باشند؟

ثالثاً طبق کتاب مقدّس خودشان، حضرت عیسی(ع) میفرماید، شیطان اگر در برابر خودش قیام کند، نابود میگردد(مرقس26:3)، ترجمۀ هزارۀ نو در ترجمۀ این آیه چنین میگوید: «شیطان نیز اگر بر ضد خود قیام کند و تجزیه شود، ممکن نیست دوام آورد، بلکه پایانش فرارسیده است.» پس شیطان نمیتواند با خودش مقابله کند. از سوی دیگر، قرآن کتابی ضدّشیطان است و هر کس متن قرآن را بخواند این امر بر او آشکار میشود: قرآن مردم و مؤمنین را از پیروی کردن از شیطان منع میکند و او را دشمن آشکار مردم و مؤمنین میخواند(بقره:168و208؛ انعام:142)، و نیز شیطان باعث آسیب به انسانها میشود(بقره:268و275)، و همچنین شیطان را همنشین بد میداند(نساء:3) و مؤمنین را از عمل شیطان منع میکند(مائده:90) و بنی آدم را از فریبکاری شیطان بر حذر میفرماید(اعراف:27) و میفرماید هرگاه وسوسۀ شیطان به تو برسد به خدا پناه ببر(اعراف:200؛ فصلت:36) و پرهیزگاران را کسانی میداند که وقتی دچار وسوسۀ شیطان میشوند به خدا پناه میبرند(اعراف:201) و خدای قرآن کسی است که پلیدی شیطان را از ما دور میسازد(انفال:11) و فرمان میدهد که وقتی میخواهیم قرآن را بخوانیم از شرّ شیطان به خدا پناه ببریم(نحل:98) و شیطان را در برابر رحمان]که از نامهای خدا در قرآن است[، عصیانگر میخواند(مریم:44) و قرآن بارها او را دشمن آشکار ما دانسته است(بقره168و208؛ انعام142؛ اعراف:22؛ یس:60؛ زخرف:62) و خدای قرآن کسی است که شیطان را از درگاه خود رانده است(اعراف:13؛ حجر:34؛ ص:77) و... لذا قرآن کتابی ضدّشیطان است، و با توجّه به آیۀ 26 از باب3 از انجیل مرقس، یک مسیحی نمیتواند ادعا کند که این کتاب از سوی شیطان است، زیرا شیطان نمیتواند با خودش مقابله کند.

رابعاً ما با دو مقدّمه میفهمیم که قرآن، از سوی شیطان نیست و پیامبر ما توسّط شیطان اغوا نگشته است. مقدّمۀ اوّل معجزات قرآنی و نبوی است، که در بحثهای بعدی به خوبی پیرامون آنها بحث خواهیم کرد و مقدّمۀ دوّم این است که اگر یک معجزه شیطانی باشد، لازمۀ هدایتگری خدا این است که باطل بودن آن را به شکلی به ما نشان بدهد، برای مثال فرد دیگری را برساند تا به ما چیزی شبیه به آن معجزه نشان بدهد و مشخص شود که این معجزه از سوی خدا نبوده و افراد دیگر هم میتوانند آنرا بیاورند، یا اینکه چیزی بالاتر از آن را با یک پیامبر حقیقی به ما نشان بدهد و... در مورد حضرت محمد(ص)، آن حضرت معجزاتی را به مردم نشان دادند که کسی نه مثل آن را آورد و نه بهتر از آن را، که بزرگترین این معجزات، معجزۀ زنده یعنی قرآن بود که همکنون در دست ماست. پس ما باید بپذیریم که از سوی پیامبر اسلام(ص) معجزاتی به ما رسیده است و خدا نیز آنها را با پیامبری دیگر و یا با فردی عادی، برای ما انکار نفرموده است، پس نظر به اینکه اگر این دین، عامل گمراهی بود، خدا باید به شکلی ما را هدایت میکرد، ما دلیل کافی داریم که بپذیریم که این دین و پیامبر این دین، حضرت محمّد مصطفی(ص) از سوی شیطان نیست.
  البته ممکن است گفته شود خدا در مورد بهائیت هم پیامبری نفرستاد و کسی مثل آنها نیاورد، در این مورد عرض میکنیم که اولاً در مورد بهائیت اساساً اعجازی در کار نیست که بخواهد مثل آن بیاید، بلکه پیامبر این گروه، جناب آقای حسینعلی نوری، ملقّب به بهاءالله، چنان از حمایت خدا ناامید بودند که به سفارت روسیه پناهنده شدند، و امام دوازدهمشان، جناب آقای علی محمد شیرازی، ملقّب به باب، در یک مناظرۀ علمی با علمای شیعه و شیخیه شکست خوردند و توبه نامه نیز امضا کردند که در موزۀ مجلس شورای اسلامی ایران، موجود است، ثانیاً خدا با یک پیامبر ادعای پیامبری این آقایان را رد فرمود و آن پیامبر حضرت محمّد(ص) بودند که آشکارا بر ختم نبوّت صحه گذاشتند و فرمودند بعد از ایشان پیامبری نمی آید، چنانکه به حضرت علی(ع) فرمودند: «آیا دوست نداری که برای من به منزلۀ هارون برای موسی باشی، به جز در اینکه بعد از من پیامبری نمیاید(ولی بعد از موسی پیامبرانی آمدند)»(بحار الانوار، ج21، ص207)؛ فقط سخن ایشان نبود که خود قرآن نیز در احزاب:40 ایشان را «خاتم النبیین» خوانده است، پس آمدن پیامبری بعد از حضرت محمّد(ص) را باید منتفی دانست، چه حضرت محمّد(ص) نیز اشاره به آمدن ایشان نکردند، ولی حضرت عیسی(ع) از آمدن مدافعی دیگر(یوحنا16:14) و حضرت موسی(ع) از آمدن پیامبری چون خود(تثنیه18:18)، خبر دادند، که این اخبار بر حضرت محمّد(ص) انطباق دارد.

 

پس آشکار و هویدا شد که حضرت محمّد(ص) ممکن نیست، از سوی شیطان اغوا شده باشد.

ع2

 

 

 

 

بررسی ادعای مسلمانان مبنی بر دعوت الهی حضرت محمّد(ص) [بخش اوّل]: انقطاع و شک در وحی!

نویسندۀ مسیحی:

 در نظر بسیاری از منتقدین اسلام، دیدگاه مسلمانان سرشار از مبالغه گوئی افراطی است.

پاسخ:

  خب این بهانه ای است که منتقدین اسلام، برای نپذیرفتن اسلام، مطرح میکنند، و صرف اینکه آنها اینگونه میگویند، اثبات نمیکند که ادعای این افراد صحیح است. ما چنانکه اسلام از ما دعوت میکند، با ذهنی باز، به بررسی اسلام میپردازیم و مثل این افراد به خود تعصب راه نمیدهیم. به راستی من نمیدانم چگونه افرادی که حضرت مسیح را که مانند تمام انسانها غذا میخورد و میخوابید و راه میرفت و گریه میکرد و میخندید و دعا میخواند و عبادت خدا را میکرد، خدا میخوانند، ما مسلمانان را محکوم به «مبالغه گوئی افراطی» میکنند. همین است که گفته میشود: دروغ هر چه بزرگتر باور کردنش راحتتر!!

 

نویسندۀ مسیحی:

  به عنوان مثال با توجه به اوضاع و احوال پیرامون دعوت محمد، نمیتوان هیچ دلیلی برای این ادعا آورد که وی دعوت شد تا مکاشفۀ کامل و نهایی خدا را برای بشر بیاورد.

پاسخ:

اولاً اینکه این نویسنده هیچ دلیلی را نمیتواند ببیند، مشکل خودش است، این همه معجزه، این همه پیشگویی، این همه بشارتهای کتاب مقدّس خودشان، نمیتواند به او بفهماند که او پیامبر خداست، به راستی کسی که خودش را به خواب بزند را نمیتوان بیدار کرد.

ثانیاً ارتباط حضرت رسول(ص)  یک مکاشفه یا به اصطلاح تجربه عرفانی نبوده و حقیقت ارتباط  وحیانی با عالم غیب ، به هیچ وجه با مکاشفه که ادراکی مبهم و غالباً بسیار غیر شفاف است، قابل مقایسه نیست؛ از نظر همه ادیان آسمانی ارتباط انبیا با عالم ملکوت ارتباطی خاص بوده که در آن انتقال مفاهیم و صورت های علمی مطرح نبوده، بلکه نوعی علم حضوری و انتقال معنی صورت گرفته که در آن هیچ تردید و ابهامی وجود نداشته است .
در حالی که مکاشفه یکی از حالات خاص مربوط  به روح انسان است که در آن برخی امور برای فرد عارف متجلی شده ، نادیده هایی بر او کشف می گردد که گاهی منطبق با واقع و رحمانی محسوب می گردد و گاهی رهزن و انحرافی و شیطانی خوانده می شود .

در هر حال محصول مکاشفه دانستن آنچه رسول خدا برای مردم آورد ،به هیچ وجه قابل قبول نیست. آموزه های وحیانی که آن بزرگوار برای مردم آورد، کاملترین شریعت بوده، یعنی بهترین راهکار برای رسیدن به هدف پیش روی انسان، در قالب کاملترین جهان بینی و ایدئولوژی برای مردم تبیین شده و در مجموعه فراگیر و چند بعدی ارائه شده است.

ضمناً اگر آن را از نوع مکاشفه  بدانیم ، مسئلۀ مکاشفه را از طرف شخصی برای شخص دیگر نمی توان ارائه داد. مکاشفه از نوع دیدن حضوری است و نمی توان آن را به دیگری انتقال دارد. از نوع شخصی و خاص است . اگر هم برای کسی بیان شود، حقیقت آن را نمی تواند درک کند، مگر این که خود نیز به همان مکاشفه دست یابد.

آنچه پیامبر از خدا‌ آورده، چیزهایی است که قابل بیان و فهم برای انسان ها است.

 برگرفته از http://javidislam.blogfa.com/


برچسب‌ها: لا اله الا الله محمد رسول الله علي امامي حجه الله
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 10:51  توسط مریدمنجی  | 

مبارزه

سربازان سبز (حقيقت)
برچسب‌ها: القدس لنا
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 9:58  توسط مریدمنجی  | 

تفاوت اقایان و خانمها

تفاوتهای ریز آقایون و خانمهای ایرونی

سبیل:
بعضی از مردان مانند هركول پوآرو با سیبیل خوش تیپ میشوند. هیچ زنی وجود ندارد كه با سبیل زیبا بنظر برسد.

اسامی مستعار:اگر سارا، نازنین، عسل و رویا با هم بیرون بروند، همدیگر را سارا، نازنین، عسل و رویا صدا خواهند زند. اگر بابك، سامان، آرش و مهرداد با هم بیرون بروند، همدیگر را گودزیلا، بادام زمینی، تانكر و لاك پشت صدا خواهند زد.

پرداخت صورتحساب میز:
وقتی صورتحساب را می آورند، با اینكه كلا 15هزار تومان شده، بابك، سامان، آرش و مهرداد هر كدام 10 هزار تومان روی میز میگذارند. وقتی دختران صورتحساب را دریافت میكنند، ماشین حسابهای جیبی خود را بیرون می آورند.

پول:یك مرد 2000 هزار تومان برای یك جنس 1000 تومانی مورد نیازش می پردازد. یك زن 1000 تومان برای یك جنس 2000 تومانی كه نیازی به آن ندارد می پردازد.

بگو مگوها:حرف آخر را در جر و بحث ها زنان میزنند. هر چیزی كه یك مرد بعد از آن بگوید، شروع یك بگو مگوی دیگر خواهد بود

آینده:
یـك زن تا زمانیكه ازدواج نكرده نگران آینده است. یك مرد تا زمانیكه ازدواج نـكرده هرگز نگران آینده نخواهد بود.

موفقیت:
یــك مرد موفق كسی است كه بیشتر از آنچه هـمــسرش خرج میكند درآمد داشته باشد. یك زن موفق كسی است كه بتواند چنین مردی را پیدا كند.

ازدواج:یك زن به امید اینكه شوهرش تغییر كند با او ازدواج میكند،ولی تغییر نمیكند. یك مــرد به این امید با همسرش ازدواج میكند كه تغییر نكند، ولی تغییر میكند.

بلوغ:زنان بسیار سریعتر از مردان بالغ میشوند. اغلب دختران 17 ساله میتوانند مانند یك انسان بالغ رفتار كنند. اغلب پسران 17 ساله هنوز در عالم كودكانه بسر برده و رفتارهای ناپخته دارند. به همین دلیل است كه اكثر دوستی های دوران دبیرستان به ندرت سرانجام پیدا میكنند.

قهوه تلخ:فرض كنید چند زن و مرد در اتاقی نشته اند و ناگهان سریال قهوه تلخ شروع به پخش می شود. مردها فورا هیجان زده شده و شروع به خنده و همهمه میكنند، و حتی ممكن است ادای جهانگیر شاه دو لو را نیز درآورند. زنان چشمانشان را برگردانده و با گله و شكایت منتظر تمام شدنش میشوند.

دست خط:مردها زیاد به دكوراسیون دست خطشان اهمیت نمیدهند. آنها از روش "خرچنگ غورباقه" استفاده میكنند. زنان از قلم های خوشبو و رنگارنگ استفاده كرده و به "ی" ها و "ن" ها قوس زیبایی میدهند. خواندن متنی كه توسط یك زن نوشته شده، رنجی شاهانه است. حتی وقتی می خواهد تركتان كند، در انتهای یادداشت یك شكلك در انتها آن میكشد.

حمام:یك مرد حداكثر 6 قلم جنس در حمام خود دارد - مسواك، خمیر دندان، خمیر اصلاح، خود تراش، یك قالب صابون و یك حوله. در حمام متعلق به یك زن معمولی بطور متوسط 437 قلم جنس وجود دارد. یك مرد قادر نخواهد بود اغلب این اقلام را شناسایی كند.

خواروبار:یك زن لیستی از جنسهای مورد نیازش را تهیه نموده و برای خریدن آنها به فروشگاه میرود. یك مرد آنقدر صبر میكند تا محتویات یخچال ته بكشد و سیب زمینی ها جوانه بزنند. آنگاه بسراغ خرید میرود. او هر چیزی را كه خوب بنظر برسر می خرد.

بیرون رفتن:وقتی مردی میگوید كه برای بیرون رفتن حاضر است، یعنی برای بیرون رفتن حاضر است. وقتی زنی میگوید كه برای بیرون رفتن حاضر است، یعنی 4 ساعت بعد وقتی آرایشش تمام شد، آماده خواهد بود.

گربه:زنان عاشق گربه هستند. مردان میگویند گربه ها را دوست دارند، اما در نبود زنان با لگد آنها را به بیرون پرتاب میكنند.

آینه:
مردها خودبین و مغرور هستند، آنها خودشان را در آینه چك میكنند. زنان بامزه اند، آنها تصویر خود را در هر سطح صیقلی بازدید میكنند -- آینه، قاشق، پنجره های فروشگاه، برشته كننده ها، سر طاس آقای زلفیان...

تلفن:مردان تلفن را به عنوان یك وسیله ارتباطی برای ارسال پیامهای كوتاه و ضروری به دیگران در نظر میگیرند. یك زن و دوستش می توانند به مدت دو هفته با هم باشند و بعد از جدا شدن و رسیدن به خانه، تلفن را برداشته و به مدت سه ساعت دیگر با هم شروع به صحبت كنند.

آدرس یابی:وقتی یك زن در حال رانندگی احساس میكند كه راه را گم كرده، كنار یك فروشگاه توقف كرده و از كسی كه وارد است آدرس صحیح را میپرسد. مردان این را به نشانه ضعف میدانند. آنها هرگز برای پرسیدن آدرس نمی ایستند و به مدت دو ساعت به دور خودشان میچرخند و چیزهایی شبیه این میگویند: "فكر كنم یه راه بهتر پیدا كردم،" و "میدونم كه باید همین نزدیكی باشه، اون مغازه طلا فروشی رو میشناسم."

پذیرش اشتباه:زنان بعضی اوقات قبول میكنند كه اشتباه كردند. آخرین مردی كه اشتباهش را پذیرفته 25 قرن پیش از دنیا رفته است.

فرزند:یك زن همه چیز را در مورد فرزندش می داند: قرارهای دكتر، مسابقات فوتبال، دوستان نزدیك و صمیمی، قرارهای رمانتیك، غذاهای مورد علاقه، اسرار، آرزوها و رویاها. یك مرد بطور سربسته و مبهم فقط میداند برخی افراد كم سن و سال هم در خانه زندگی میكنند.

لباس شیك پوشیدن:یك زن برای رفتن به خرید، آب دادن به گلهای باغچه، بیرون گذاشتن سطل زباله و گرفتن بسته پستی لباس شیك می پوشد. یك مرد فقط هنگام رفتن به عروسی و یا مراسم ترحیم لباس رسمی برتن میكند.

شستن لباسها:
زنان هر چند روز یك بار لباسهایشان را میشویند. مردها تك تك لباس های موجود در كمد، حتی روپوش و اونیفرم جراحی هشت سال پیش خود را می پوشند و هنگامیكه لباس تمیزی باقی نماند، یك لباس كثیف بر تن نموده و كوه ایجاد شده از لباسهای چرك خود را با آژانس به خشك شویی منتقل میكنند.

عروسی:هنگام یاد كردن از عروسی ها، زنان در مورد "مراسم جشن" صحبت میكنند، مردان درباره "میهمانی های دوران مجردی."

اسباب بازی:دختران كوچك عاشق عروسك بازی هستند و وقتی به سن 11 یا 12 سالگی میرسند علاقه شان را از دست میدهند. مردان هیچگاه از فكر اسباب بازی رها نمیشوند. با بالا رفتن سن آنها اسباب بازی هایشان نیز گران قیمت تر و پیچیده تر میشوند. نمونه های از اسباب بازیهای مردان: تلویزیون های مینیاتوری و كوچك، تلفنهای اتومبیل، مخلوط كن و آب میوه گیری، اكولایزرهای گرافیكی، آدم آهنی های كنترلی، گیمهای ویدئویی، هر چیزی كه روشن و خاموش شده، سر و صدا كند و حداقل برای كار كردن به شش باتری نیاز داشته باشد
برچسب‌ها: تفاوت
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 15:29  توسط مریدمنجی  | 

موفقیت

آیا می دانید رمز رسیدن به موفقیت و پیشرفت چیست؟

همه ارتباط برقرار می‌کنند اما این‌که یاد بگیرید چطور خوب ارتباط برقرار کنید نیازمند داشتن مهارت است. برای این‌که در کار و تجارت موفق شوید (یا هر عرصه دیگر از زندگی)، باید بتوانید مهارت‌های ارتباطی را خوب یاد بگیرید. برای بعضی‌ها ارتباط برقرار کردن ساده است. بعضی‌‌ها ذاتاً استاد ارتباط برقرار کردن‌ هستند و اعتمادبه ‌نفس بسیار زیادی برای اینکار دارند. اما بقیه چطور یاد می‌گیرند که با دیگران ارتباط برقرار کنند در این‌جا به ۷ راهکار برای ایجاد ارتباط موفق اشاره می‌کنیم.

 

اعتماد به ‌نفس 

مهارت‌های مردمی خوب با اعتماد به‌ نفس شروع می‌شود. وقتی کسی اعتماد به ‌نفس داشته باشد خیلی خوب معلوم می‌شود. اعتمادبه ‌نفس مثل آهن‌ربایی بقیه را به سمت شما می‌کشاند و رفتارهایتان نشان می‌دهد که ارزش صرف وقت و تلاش را دارید. وقتی حس قوی نسبت به خودتان داشته باشید، خیلی سریع از گپ کوتاهی که با کسی دارید گذشته و فرصتی در اختیارتان قرار می‌دهد که بتوانید بدون اتلاف وقت به قلب رابطه دست یابید.

وقتی می‌خواهید رابطه‌ای موثر داشته باشید، یکی از مهمترین قوانینی که باید رعایت کنید این است که مستقیم به چشم‌های طرف مقابل نگاه کنید. کسانی‌که اعتماد به ‌نفس کافی ندارند از ارتباط چشمی خودداری می‌کنند. خودداری از ارتباط چشمی نشان دهنده عدم علاقه یا بدتر از آن عدم صداقت است. وقتی دو نفر با هم ارتباط چشمی برقرار می‌کنند، ارتباطی موثر شکل می‌گیرد. ارتباط چشمی با حرف‌هایی که می‌زنید هم اعتبار می‌بخشد.

علاقه نشان دهید 

خیلی‌ها مرتکب این اشتباه می‌شوند که زیاد درمورد خودشان حرف می‌زنند. هیچ‌ چیز بدتر از لاف زدن درمورد خود، یک ارتباط را خراب نمی‌کند. یکی از بهترین راهکارها برای این‌که یاد بگیرید چطور با مردم ارتباط برقرار کنید این است که به جای این‌که آن‌ها را مجبور کنید به حرف‌هایتان گوش دهند، از آن‌ها بخواهید درمورد خودشان حرف بزنند. این باعث می‌شود طرف مقابل احساس راحتی بیشتری کرده و اعتمادبه ‌نفسش بالا رود. همچنین موقعیتی ایجاد می‌کند که فرد مقابل هم همین کار را برای شما بکند و به حرف‌هایتان گوش دهد.

هنرمندانه سوال بپرسید 

یکی از سریع‌ترین راه‌‌ها برای شکستن قفل سکوت پرسیدن سوال‌هایی است که به‌توان آن‌ها را خیلی راحت با بله یا خیر جواب دارد. با پرسیدن سوالی که به یک جواب با جزئیات بیشتر نیاز هست، فرد مقابل باید توضیح بیشتری بدهد و اطلاعاتی که دارد را در اختیارتان بگذارد.

بخشی از ارتباط موفق یاد گرفتن این است که سوالاتی را مطرح کنید که فرد مقابل را به فکر کردن وا دارد. یک چیز به دیگری منتهی می‌شود و در مدت کوتاهی داستان‌هایی بین دو طرف منتقل می‌شود و یخ رابطه می‌شکند.

آب ‌و هوا را فراموش کنید و بحث را از سیاست و مذهب هم دور کنید. درمورد لباسی که طرف مقابلتان پوشیده است نظری بدهید. البته باید سعی کنید که طرفتان را با سوالاتتان بمباران نکنید. این باعث می‌شود فرد معذب و خسته شود. یادتان باشد مکالمه را نباید به بازجویی تبدیل کنید.

وقتی می‌خواهید اسم کسی را بپرسید، فورا آن را تکرار کنید. بلند گفتن یک اسم کمک می‌کند بهتر در خاطرتان بماند. از اسم طرف مقابلتان در طول مکالمه استفاده کنید و لبخند زدن هم فراموش تان نشود.

دو بار گوش کنید، یک بار حرف بزنید 

می‌گویند به یک دلیلی خدا دو گوش و یک دهان به شما داده است. دلیل آن این است که باید دوبرابر آنچه که حرف می‌زنید، گوش دهید. درارتباط با مهارت‌های مردمی، این یعنی وقتی فرد مقابلتان صحبت می‌کند، باید همه توجهتان را به او بدهید. نباید غرق این فکر شوید که بعد از آن شما چه باید بگویید یا بعداً چه اتفاقی می‌افتد یا هر فکر بی ارتباط دیگری. تمرکز کنید، اطلاعاتی که ارایه می‌شود را جذب کرده و راهی برای دنبال کردن صحبت او با پرسیدن یک سوال مرتبط با موضوع پیدا کنید.

در چیزهایی که طرف مقابل تان علاقه دارد، علاقه نشان دهید و اگر موضوع بحث چیزی است که هیچ از آن نمی‌دانید، می‌توانید از آن به نفع خودتان استفاده کنید. اطلاعات بیشتر در مورد آن موضوع کسب کنید. اعتراف کنید که برایتان موضوع آشنایی نیست و از او بخواهید که بیشتر درمورد آن با شما حرف بزند. مردم دوست دارند چیزهایی که می‌دانند را با بقیه درمیان بگذارند و این اعتماد به ‌نفس آنها را خیلی بالا می‌برد. وقتی موضوع مورد علاقه طرف مقابلتان را پیدا کردید، دیگر هیچ مشکلی وجود نخواهد داشت.

توانا بود هرکه دانا بود 

ارتباط موثر و موفق با دانش شروع شده و خاتمه می‌یابد. کسانی‌که مسافرت می‌کنند، مطالعه می‌کنند یا از جریانات روز باخبرند برای هم‌صحبتی فوق ‌العاده‌اند. هرچه فردی تجربیات بیشتری از زندگی داشته باشد، بهتر می‌تواند با دیگران ارتباط برقرار کند.

کسانی‌که مسافرت می‌کنند توانایی این را دارند که فرهنگ‌ها و مردمان دیگر را بهتر درک کنند و آن‌هایی که زیاد مطالعه می‌کنند، درمورد همه موضوعات اطلاعات کافی دارند و می‌توانند خود را با هر مکالمه‌‌ای تطبیق دهند. شخصی که در فعالیت‌های مختلف شرکت دارد، مطمئنا می‌تواند با افراد دیگر وجه اشتراک پیدا کرده و مکالمه را به جریان بیندازد.

ریسک کنید 

عزت نفس هم معنای اعتماد به‌ نفس است و حتی با وجود طرد شدن، عزت نفس یک شخص هیچ تغییری نمی‌کند. بیشتر وقت‌ها افراد بخاطر اینکه از طرد شدن واهمه دارند، از فرصت‌ها استفاده نمی‌کنند. طرد شدن باعث می‌شود فرد احساس حقارت کند. در واقعیت، طرد شدن عزت نفس فرد را تغییر نمی‌دهد. شما همان فرد باقی می‌مانید، به همان اندازه ارزشمند و مهم که قبل از شروع مکالمه بودید.

هیچ‌کس نمی‌‌تواند عزت نفس شما را بگیرد. فقط خودتان هستید که می‌توانید این‌کار را بکنید. طرد شدن تازمانی‌که اتفاق نیفتاده است یک توهم است، چرا باید وقتتان را نگران این‌که اگر این اتفاق بیفتد یا آن اتفاق بیفتد هدر دهید؟ از فرصت استفاده کنید و برای آنچه که می‌خواهید دست به تلاش بزنید. تنها راه یاد گرفتن ارتباط با دیگران از طریق تمرین کردن میسر است.

کم‌کم شروع کنید 

یاد گرفتن این‌که چطور با آدم‌ها ارتباط برقرار کنید زمان می‌برد و هرکس با سرعت مخصوص خودش پیشرفت می‌کند. کم‌کم شروع کنید؛ سعی کنید هربار با یکی از این نکات آشنا شوید. در پایه، یک ارتباط خوب با اعتماد به نفس شروع می‌شود و این رشته‌‌ای است که همه چیز را به هم وصل می‌کند. هر آشنایی کمک می‌کند اعتماد به‌ نفستان بالاتر رود و تجربیاتتان متفاوت‌تر شود. یک جای خوب برای تمرین کردن این مهارت‌های مردمی محل کار است. وقتی صحبت کردن با همکارانتان راحت‌تر شد، سعی کنید با افرادی از رتبه‌های بالاتر مثل مدیرانتان صحبت کنید. در زمان کوتاهی، مهارت‌هایی که یاد گرفته بودید در شما نفوذ کرده و دیگر نیاز به فکر کردن هم ندارد.

هیچ‌کس تابه‌حال نگفته است که حرف زدن با آدم‌ها کار ساده‌ای است. برای بعضی‌ها، به دست آوردن اعتمادبه ‌نفس لازم برای شروع مکالمه، قدم بزرگی است. این ممکن است سخت‌ترین مرحله کار باشد اما وقتی اولین قدم را برداشتید، بقیه آن راحت‌تر خواهد شد. به خودتان ایمان داشته باشید و بدانید که شما به اندازه طرف مقابلتان باارزش هستید. ارتباط موفق و موثر مهارتی است که همه باید داشته باشند زیرا رمز رسیدن به موفقیت و پیشرفت در جوانب مختلف زندگی است.
برچسب‌ها: موفق باشید
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 15:27  توسط مریدمنجی  | 

قانون بین المللی

1) قانون علت و معلول
هر چیز به دلیلی رخ می دهد. برای هر علتی معلولی است و برای هر معلولی، علت یا علت های به خصوصی وجود دارد، چه از آن ها اطلاع داشته باشید چه نداشته باشید. چیزی به اسم اتفاق وجود ندارد. در زندگی هر کاری را که بخواهید می توانید انجام دهید به شرط آن که تصمیم بگیرید که دقیقا چه می خواهید و سپس عمل کنید.

2) قانون ذهن
شما تبدیل به همان چیزی می شوید که درباره آن بیشتر فکر می کنید. پس همیشه درباره چیزهایی فکر کنید که واقعا طالب آن هستید.

3) قانون عینیت یافتن ذهنیات
دنیای پیرامون شما تجلی فیزیکی دنیای درون شماست. کار اصلی شما در زندگی این است که زندگی مورد علاقه خود را در درون خود خلق کنید. زندگی ایده آل خود را با تمام جزییات آن مجسم کنید و این تصویر ذهنی را تا زمانی که در دنیای پیرامون شما تحقق پیدا کند حفظ کنید.

4) قانون رابطه مستقیم
زندگی بیرونی شما بازتاب زندگی درونی شماست. بین طرز تفکر و احساسات درونی شما، و عملکرد و تجارب بیرونی تان رابطه مستقیم وجود دارد. روابط اجتماعی، وضعیت جسمانی، شرایط مالی و موفقیت های شما بازتاب دنیای درونی شماست.

5) قانون باور
هر چیزی را که عمیقا باور داشته باشید به واقعیت تبدیل می شود. شما آن چه را که می بینید که قبلا به عنوان باور انتخاب کرده اید. پس باید باورهای محدودکنتده ای را که مانع موفقیت شما هستند شناسایی کنید و آن ها را از بین ببرید.

6) قانون ارزش ها
نحوه عملکرد شما همیشه با زیر بنایی ترین ارزش ها و اعتقادات شما هماهنگ است. آن چه که ارزش هایی را که واقعا به آن اعتقاد دارید بیان می کند ادعاهای شما نیست بلکه گفته ها، اعمال و انتخاب های شما به ویژه در هنگام ناراحتی و عصبانیت است.

7) قانون انگیزه
هر چه می گویید یا انجام می دهید از تمایلات درونی، خواسته ها و غرایز شما سرچشمه می گیرد. پس برای رسیدن به موفقیت باید انگیزه ها را مشخص کرد تا با یک برنامه ریزی اصولی به هدف رسید.

8) قانون انتظار
اگر با اعتماد به نفس، انتظار وقوع چیزی را در جهان پیرامونتان داشته باشید آن چیز به وقوع می پیوندد. شما همیشه هماهنگ با انتظارات تان عمل می کنید و این انتظارات بر رفتار و چگونگی برخورد اطرافیانتان تاثیر می گذارد.

9) قانون تمرکز
هر چیزی را که روی آن تمرکز کرده و به آن فکر کنید در زندگی واقعی، شکل گرفته و گسترش پیدا می کند. بنابراین باید فکر خود را بر چیزهایی متمرکز کنید که واقعا طالب آن هستید.

10) قانون عادت
حداقل 50 درصد از کارهایی که انجام می دهیم از روی عادت است. پس می توانیم عادت هایی را که موفقیت مان را تضمین می کنند در خود پرورش دهیم؛ و تا هنگامی که رفتار مورد نظر به صورت اتوماتیک و غیر ارادی انجام نشود، تمرین و تکرار آگاهانه و مداوم آن را ادامه دهیم.

11) قانون انتخاب
زندگی ما نتیجه انتخاب های ما تا این لحظه است. چون همیشه در انتخاب افکار خود آزاد هستیم، کنترل کامل زندگی و تمامی آن چه برایمان اتفاق می افتد در دست خودمان است.

12) قانون تفکر مثبت
برای رسیدن به موفقیت و شادی، تفکر مثبت امری ضروری است. شیوه تفکر شما نشان دهنده ارزش ها، اعتقادات و انتظارات شماست.

13) قانون تغییر
تغییر، غیر قابل اجتناب است و ما باید استاد تغییر باشیم نه قربانی آن.

14) قانون کنترل
سلامتی، شادی و عملکرد درست از طریق کنترل کامل افکار، اعمال و شرایط پیرامونمان به وجود می آید.

15) قانون مسوولیت
هر چه و هر کجا که هستید به خاطر آن است که خودتان این طور خواسته اید. مسوولیت کامل آن چه که هستید، آن چه که به دست آورده اید و آن چه که خواهید شد بر عهده خود شماست.

16) قانون پاداش
عالم در نظم کامل به سر می برد و ما پاداش کامل اعمالمان را می گیریم. همیشه از همان دست که می دهیم از همان دست می گیریم. اگر از عالم بیشتر دریافت می کنید به این دلیل است که بیشتر می بخشید.

17) قانون خدمت
پاداش هایی را که در زندگی می گیرید با میزان خدمت شما به دیگران رابطه مستقیم دارد. هر چه بیشتر برای بهبود زندگی و سعادت دیگران کار کنید و توانایی های خود را افزایش دهید، در عرصه های مختلف زندگی خود بیشتر پیشرفت می کنید.

18) قانون تاثیر تلاش
همه امیدها، رویاها، هدف ها و آرمان های ما در گرو سخت کوشی است. هر چه بیشتر تلاش کنیم؛ موفقیت بیشتری کسب خواهیم کرد.

19) قانون آمادگی
در هر حوزه ای موفق ترین افراد، آن هایی هستند که وقت بیشتری را صرف کسب آمادگی برای انجام کارها می کنند. عملکرد خوب نتیجه آمادگی کامل است.

20) قانون حد توانایی
شاید برای انجام همه کارها وقت کافی وجود نداشته باشد ولی همیشه برای انجام مهم ترین کارها وقت کافی هست. هر چه بیشتر کار کنیم کارایی بیشتری پیدا می کنیم. اما باید اموری را بر عهده بگیریم که در حد توانمان باشد.

21) قانون تصمیم
مصمم بودن از ویژگی های اساسی افراد موفق است. در زندگی هر جهشی در جهت پیشرفت هنگامی حاصل می شود که در موردی تصمیم روشنی گرفته باشیم.

22) قانون خلاقیت
ذهن ما می تواند به هر چیزی که باور داشته باشد دست یابد. هر نوع پیشرفتی در زندگی با یک ایده آغاز می شود و چون توانایی ما در خلق ایده های جدید نامحدود است آینده نیز محدودیتی نخواهد داشت.

23) قانون استقامت
معیار ایمان به خود، توانایی استقامت در برابر سختی ها، شکست ها و ناامیدی ها ست. استقامت ویژگی اساسی موفقیت است. اگر به اندازه کافی استقامت کنیم، طبیعتا سرانجام موفق خواهیم شد.

24) قانون صداقت
خوشبختی زمانی سراغ ما می آید که تصمیم بگیریم هماهنگ با والاترین ارزش ها و عمیق ترین اعتقادات خود زندگی کنیم. همواره باید با آن بهترین بهترین ها که در درون مان وجود دارد صادق باشیم.

25) قانون انعطاف پذیری
در تعیین اهداف خود قاطعیت داشته باشید، اما در مورد روش دست یابی به آن ها انعطاف پذیر باشید. در عصر تحولات سریع و رقابت شدید، اتعطاف پذیری.

26) قانون خوشبختی
کیفیت زندگی ما را احساس مان در هر لحظه تعیین می کند و احساس ما را تفسیر خودمان از وقایع پیرامونمان مشخص می سازد، نه خود وقایع. هرگز برای این که تجربه خوشی از دوران کودکی داشته باشید دیر نیست. کافی است گذشته را مرور کنید و روشی را که برای تفسیر تجربیات خود داشته اید تغییر دهید.

27) قانون تعجیل
ما همواره دوست داریم که هر چه زودتر به آرزوهایمان برسیم، به همبن دلیل است که در تمام عرصه های زندگی بی قراریم.

28) قانون فرصت
بهترین فرصت ها اغلب در معمولی ترین موقعیت های زندگی مان به وجود می آید. پس بزرگ ترین فرصت ها به احتمال زیاد همیشه در دسترس ماست.

29) قانون خود شکوفایی
شما می توانید هر چه را که برای رسیدن به اهداف تعیین شده خود به آن نیاز دارید بیاموزید. آن هایی که می آموزند توانا هستند.

30) قانون بخشندگی
هر چه بیشتر، بدون انتظار پاداش، به دیگران خدمت کنید، خیر و نیکی بیشتری به شما می رسد. آن هم از جاهایی که اصلا انتظار ندارید. شما تنها در صورتی حقیقتا خوشبخت خواهید شد که احساس کنید به دلیل خدمت به دیگران انسان با ارزشی هستید.

http://link.konjkav.com/


برچسب‌ها: قوانین انسانی
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 15:14  توسط مریدمنجی  | 

جشن های 2500 ساله

 جشن هایی که با شکوه بود ولی فقط ظاهری باشکوه داشت که باطنی پر از تحقیر و پوشالی داشت

۰در پایان سخنان مدیر وبلاگ )

نويسنده: عليرضا تاجريان
اشاره: به جرأت مي توان گفت که خاندان پهلوي رکوردار مفاسد مالي و اخلاقي در طول دوران تاريخ ايران است. باز به جرات مي توان گفت که يکي از مهمترين عوامل انحطاط و فروپاشي سلطنت پهلوي و پيروزي انقلاب اسلامي، فساد و گسترش مفاسد اجتماعي، فحشا و گسترش مراکز گناه و خوش گذراني از سوي خاندان پهلوي بود.
 گر چه فساد مالي و اخلاقي خاندان پهلوي به خصوص پهلوي دوم بر آشنايان با تاريخ اين دوره پوشيده نيست، اما رسالت رسانه اي ايجاب مي کند که به افشاگري مفاسد خاندان پهلوي پرداخت، تا نسل جوان امروز متوجه شود که اين خاندان پليد چه سوء استفاده هاي مالي و اخلاقي را در جامعه و فرهنگ ايران زمين مرتکب شده است.
خوشبختانه مرکز اسناد انقلاب اسلامي، با توجه به اسناد ساواک و گزارشاتي که جمع آوري کرده است، کار مهمي را در خصوص افشاگري مفاسد خاندان پهلوي انجام داده است و با ارايه اسناد و مدارکي ابعاد گوناگون مفاسد مالي و اخلاقي خاندان پهلوي همچون زمين خواري، فرار از ماليات، انحصار اقتصادي، فساد اخلاقي، قمار، مصرف و قاچاق مواد مخدر، شراب خواري، تجملات، هزينه هاي هدايا و جشنها و مهماني ها و سفرهاي تفريحي را افشا کرده است.
در اين نوشتار سعي داريم به برخي از افشاگري ها از مفاسد اخلاقي خاندان پهلوي بپردازيم

فساد اخلاقي محمدرضا شاه
سابقه فساد اخلاقي محمدرضا پهلوي، به دوران تحصيل در مدرسه «له روزه» فرانسه بر مي گردد. محمدرضا در اين مدرسه با يکي از دختران خدمتکار رابطه داشت که مجبور شد به عنوان حق السکوت 5000 فرانک به اين خدمتکار پرداخت کند.
پس از بازگشت محمدرضا به ايران، به دستور رضاخان، فيروزه که در دربار همه او را زيباترين زن تهران مي شناختند، به عمارت محمدرضا منتقل شد و ارتباط او با محمدرضا تا زمان ازدواج با فوزيه ادامه داشت.
محمدرضا پس از ازدواج با فوزيه نيز اين اخلاق زشت (زن بازي) را کنار نگذاشت؛ به طوري که يکي از دلايل جدايي فوزيه از وي پس از تولد دخترش، بي بند و باري محمدرضا و ناپايبندي او به قوانين زندگي مشترک بود.
محمدرضا در هنگام زندگي با فوزيه، با دختري به نام ديوانسالار هم رابطه داشت و در لوس آنجلس خانه اي وسيع و زيبا با امکانات مدرن در اختيار او گذاشته بود.
اما ماجراي فرار فوزيه از ايران به مصر نيز شنيدني است؛ ماجراي فرار فوزيه، زير سر اشرف و ارنست پرون بود که گزارش رابطه فوزيه با شخصي با نام امامي را به شاه دادند. فوزيه پس از کشف اين رابطه به مصر رفت و ديگر حاضر به بازگشت نشد. فرار فوزيه باعث شد تا محمدرضا با آزادي بيشتري با زنان ارتباط داشته باشد و به بي بند و باري خود ادامه دهد.
اشخاصي همچون فردوست، شمس، علم، اشرف، عبدالرضا و هوشنگ دولو ماموريت داشتند که زناني که خوش تيپ و به سبک اروپايي بودند به شاه معرفي کرده و آپارتمان هايي در تهران براي آنها دست و پا کنند تا شاه بتواند با زنان جوان خلوت کند.
محمدرضا تا قبل از ازدواج با ثريا با پروين غفاري که به پري مشهور بود، ارتباط داشت اما بعد از ازدواج با ثريا، از سوي همسر جديدش تهديد شد که اگر روابط نامشروع خود را متوقف نکند، کار آنها به طلاق خواهد کشيد.
محمدرضا شاه در خلال مسافرت به کشورهاي خارجي، نيز دست از عادت زشت خود بر نمي داشت و مدتي را در مصاحبت با دختران معرفي شده از سوي دوستان خود مي گذراند و به آن ها هداياي گران قيمت از جمله انگشتر الماس مي داد. علم که محرم محمدرضا بود، در خارج و داخل، با هزينه هاي گزاف ماموريت داشت که زنان و دختران جوان را براي مصاحبت با شاه معرفي کند.
رفتار زشت و بي بندو باري محمدرضا شاه گاهي براي او گران تمام مي شد؛ مثلاً در يک سفر رسمي به آمريکا، هانري بايرود- مدير کل وقت وزارت خارجه آمريکا- در يک ضيافت از ثريا تقاضاي رقص مي کند و در ضمن رقص از ثريا درخواست قرار ملاقات مي کند.
زن بارگي محمدرضا باعث شد تا از دومين همسر خود (ثريا) نيز جدا شود اما پس از ازدواج با فرح نيز شاه همچنان رفتار زشت خود را ادامه داد. در دوران زندگي با فرح، شايعات زيادي از دختراني بر سر زبان ها بود که شاه را عاشق دل خسته خود معرفي مي کردند. اين شايعات گاه شاه را مجبور به تهديد آن ها مي کرد.
روزنامه «ناسيونال استار» آمريکا در 8 جولاي (17/4/1354) در مقاله اي به عادت زشت «زن بارگي» شاه پرداخت و نوشت: «شاه به مسئولين گمرک دستور داده است که هر گاه يک زن زيبا در فرودگاه مهرآباد از هواپيما پياده شد، ايشان را مطلع نمايند. به دنبال آن نيز امکان دارد به کاخ دعوت شود.»
ملاقات محمدرضا با اين زنان به قيمت بسيار گران تمام مي شد و شاه مجبور بود که هدايايي گرانبهايي که بيشتر آنها جواهر بودند به اين زنان اهدا کند؛ مثلاً در يکي از اين ملاقات ها شاه هديه اي به يک بازيگر تئاتر به نام «گريس کلي» آمريکايي مي بخشد که حدود يک ميليون دلار ارزش داشته است.
محمدرضا شاه تا آخرين لحظات عمرش که بيماري به سراغش آمده بود، روحيه «زن بازي» خود را حفظ کرد و معروف است که در پاناما، نوريه گا در مقام رئيس سازمان امنيت پاناما که مسئول محافظت از جان شاه بود، چنين موقعيت هايي را فراهم مي کرد و براي او زن مي آورد.

فساد اخلاقي ساير افراد خاندان پهلوي و مقامات دولتي
نه تنها محمدرضاشاه سوابق زيادي در مفاسد اخلاقي دارد، بلکه ساير افراد اين خاندان و مقامات دولتي نيز سوابقي از مفاسد اخلاقي دارند؛ فردوست در گزارشي کامل از شراب خواري و زن بارگي و رقابت بر سر تصاحب فواحش از سوي دو تن از مقام هاي شيراز به نام هاي «آريانا» و «ورهرام» براي شاه تهيه مي کند و شاه پس از رويت گزارش مي گويد: «منطقه جنگي تفريح لازم دارد.»
فرح ديا – آخرين همسر شاه – نيز سوابقي از مفاسد اخلاقي دارد؛ او با شخصي موسوم به جودي، رابطه داشت که حتي پس از خروج شاه و فرح از ايران، اين ارتباط در مکزيک نيز ادامه داشت.
از ديگر اعضاي خاندان پهلوي که سوابقي در مفاسد اخلاقي دارد، مادر شاه بود که به عنوان کسي که با نگهبانان کاخ سر و سري داشت، شناخته شده بود.
اشرف -خواهر شاه-  در فساد اخلاقي مانند ساير رذايل، رکورددار خاندان پهلوي بود. فردوست معتقد بود که اشرف، دوست هر مرد زيبا و دشمن هر زن زيباست. علم نيز در خاطرات خود مي نويسد: «تيمسار «م» در جلسه اي با وزير دارايي، مخارج مداواهاي خاص افسران ارتش اعزامي به خارج را در مقايسه با هزينه هاي فسق و فجور اشرف، مثل قطره اي در برابر اقيانوس مي داند.»
افرادي همچون پرويز راجي، لئون پالاچيان ارمني، گلسرخي و همچنين جواني که او را آجودان پادشاه يوگسلاوي معرفي مي کردند، از جمله معشوق هاي اشرف بودند. درباره فساد و بدنامي اشرف همين بس که نشريه تايمز در ژانويه سال 1350 ش ، اشرف را راس هرم فساد خاندان پهلوي معرفي کرد.
حميدرضا – برادر کوچکتر شاه-  نيز سوابقي زيادي در مفاسد اخلاقي دارد؛ او معتاد به هروئين بود و زنان بدکاره و کاباره اي را به خانه مي آورد.
هما-همسر حميدرضا-  نيز معتاد به هروئين و بدکاره بود و حميدرضا از او به عنوان  وسيله اي براي تامين مقاصد خود اعم از تهيه هروئين و جمع کردن زنان زيبا به دور خود، استفاده مي کرد.

قمار در خاندان پهلوي
قمار يکي از رايج ترين سرگرمي هاي خاندان پهلوي بود. اشرف پهلوي – خواهر شاه- در قمار نيز رکوردار خاندان پهلوي بود حتي به هنگامي که او نمايندگي رژيم شاه در کميسيون حقوق بشر در سازمان ملل متحدد را دارا بود، هر بار که براي شرکت در اين کميسيون عازم نيويورک مي شد، سر راه خود در جنوب فرانسه هم توقف مي کرد تا ابتدا همراه معشوق جديدش در کازينوها به قمارهاي چند ميليون پوندي بپردازد که البته بيش اوقات نيز مي باخت؛ تا حدي که يک بار اسدالله علم مجبور شده بود شخصاً سي هزار دلار بابت قروض قماربازي او بپردازد. در موردي نيز اشرف مبلغ يک ونيم ميليون تومان معادل پول ايران به بازرگاني مکزيکي در کازينوي «کان» باخته بود. در يک نمونه ديگر، او به دنبال باخت در قمار در مهمانخانه «مونت کارلو» مجبور شده بود تمام جواهراتش را گرو بگذارد.
محمدرضا شاه نيز علاقه شديد به قمار داشت و بيشتر در جلسات قمار داخل خانواده شرکت مي جست و زنان معرفي شده را به بهانه قمار به شب نشيني دعوت مي کرد و ملکه مادر با آن پيري به قمار بيش از همه علاقه داشت.
يکي از مطبوعات پاريس با اشاره به باخت مبالغ گزاف در قمارخانه مونت کارلو توسط ملکه سابق ايران، ثريا، که اکثر اوقات خود را آنجا مي گذارند، نوشته است:
«در حالي که مردم ايران داراي زندگي رقت باري هستند، ملکه سابق ايران مبالغ متنابهي دور مي ريزد و اين وجوه فقط از سوي شاهنشاه و دولت ايران به عنوان حق السکوت براي والاحضرت ثريا فرستاده مي شود.»
توجه محمدرضا شاه و وابستگان نزديک او به قمار، سران و صاحب منصبان عالي رتبه کشوري، دولتي و نظامي را نيز به اين بيماري مبتلا کرده بود و گزارش ها و اسناد بسياري در اين خصوص موجود است.
علم در خاطرات خود به نقل از هويدا مي نويسد:
«فساد در سطح بالاي مملکت به قدري شيوع دارد که حتي از حريم شرم و حيا هم فراتر رفته است و در اين مورد مثال مي آورد که هم اکنون در کنار درياي خزر سه کازينو به مقياس وسيعي مشغول به کار است که يکي به خواهر شاه و ديگري به برادرش و سومي به بنياد پهلوي تعلق دارد.»

مصرف و قاچاق موادمخدر
اکثر اعضاي خاندان پهلوي به نحوي در امر مصرف يا قاچاق مواد مخدر دخيل بودند. پروين غفاري درباره ضيافت هاي شاه مي گويد: بزم ها و ضيافت ها هم چنان برقرار است و جام ها با سلامتي ما تهي مي شود… محمدرضا بعضي شب ها بساط ترياک پهن مي کند. من هم گاهي بستي مي زنم.»
پرويز راجي به هنگام صحبت از شاه مي گويد: «شايع است شاه هفته اي سه بار بعد از ظهرها به منزل يکي از دوستان نزديک خود مي رود و ترياک مي کشد.»
نقش اشرف در قاچاق داخلي و بيروني و بين المللي مواد مخدر، بسيار برجسته و وسيع بوده است. اکثر صاحب منصبان و شاهداني که خاطرات خود را انتشار داده اند، اشرف را سلطان مواد مخدر ايران معرفي کرده اند.
برادران محمدرضاشاه نيز سوابقي در رابطه با مواد مخدر داشتند؛ محمودرضا –برادر شاه-  در زمين هاي مرغوب زراعي خود خشخاش مي کاشت و بزرگ ترين توليدکننده ترياک در ايران بود. او اجازه کشت ترياک را به دست آورده محصول خود را به دولت مي فروخت و قسمتي از ترياک را نيز در بازار آزاد به قيمت بالا به فروش مي رساند.
غلامرضا –برادر شاه-  براي خود دارو دسته ترتيب داده بود و با حمايت از قاچاقچيان، مبادرت به وارد کردن هروئين و ترياک مي کرد.
حميدرضا – برادر شاه- باندهاي متعدد قاچاق در کليه مناطق مرزي ايران ترتيب داده بود و فعاليت گسترده اي داشت.
هما – همسر حميدرضا- نيز علاوه بر بدنامي و فحشاء، معتاد به هروئين بود و پسرش بهزاد نيز معتاد به تزريق هروئين و مصرف ترياک و حشيش بود و زندگي بسيار بدي داشت.
همچنين ملکه مادر و برخي از مقام هاي اطلاعاتي و امنيتي کشور هم چون سرلشکر تيمور بختيار و ارتشبد هدايت که از قاچاقچيان ماهانه مقدار زيادي ترياک و هروئين را رايگان دريافت مي کردند.

شراب خواري در خاندان پهلوي
مشروبات الکي يکي از اقلام ثابت سبد غذايي خاندان پهلوي بود و استفاده از مسکرات و مشروبات در دوران حکومت پهلوي و بويژه محمدرضا به صورت معمول رواج داشت. مصرف مشروب در جشنها و مهماني ها به طور معمول و عمومي انجام مي گرفت؛ مثلا به هنگام تدارک جشن عروسي محمدرضا و فوزيه، در ليست اجناسي که بايد از کشورهاي فرانسه، سوئد و ساير کشورها تهيه مي شد، سفارش500 بطري شامپاني بسيار عالي مخصوص مهماني هاي درباري، 1500 بطري شامپاني عالي فرانسه و 300 بطري ليکور، کنياک، ويسکي و سينزانو اشاره شده و تاکيد گرديده که جنس آن بسيار مرغوب و سفارشي باشد.
در جشن عروسي غلامرضا نيز مشروباتي هم چون لامار، سودا، سينالکو، ودکا، عرق، خلر، شراب ورموت، آبجو، ويسکي و کنياک مصرف گرديد.
اوج خريد و مصرف مشروبات در جريان جشن هاي 2500 ساله بود. در اين جشن حدود 2500 بطري شراب درجه يک فرانسه که قيمت هر بطري به 100 دلار مي رسيد، به 165 ميهمان عرضه شد.
مشروب در دربار محمدرضا مصرف روزانه داشت و وزارت دربار شاهنشاهي شراب مصرفي را از کشورهايي چون فرانسه، سوئيس و تجارتخانه هاي دوبي تامين مي کرد. طي نامه ابوالفتح آتاباي به سفيرکبير شاه در برن درخواست مي شود: «در مورد شراب قرمز فرانسه دقت شود که زياد گران نباشد؛ چون شراب هاي گران قيمت زياد موجود داريم. فقط به مقداري شراب قرمز در حدود هر بطري 40 الي 50 فرانک فرانسه که به درد مصرف معمولي کاخ بخورد، احتياج است.»
اعضاي خانواده پهلوي، نه تنها به خريد و مصرف شراب و  مشروبات الکلي مشغول بودند، بلکه در ايجاد شراب فروشي و کاباره ها و ساير مراکز عرضه مشروبات الکلي در سطح کشور و حتي کار قاچاق و واردات آن سابقه طولاني داشتند که در اين ميان نيز حميدرضا، محمودرضا، اشرف و اسدالله علم رکورد دار بودند.

منبع: مفاسد خاندان پهلوي، دکتر شهلا بختياري، مرکز اسناد انقلاب اسلامي، چاپ اول، پاييز 1384

بله این بود نمونه هایی که فقط ظاهری نشان  شوکت و عظمت داشت ولی در عمل   قدرت ایران هیچ بود پوشالی تر از هیچ ما نتونستیم یک حاکمیت پر قدرت روی سرزمینهای از دست رفته خودمون داشته باشیم از جمله در این حکومت خاندان پلید هرات و بحرین و ... 

ایزدمنان رو سپاس که از دست این خائنین راحت شدیم و هم اکنون حاکمیت دست خودمان هست و به امید یزدان و در سایه  فرستادگان و نمایندگان پاکش این ملک مقدس اداره و حقیقت به تمامی نقاط جهان صادر می کند .  

میسازم وطن


برچسب‌ها: افتخار یا ذلت
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 9:19  توسط مریدمنجی  | 

شراب

 قرآن و تحریم شراب در چهار مرحله

در شبه جزیره عربستان  شراب‌خواری یک عادت عمومی بود و مبارزه قطعی و اصولی به زمان نیاز داشت. به همین جهت خداوند در قرآن کریم در چند مرحله حکم قطعی تحریم شراب را بیان فرمود:
در مرحله اول، فرمود:« شما از خرما و انگور ، شراب درست می‌کنید و روزی نیکو نیز به دست می‌آورید » (سوره نحل آیه 67) و به این صورت به مسلمانان فهماند که شراب، روزی نیکو نیست.
در مرحله بعد، در سوره بقره آیه 116 فرمود نفع شراب در برابر مضرات بی‌شمارش اندک است.

در مرحله بعد نیز در سوره نساء آیه 46 تصریح فرمود که چون مسکر و شراب، هوشیاری و متانت و هوش و وقار انسان را سلب می‌کند، کسی نباید در حال مستی به نماز بایستد.
و سرانجام در مرحله چهارم تصریح فرمود که شراب و قمار و بت‌ها و ازلام (نوعی ابزار بخت آزمایی) پلید و نحس‌اند و باید از تمام آنها اجتناب کرد. با این آیه، حکم قطعی تحریم شراب صادر شد و یکی دیگر از محرمات دین اسلام به صورت صریح و شفاف به مسلمین ابلاغ گردید.

منابع:
فروغ ابدیت، ج2، ص 513تا517

مراجعه شود به:
محرومیت های اجتماعی شرابخوار در فرهنگ اسلام
حرمت شرابخوری
دلیل حرمت شراب در قرآن
تحریم همه مستی آورها « مسکرها » توسط پیامبر - ص

 

دلیل حرمت شراب در قرآن

علي بن يقطين  روایت می‌کند که روزی مهدي خليفه عباسي  از امام كاظم عليه السلام  پرسید:« آیا شراب در قرآن حرام شده است؟»
امام فرمود:« بله، شراب در قرآن حرام شده است. خداوند در قرآن فرموده:« انما حرم ربی الفواحش ما ظهر منها و ما بطن و الاثم »؛ ( پروردگار فواحش ظاهری و مخفی و گناه را حرام نموده است.) در این آیه منظور از فواحش ظاهری، زنای علنی است. (در دوران جاهلیت بدکاره ها پرچم مخصوص بر سر در خانه خود داشتند.) و مراد از فواحش باطنی ازدواج پسران با نامادری خویش است. (در دوران جاهلیت، پسران پس از مرگ پدرانشان با نامادری خود ازدواج می‌کردند) و منظور از گناه، شراب است به دلیل آیه‌ی دیگری در قرآن که در آن شراب و قمار را گناه معرفی فرموده است:« و یسالونک عن الخمر و المیسر قل فیهما اثم کبیر » (از تو درباره شراب و ...؟ می‌پرسند. بگو در آنها گناهی بزرگ نهفته.»
مهدی عباسی به علی بن یقطین گفت: « به خدا قسم این فتوای هاشمی رسول خداست.»
علی بن یقطین می‌گوید:« گفتم آری، الحمدلله که خدا علم به این موضوع را به شما خاندان عطا کرد.»
مهدی با کنایه گفت:« راست گفتی ای شیعه »

منابع:
بحار الانوار، ج 48، ص 149، ح 24 از کافی.

مراجعه شود به:
قرآن و تحریم شراب در چهار مرحله
امام کاظم علیه السلام و نشر معارف و احکام و آداب اسلام

حکم نجاست شراد در قرآن

 پرسش:

در استفاده خمر سود و زیان زیادی هست که بخشی از آن در قرآن ذکر شده

 پاسخ: در

حرام بودن شراب یک حکم است و نجاست ان حکم دیگر بعضی از چیزها حرام هستند ولی نجس نیستند مثل گوشت گرگ و روباه (در صورتی که تذکیه شرعی شده باشند) و بعضی از چیزها حرام نیستند ولی نجس هستند مثل خون (خرید و فروش و استفاده های در مانی و پزشکی از آن حرام نیست) اما بعضی از چیزها هم حرام هستند هم نجس مثل شراب که هم نجس است و هم خرید و فروش و ساختن و تولید و حمل و نقل آن و نوشیدن آن حرام است و هم حد شرعی دارد[i]

اگر مراد شما  از حرام بودن شراب، نجاست آن است، در قرآن نیامده است و حکم آن از روایات و سنّت اثبات می شود.[ii]اگر چه بعضی از فقهاء فرموده اند آیه شریفه:یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَیْسِرُ وَ الْأَنْصابُ وَ الْأَزْلامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّیْطانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ[iii] یعنی:« ای کسانی که ایمان آورده‏اید، شراب و قمار و بتها و تیرهای قرعه پلیدند [و] از عمل شیطانند. پس، از آنها دوری گزینید، باشد که رستگار شوید.» بر نجس بودن شراب دلالت دارد زیرا «رجس» در آیه به معنی پلیدی است که اعم از نجاست ظاهری و باطنی است [iv].

اما اگر مراد حرمت و گناه بودن و بلکه کبیره بودن نوشیدن مشروبات(خمر) باشد که به صراحت در قرآن کریم (در همین آیه ) آمده است . البته حرام شدن خمر در اسلام دفعی نبوده و به صورت تدر یجی (در طول سه مرحله ) صورت گرفته است و آیه ای که می فرماید در خمر منافعی هست ولی گناه آن بزرگتر از سود آن است[v] مربوط به اولین مرحله مبارزه اسلام با شراب و شراب خواری است که در مراحل بعدی این مبارزه شدیدتر شده تا جایی که در مرحله سوم دستور دوری و اجتناب از آن صا در شده است

در توضیح آیه قرآن که می فرماید: در خمر منافعی اندک و ضررهای فراوان وجود دارد، باید گفت نسبت سود و ضرر شراب مثل این است که یک قاشق چای خوری عسل را در یک ظرف بزرگ سم و زهر ریخته باشند که دیگر هیچ اثری از مزه و خاصیت عسل باقی نخواهد ماند.!!!



[i] من‏لایحضره‏الفقیه ج : 4 ص : 56، توضیح المسائل مراجع ج2،ص680،مسأله11

[ii]  وسائل الشیعة، ج‏25، ص: 370

[iii] سوره مائده،آیه90

[iv] بحوث فی شرح العروة الوثقی، ج‏3، ص: 320

[v]سوره بقره،آیه219

 بر گرفته از http://www.hawzah.net

شراب و به طور کلی «مسکرات» از بزرگترین بلاهای خانمان برانداز جامعه بشری بوده و هست. در نکوهش این سم مهلک، همین اندازه کافی است، که با بزرگ ترین سرمایه بشر و مایه امتیاز او از سایر جانداران، که همان «عقل و خرد» است، سر جنگ و مبارزه دارد. سعادتانسان در پرتو خِرَد تأمین می‏گردد، فرق انسان با سایر جانداران در همان قوای فکریاست، و «الکل» دشمن بزرگ آن به شمار می‏رود. از این نظر، جلوگیری از نوشیدن مشروباتالکلی یکی از برنامه‏های پیامبران آسمانی بوده است. هم چنین شراب، در تمام شرایع آسمانی محکوم به تحریم بوده است[1]در شبه جزیره عربستان، مِی خوارگی بهصورت یک بلای عمومی، یک بیماری واگیر درآمده بود، که مبارزه قطعی و اصولی با آن نیاز به طول زمان داشت. امکانات محیط و شرائط و احوال عموم عرب نیز اجازه نمی‏داد کهپیامبر خدا(ص)، بدون مقدمه آن را تحریم نماید، بلکه ناچار بود بسان یک طبیب، تدریجاً مزاججامعه را آماده سازد تا مبارزه قطعی و نهائی صورت پذیرد.

از این نظر آیه‏های چهارگانه‏ای که پیرامون ابراز انزجار از شراب نازل گردیده است یکنواخت نیست، بلکه از مرحله ابتدائی شروع شده تا آنجا که به صورت قطعی تحریم آنرا اعلام کرد.

دقت در این آیه‏ها روش تبلیغی پیامبر خدا(ص) را به ما می‏آموزد. شرط اساسی مبارزه با یک کردار ناشایست، در مرحله نخست بیدار کردن افکار و توجهدادن جامعه به مضار و مفاسد آن است. تا آمادگی روحی و انگیزه باطنی در جامعه نباشد، مبارزه اصولی با یک کردار ناشایست به طوری که خود مردم ضامن اجراء آن باشندامکان‏پذیر نیست.

از این نظر، قرآن در نخستین بار، در اجتماعی که مِی خوارگی جزء زندگی آنها بود. ساختن شراب از خرما و انگور را با «رزق حسن‏» (روزی نیکو) مخالف دانسته و از این طریق هشداری به افکار خفته داده است. چنان که می‏فرماید: «و من ثمرات النخیل و الاعنابتتخذون منه سکراً و رزقاً حسناً»[2] «شما ای مردم! از خرما و انگور هم مایع مست کننده و هم رزق نیکو به دست می‏آورید». قرآن، برای نخستین بار گوشزد نمود که ساختن شراب از آنها، ارتزاق نیکو نیست، بلکه ‏«ارتزاق حسن» آن است که آنها را به همانصورت انگور و خرما مصرف نمائید.

این آیه تکانی به افکار داد، و مزاج آلوده را آماده کرد که پیامبر(ص) بتواند پس ازآن، لحن خود را شدیدتر کند و به وسیله آیه دیگر اعلام کند که نفع جزئی(مادی) شراب و قمار در برابر آن همه مضار ناچیز است. و این مطلب را با آیه یاد شده در زیر بیاننموده است:

«یسئلونک عن الخمر و المیسر قل فیهما اثم کبیر و منافع للناس و اثمهما اکبر مننفعهما»[3]

«از حکم شراب و قمار از تو سؤال می‏کنند، در پاسخ آنها بگو که اگر چه در قمار وشراب استفاده جزئی مادی است ولی ضرر و گناه آنها بیشتر است‏» بدون شک، مقایسه سود و زیان از طریق برتری زیان بر سود، تنها برای مردم اندیشمند و آگاه، در ایجاد انزجارکافی است، ولی توده مردم تا نهی صریح نباشد با این شیوه از بیان، از ارتکاب عملناشایست خودداری نمی‏نمایند.

 

دقت در این آیه‏ها روش تبلیغی پیامبر خدا(ص) را به ما می‏آموزد. شرط اساسی مبارزه با یک کردار ناشایست، در مرحله نخست بیدار کردن افکار و توجهدادن جامعه به مضار و مفاسد آن است.

حتی «عبدالرحمن عوف‏»، با این که آیه فوق نازل شده بود، ضیافتی ترتیب داد و شرابی سر سفره حاضر نمود. حضار پس از نوشیدن شراب به نماز ایستادند. یکی از آنها آیه را درنماز غلط خواند به طوری که معنی را دگرگون ساخت، یعنی بجای «لا اعبد ما تعبدون‏» که معنای آن اینست: که ای مشرکان من بت های شما را نمی‏پرستم، چنین خواند که: «اعبد ماتعبدون‏» که مفاد آن، ضد آیه یاد شده است.

این جریان ها مزاج ها را آماده نمود تا شرایط و اوضاع اجازه دهد که شراب لااقل درشرائط و حالات خاصی تحریم گردد. از این رو، صریحاً اعلام گردید که هیچ فرد مسلمان حق ندارد که با حالت مستی نماز بگزارد، و این تشریع الهی با این آیه اعلام گردید: «لا تقربوا الصلوة و انتم سکاری حتی تعلموا ما تقولوا»[4]یعنی در حال مستی نماز نخوانید تا بدانید چه می‏گوئید. تأثیر این آیه به حدی بود که گروهی، برای همیشه مِی خوارگی را ترک گفتند و منطقآنها این بود، که چیزی که به نمازتان زیان می‏رساند، باید مطلقاً از برنامه زندگی حذف گردد.

ولی گروه دیگر همچنان دست از کردار خود برنداشته بودند، حتی یک نفر از «انصار» با توجه به آیه یاد شده، در ضیافتی که ترتیب داده بود، میهمانان پس از صرف شراب، به جان هم افتاده و سر و دست همدیگر را شکستند، سپس شکایت حضور رسول خدا(ص) آوردند. خلیفه دوم که تا آن روز شراب می‏خورد، به گمان این که آیات گذشته کافی برای تحریم قطعی شراب نیست، دست به دعاء بر داشت، و گفت «اللهم بین لنا بیاناً شافیاً فی الخمر» یعنی بار الهابیان صریح و قانع کننده‏ای برای ما نازل فرما.

ناگفته پیداست که این گونه پیشامدهای ناگوار، محیط را آماده پذیرش قطعی تحریم شراب ساخت. از این رو، حکم صریح و نهائی حرمت شراب چنین نازل گردید:

«یا ایها الذین آمنوا إنما الخمر و المیسر و الانصاب و الازلام رجس من عمل الشیطان فاجتنبوه لعلکم تفلحون‏»[5]

ای افراد با ایمان! شراب و قمار و بتان و «ازلام» (یک نوع بخت‏آزمائی بود) پلید و نجس‏اند، همگی از آنها اجتناب ورزید شاید رستگار شوید.

این بیان بلیغ و اکید باعث شد که کسانی که تا آن روز به بهانه نبودن بیان قطعی، باده‏گساری می‏کردند، از مِی خوارگی دوری جویند. در کتاب های سنی و شیعه وارد است که خلیفه دوم پس از استماع آیه فوق چنین گفت: «انتهینا یا رب» یعنی دوری و اجتناب خود را از این وقت! اعلام می‏داریم.[6]

--------------------------------------------------------------------------------

[1]- در سال 1339 هجری شمسی، آقای دکتر «آرشه تونک‏»، دبیر کل سازمان بین المللیمبارزه با الکل به ایران آمد، از این که آگاه شده بود که آئین اسلام صرف مشروباتالکلی را شدیداً ممنوع کرده است خوشحال بود.

وی برای آشنائی با نظر اسلام درباره مواد الکلی، مایل شده بود که با رئیس مذهبشیعه در آن وقت حضرت آیت الله العظمی آقای بروجردی قدس الله سره، در قم مصاحبه‏ای برگزار نماید. از این نظر، به همراه یکی از پزشکان معروف تهران که از خانواده روحانی و مذهبی اصفهان است، به قم آمد و پس از کسب اجازه از محضر آیت الله بروجردی، جلسه‏ای در منزل معظم له منعقد گردید.

در آن جلسه حضرت استاد علامه طباطبائی حضور داشت، و نگارنده و پدر بزرگوارم حضرت حجة الاسلام و المسلمین آقای حاج میرزا محمد حسین خیابانی (دام ظله) نیز پیش از ورود آقایان برای زیارت حضرت آیت الله، شرفیاب شده بودیم و قهراً در جلسه شرکت نمودیم.

نخستین سؤال دکتر این بود که چرا اسلام، صرف مشروبات الکلی را ممنوع ساخته است. حضرت آیت الله، از میان علل و اسرار مختلفی که در تحریم شراب موجود است، فقط بهاین نکته تکیه کرد که: الکل نابود کننده عقل و خِرَد است، که مایه امتیاز انسان با دیگرموجودات است، چنان که در بالا توضیح داده شده است.

[2]- سوره نحل/67

[3]- سوره بقرة/219

[4]- سوره نساء/44، و نیز به سنن ابی داود، ج2، ص128 مراجعه کنید.

[5]- سوره مائدة/90

[6]- مستدرک، ج4، ص143- روح المعانی، ج7، ص15

 
منبع: کتاب: فروغ ابدیت، ج 2، ص 99/نویسنده: جعفر سبحانی 

گردآوری:گروه قرآن سایت تبیان زنجان
http://www.tebyan-zn.ir/quran.html

 


برچسب‌ها: حرام
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 9:9  توسط مریدمنجی  | 

دروغگویی

طنز : جنیفر لوپز مردان را مجبور کرد که دروغگو شوند!!

روزی، وقتی هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه.
وقتی در حال گریه کردن بود یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می کنی؟
هیزم شکن گفت که تبرم توی رودخونه افتاده. فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت. ” آیا این تبر توست؟” هیزم شکن جواب داد: ” نه.
فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید که آیا این تبر توست؟ دوباره، هیزم شکن جواب داد: نه
فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید آیا این تبر توست؟
جواب داد: آره. فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هیزم شکن خوشحال روانه خونه شد.یه روز وقتی داشت با زنش کنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی آب.
هیزم شکن داشت گریه می کرد که فرشته باز هم اومد و پرسید که چرا گریه می کنی؟
اوه فرشته، زنم افتاده توی آب
فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید: زنت اینه؟
هیزم شکن فریاد زد” آره ”
فرشته عصبانی شد. ” تو تقلب کردی، این نامردیه”
هیزم شکن جواب داد: اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. میدوونی، اگه به جنیفر لوپز ” نه” میگفتم تو میرفتی و با آنجلینا جولی می اومدی و باز هم اگه به آنجلینا جولی “نه” میگفتم تو میرفتی و با زن خودم می اومدی و من هم میگفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود که این بار گفتم آره…!!!
برچسب‌ها: یادت باشه دروغ نگی
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 14:41  توسط مریدمنجی  | 

ربیع الاول


روز شانزدهم

ابن سيرين مى گويد مسلمانان مدينه قبل از آمدن پيامبر به مدينه جمع شدند گفتند براى يهود و نصارى در هر هفته روزيست كه جمع مى شوند پس روزى را انتخاب كرده در آن روز جمع شده ياد خداوند را بكنيم روز شنبه براى يهود و يكشنبه براى نصارى است روز عروبه را انتخاب كردند و پيش اسعد بن زراره رفتند و با او در آن روز نماز خواندند و خدا را ياد كردند چون اجتماع شد آن روز را جمعه ناميدند و بعضى گويند كعب بن لوى جمعه نام نهاد و آيه يا ايّها الذين آمنوا اذا نودى للصّلوة من يوم الجمعه فاسعوا الى ذكر اللّه الى آخر نازل شد.
پيامبر اسلام موقع هجرت از مكه به مدينه در محله قبا فرود آمد و روز دوشنبه 12 ربيع الاول وقت چاشت بود و چهار روز در آنجا ماندند و مسجد قبا براى بنى عمر و بن عوف تاءسيس كردند بعضى نوشته كه بانى آن عمار ياسر بود، روز جمعه حضرت متوجه مدينه گرديد چون به صحراى بنى سالم بن عوف رسيد وقت نماز جمعه شد حضرت فرمود مسجدى ساختند پس از خواندن خطبه نماز جمعه را با جماعت اقامه نمودند و اين اولين خطبه و اولين نماز جمعه بود كه حضرت اقامه نمود بعد وارد مدينه شد و اولين نمازى كه در مدينه خواند نماز عصر بود (مجمع البيان ج 10 صفحه 296).
در منهج الصادقين جلد 4 صفحه 315 نوشته زمانيكه بنو عمر و بن عوف مسجد قبا را ساختند و از حضرت دعوت نمودند يك نماز جماعت در آنجا بخواند بنو عثم بن عوف پسر عموهاى بنو عمر و بن عوف از روى حسد گفتند مسجدى در مقابل آن بسازيم و خودمان در آنجا نماز بخوانيم و به نماز محمد (صل اللّه عليه و آله و سلم ) نرويم تا اينكه مسجد را ساختند و اينها 12 يا 15 نفر بودند به راهنمائى ابوعامر به اين كار اقدام نمودند به قصد اينكه ابوعامر راهب از شام مراجعت كند او را امام مسجد نمايند ابوعامر نيز باين مضمون از شام به ايشان نامه نوشت و ابوعامر پدر حنظله (غسيل الملائكه ) بود در حاليكه ابوعامر هميشه از اوصاف حضرت به اهل مدينه مى گفت چون حضرت به مدينه هجرت نمود و اهالى از ابوعامر رو گردانيدند و به طرف آن برزگوار متوجه شدند ابوعامر حسد برد تا جائيكه قسم ياد كرد محمد (صل اللّه عليه و آله و سلم ) با هر قومى جنگ كند از آن قوم باشد و به منافقان نوشت كه درمقابل مسجد قبا مسجدى در محله خويش براى من بسازيد چنانكه ذكر شد بعد از اتمام از حضرت دعوت كردند در آن مسجد نماز بخواند و غرض ايشان استحكام بخشيدن به كار خود بود و حضرت به جنگ تبوك عازم بود فرمود بعد از مراجعت مى خوانيم بعد از بازگشت اهل مسجد آمدند همان استدعا را كردند جبرئيل نازل شد آيه 107 از سوره توبه را آورد: والّذين اتّخذوا مسجدا ضرارا و كفرا و تفريقا بين المؤ منين الخ يعنى اهل نفاق كسانى هستند كه مسجد را براى ضرر رساندن و تفرقه افكندن در بين مؤ منين ساختند و براى انتظار كشيدن بر آن كسيكه پيش از بناء مسجد با خدا و رسولش ‍محاربه كرد (مراد ابوعامر است ) تا مى فرمايد در آن مسجد هرگز نماز نخوان حضرت امر كرد برويد و آن مسجد را ويران كنيد و بسوزانيد ايشان رفته و آتش زندند اهالى مسجد گريختند و رسول خدا فرمود آنجا را مزبله نمائيد و ابوعامر در شام غريب و تنها مرد و بنا كننده مسجدا ضرار 12 يا 15 نفر بودند به رهبرى ابوعامر بن نعمان صيفى راهب نصرانىّ بود كه مسجد را جهت اضرار اهل اسلام بنا كردند و حضرت ابوعامر را فاسق ناميد.

 

روز هفدهم

ولادت باسعادت اشرف كاينات حضرت خاتم الانبياء رسول اكرم (صل اللّه عليه و آله و سلم ) در عام الفيل .
در هفده ماه ربيع الاول قريب طلوع فجر در مكه معظمه به عهد كسرى در عام الفيل مفخر موجودات قدم به دنيا نهاد چون متولد شد در كعبه برو افتاد و ايوان كسرى بلرزه درآمد و درياچه ساوه فرو رفت آتشكده هزار ساله فارس خاموش گشت و مختون از طرف لايزال روى به طرف كعبه در حال سجده با انگشت مبارك اشاره كرد و فرمود لا اله الّا اللّه ، آمنه صدائى شنيد كه بهترين خلق متولد شد او را محمد نام كن و هاتفى ندا كرد جاء الحق و زهق الباطل انّ الباطل كان زهوقا.
بعقيده بعضى از علماى شيعه حضرت در دوازدهم اين ماه متولد شده .
2- ولادت با سعادت امام ناطق حضرت ابوعبداللّه جعفر الصادق (عليه السلام) سال 83 قمرى در مدينه و والده معظمه اش فاطمه مسماة بام فروه دختر قاسم بن محمد بن ابى بكر.


روز هيجدهم


1- هلاكت قوم نمرود:
چنانكه قبلا متذكر شديم نمرود از حضرت ابراهيم استدعاى جنگ كرد و حضرت قبول نمود در روز موعود نمرود سپاه بسيار به صحرا آورده بود ولى ابراهيم تنها در جلو لشكر ايستاد مردم از تهور ابراهيم متحير شدند ناگاه به فرمان الهى لشكر پشه در رسيد و سر و روى نمروديان را گزيد چنانكه همه اش منهزم شدند اما نمرود به قصر خود پناهنده شد كه پشه اى لبش را گزيد بعد به دماغش رفت مغزش را مى خورد مدت 40 سال با مرض و ملال گذرانيد سپس به دوزخ شتافت و مدت سلطنتش 400 سال بود. امام صادق (عليه السلام) فرمود چهار نفر مالك تمام روى زمين شدند دو نفر مؤ من سليمان و ذوالقرنين و دو نفر كافر نمرود و بخت نُصَّر.
2- وفات فاضل متبحّر
و جامع فنون و مروّج احكام سيد شمس الدين محمد بن على موسوى جبعى عاملى صاحب مدارك الاحكام در سال 1009 ق در 62 سالگى و در جمع عامل به خاك سپرده شد اين بزرگوار دخترزاده شهيد ثانى است و صاحب 6 تاءليف مى باشد: حاشيه بر استبصار - حاشيه بر الفيّه - حاشيه بر تهذيب - حاشيه بر روضه البهيّه - شرح مختصر النافع - مدارك الاحكام .


روز نوزدهم


جنگ داود (عليه السلام) با جالوت :
بنى اسرائيل در اثر اختلاف و ظلم و گناه شوكت و قدرتشان را از دست دادند و دشمنان بر آنها چيره شدند حتى جالوت يكى از پادشاهان و دشمنان بنى اسرائيل آنها را به دادن جزيه مجبور كرد و ايشان زبون و خوار بودند.
خداوند اشموئيل يا شموئيل پيغمبر را مبعوث كرد و توانست تا اندازه اى به وضع بنى اسرائيل سر و سامانى داده و قسمت عمده آنها را از بت پرستى نجات دهد و بنى اسرائيل براى جنگ با دشمنان و بازگرفتن سرزمينهاى از دست رفته از آن پيغمبر خواستند براى آنها پادشاهى تعيين كند تا با دشمنان به جنگند از طرف خداوند متعال طالوت معين شد و او با هشتاد يا هفتاد هزار نفر لشكر حركت كردند.
دو لشكر بهم رسيدند در ميان لشكر طالوت سه برادر بودند كه پدر پيرى داشتند به نام ايشا و برادر كوچكى به نام داود، خلاصه داود فَلاخَن خود را كه معمولا هنگام چرانيدن گوسفندان همراه داشت تا جانوران را بدان دور كند با خود برداشت همينكه وارد ميدان شد از سربازان شنيد كه از دلاورى جالوت سخن مى گفتند داود گفت چرا مرعوب سطوت جالوت شده ايد به خدا اگر من او را ديدار كنم به قتلش مى رسانم ، سربازان سخن داود را به گوش طالوت رساندند طالوت او را خواست و از نيروى او سوال كرد بالاخره روز ديگر دو لشكر برابر هم قرار گرفتند داود گفت جالوت را به من نشان دهيد سنگى در فلاخن گذارد پيشانى او را هدف قرار داد سنگ را به سمت او پرتاب كرد سر جالوت را بشكافت سنگ دوم و سوم را به دنبال آن رها كرد جالوت را سرنگون ساخت و لشكريانش در هم شكست و اين سبب شد كه نام داود بر سر زبانها بيافتد و تدريجا عظمت و شوكت پيدا كرده و بنى اسرائيل ويرا به سلطنت و فرمانروائى انتخاب كنند و خداوند متعال نيز او را به نبوّت برگزيد.

روز بيست و يكم


هلاكت قوم لوط (عليه السلام)
چون لواط به تعليم شيطان در ميان قوم لوط شيوع پيدا كرد و لوط در شهر سَدوم هر چند نصيحت و موعظه نمود اثرى نداشت بلكه بيشرمى آنها روزبروز افزونتر شد خداوند فرشتگانى فرستاد به نامهاى جبرئيل - ميكائيل - اسرافيل - كروبيل يا سه نفر يا يازده نفر يا نه نفر هم نوشته اند.
لوط در بيرون شهر به زراعت مشغول بود ماءموران الهى نزديك آن حضرت آمدند و سلام كردند سپس با هم وارد شهر شدند و ميهمان لوط بودند زن لوط آتش روشن كرد تا مردم بفهمند كه پيامبر الهى ميهمان دارد به سرعت مردم اطراف خانه لوط جمع شدند جسارت را به آنجا رساندند كه مى خواستند به مهمانان لوط كه ماءمورانى الهى بودند آزار برسانند و لوط تا آنجائيكه حاضر شد از دخترانش به آنها تزويج كند قبول نكردند مهمانان چون فشار مردم را به لوط مشاهده كردند گفتند اى لوط مترس كه ما فرستادگان پروردگاريم براى نابودى اين مرد آمده ايم مردم وارد خانه شدند ولى با يك اشاره انگشت جبرئيل همه به عقب بازگشتند و نابينا شدند مردم براى تهديد لوط گفتند چون صبح شد سزاى اين كارت را به تو مى دهيم تو براى ما افراد ساحر مى آورى ، لوط فرمود اى جبرئيل حالا كه براى عذاب كردن مردم آمده ايد پس شتاب كنيد هر چه زودتر آنها را نابود گردانيد، جبرئيل در جواب گفت موعد هلاكت صبح است و براى دلدارى او گفت آيا صبح نزديك نيست سپس جبرئيل گفت اى لوط چون مقدارى از شب گذشت تو و خاندانت از شهر بيرون رويد و تنها زن تو به عذاب دچار خواهد شد لوط و خاندان و پيروانش شب از شهر خارج شدند وقتى كه صبح شد عذاب خدا رسيد فرشتگان الهى آن شهر را زير و رو كردند سپس ‍بارانى از سنگ ريزه بر آنها باريد به قولى چهار هزار نفر هلاك شدند و شهر سدوم به صورت تلّ خاك درآمد.


روز بيست و دوم


جنگ بنى نَضير 4 قمرى
يهوديان بنى نضير هزار تن بودند كه در مدينه مسكن داشتند و در امان رسول خدا (صل اللّه عليه و آله و سلم ) بودند به شرط آنكه دشمنان را بر رسول خدا نشورانند و با اعداء همدست نشوند، اتفاقا مردى از قبيله قُريظه يك تن از بنى النضير را كشت وارث مقتول بنا به پيمانيكه قبلا بسته بودند خواست هم قاتل را بكشد و هم ديه بگيرد ولى بنى قريظه گفتند اين حكم با تورات راست نيايد يا قاتل را بكشيد يا ديه بگيريد بالاخره سخن بدانجا ختم شد كه رسول خدا (صل اللّه عليه و آله و سلم ) در ميان آنها حكم كند حضرت فرمود اين پيمان با تورات راست نمى آيد چنانكه بنى قريظه مى گفتند و حكم حضرت نفوذ يافت ولى بنى النضير برنجيدند و در دل داشتند كه از پيغمبر انتقام كشند تا موضوعى پيش آمد كه پيغمبر ديه دو نفر را از بنى النضير قرض كند به جانب حصار آنها رفت و داخل نشد پشت مبارك بر حصار ايشان داده بنشست بنى النضير گفتند هرگز محمد به اين آسانى بدست نيايد يك نفر به بام رود و سنگى به سر حضرت بياندازد در حال جبرئيل نازل و انديشه آنها را به حضرت اطلاع و حضرت راه مدينه را پيش گرفت چون به مدينه رسيد محمد بن مَسلمه را به نزد آنها فرستاد كه با من غدر كرديد و عهد خويش بشكستيد از شهر خارج شويد ولى با پشتگرمى عبدالله بن ابى خارج نشدند و اطلاع دادند كه هر چه خواهى بكن پيغمبر رايت را به امير المؤ منين داد و از پيش فرستاد و خود از دنبال آن با عجله رفت و در بنى النضير نماز خواند و ايشانرا محاصره فرمودند جهودان پانزده شبانه روز در حصار ماندند و دستور داد درختان خرماى ايشان را بكندند تا جهودان به كلى نااميد شوند چون كار را اينطور ديدند اجازه خواستند كوچ كنند از طرف حضرت اجازه صادر شد ولى زياده از آنچه شتران حمل كنند اجازه حمل اموال ندادند.
يهود قبول نكردند ولى پس از چند روز راضى شدند حضرت فرمود چون اول قبول نكرديد پس هر چه داريد بگذاريد و برويد جهود هراسان شدند و فهميدند كه اين نوبت ممكن است جان سلامت نيز بدر نبرند.
ايشان خانه هاى خود را خراب كردند تا به دست مسلمانان نرسد و به قولى رخصت يافتند ششصد شتر كه مال ايشان بود هر چه توانستند برداشتند و حمل كردند زمين هاى كشاورزى آنان به رسول خدا (صل اللّه عليه و آله و سلم ) ماند و آن حضرت مقدارى به على بن ابيطالب (عليه السلام) بخشيد.


2- ظهور طوفان نوح (عليه السلام):
حضرت نوح (عليه السلام) در 150 يا 250 يا 350 سالگى به پيامبرى مبعوث شد و مدت طولانى يعنى 950 سال به خداى يگانه مردم را دعوت كرد ولى قوم قبول نكردند واذيت ها نمودند، مرحوم طبرسى مى گويد گاهى آن قوم به قدرى او را مى زدند كه بى هوش مى شد و بعضى نوشته اند از دو گوشش خون مى آمد، بالاخره از قوم مقدارى ايمان آوردند ولى تدريجا آنهانيز گمراه شدند هفتاد و چند نفر بيشتر نماند.
آخر الامر نوح (عليه السلام) ماءيوس شد ايشانرا به سختى نفرين نموده عرض كرد پروردگارا ديّارى از كافران را روى زمين زنده مگذار اگر زنده بمانند بندگانت را گمراه كنند دعاى نوح مستجاب شد و عذاب چنان قطعى گرديد كه به نوح خطاب آمد درباره ستمگران مرا مخاطب ساز و وساطت مكن كه غرق شدنى هستند.
دستور ساختن كشتى زير نظر پروردگار متعال شروع شد شبها قوم مى آمدند آنچه نوح ساخته بود خراب مى كردند خداوند وحى مى نمود اى نوح سگى براى حراست برگير تا حضرت سگى را گرفت و روزها مشغول ساختن كشتى بود و شبها مى خوابيد و وقتى مردم مى آمدند خراب كنند سگ صدا مى كرد و حضرت بيدار مى شد و حيوان به سوى آنهاد مى دويد و مردم فرار مى كردند بدين گونه نوح كشتى را كاملا ساخت و منتظر فرمان الهى بود.
دستور رسيد كه چون ديدى نشانه هاى عذاب آمد و آب از تنور جوشيد از هر حيوان يك جفت بردار و خاندانت را بجز آنكس كه وعده عذاب داده شده با خود همراه كن نشانه عذاب جوشيدن آب از تنور بود كه در خانه نوح يا در خانه زن مؤ منه در جائيكه اكنون مسجد كوفه است قرار داشت ناگاه آب از تنور جوشيدن گرفت به نوح خبر دادند نوح مقدارى خاك روى آن ريخت به كنار كشتى آمد و كسانيكه قرار بود سوار كند به كشتى نشاند نوشته اند اول حيوانى كه به كشتى سوار كرد مورچه كوچك و آخرين حيوان الاغ بود. و برگشت خاك را از روى تنور برطرف نمود آب جوشيدن كرد و آسمان نيز مانند دهانه مشگ شروع به باريدن نمود رودهاى فرات و چشمه هاى ديگر نيز طغيان كرد و آب زمين را فرا گرفت بعضى گويند منطقه اى كه نوح مستقر بود آب آنجا را فرا گرفت نوشته اند 72 نفر از قوم و شش نفر خانواده نوح نجات يافتند و كنعان پسر نوح نيز از غرق شدگان بود.
در مدت توقف نوح و مؤ منين در كشتى اختلاف است برخى به هفت روز قائلست و بعضى يك ماه و عده اى شش ماه و به قولى يك سال و ده روز، خلاصه بر كوه جودى كه در موصل است قرار گرفت از كشتى فرود آمدند و براى آغاز زندگى جديد به فعاليت پرداختند و نوح (عليه السلام) 250 يا 350 سال ديگر عمر كرد و بعد از اين عمر طولانى دار دنيا را وداع نمود و در كنار قبر كنونى مولاى متقيان على بن ابيطالب (عليه السلام) مدفون شد.
2- در اين روز به پيغمبر اسلام (صل اللّه عليه و آله و سلم ) نامگذارى كرده و عقيقه نمودند.


روز بيست و پنجم : وفات سيد مرتضى (ره)


سيد العلماء و محى آثار اجداده الائمه الطاهرين سيدنا ابوالقاسم الشريف على بن الحسين بن موسى الابرش بن محمد الاعرج بن موسى ابو سُبحه بن ابراهيم مرتضى بن الامام موسى الكاظم عليه السلام ملقب به سيد مرتضى علم الهدى پنج روز مانده از ربيع الاول سال 436 ق دار فانى را وداع نمود و در سال 355 ق متولد شده بود پس عمر با بركتش 81 سال مى باشد و پسرش در كاظمين در خانه آن بزرگوار به او نماز خواند و دفن كرد سپس از آنجا انتقال داده و در كنار جدّش اباعبدالله الحسين دفن كردند.
نوشته اند بعد از خود هشتاد هزار جلد كتاب به جا گذاشت و اين مرحوم مصنفات كثيره دارد از جمله : الشافى فى الامامة - تنزيه الانبياء - الذريعة فى اصول الشريعة - الرسالة الباهرة - فى العترة الطاهرة - المسائل الناصريّه - المسائل التبانيات و غيرها كه قريب به 72 كتاب است .
اين بزرگوار برادر سيد رضى صاحب نهج البلاغه است كه مادرشان مرحومه سيده فاطمه از زنان متدينه بوده چنانكه در حالات سيد رضى نوشته شد.
لقب علم الهدى :
سيد نوراللّه شوشترى مرعشى در مجالس المؤ منين صفحه 216 مى نويسد: ابوسعيد محمد بن الحسين وزير قادر عباسى در سال 420 بيمار شد و بيماريش طول كشيد تا آنكه حضرت على را در خواب ديد كه با او مى گويد به علم الهدى بگو كه بر تو دعائى بخواند تا شفا يابى .
محمد مى گويد سوال كردم على الهدى كيست فرمود على بن الحسين موسوى ، وزير با آن لقب نامه اى به سيد مرتضى نوشت سيد از باب تواضع در جواب مرقوم نمود اللّه اللّه قبول كردن اين لقب بر من زشت است وزير به عرض سيد رسانيد كه واللّه من اين لقب را به شما ننوشتم الّا اينكه اميرالمؤ منين مرا به آن امر كرده بعد دعاى سيد مرتضى شفا يافت و واقعه را به خليفه عباسى رساند و خليفه گفت لقبى كه جدّت امير المؤ منين ترا ملقب ساخته قبول كن بالاخره اين لقب را قبولاند و از آن زمان به اين لقب مشهور گشت .
تذكر: ابراهيم مرتضى جدّ بزرگ سيد و پسر امام موسى بن جعفر غير از ابراهيم مجاب است كه اين پسر محمد عابد بن موسى بن جعفر (عليه السلام ) است محمد را به جهت كثرت عبادت عابد مى گفتند و ابراهيم وقتى به حرم امام حسين وارد شد عرض كرد السّلام عليك يا اباعبداللّه جواب آمد و عليك السّلام يا ولدى از اين جهت مجاب گويند و قبر ابراهيم مجاب در حاير حسينى است . مرحوم سيد مرتضى بسيار كريم النفس و با شهامت و ثروتمند و در قرن چهارم هجرى مروّج مذهب اماميّه و مُجدِّد مذهب بود.
2- معاويه لعين يزيد ملعون را به سلطنت منصوب كرد 60 قمرى در سال 55 قمرى معاويه براى پسرش اخذ بيعت نمود و او اول كسى بود كه براى پسرش بيعت گرفت و نامه اى به حاكم مدينه مروان بن الحكم بن ابى العاص ‍بن اميّة نوشت كه از اهل مدينه بيعت بگيرد.
مروان در مدينه خطبه خواند و ولايت عهدى يزيد را تبليغ كرد و در سال 60 ق بعد از هلاكت معاويه پسرش يزيد به سلطنت رسيد، نقل شده كه معاويه هنگام مرگ گفت سه گناه بزرگ كرده ام :
1- در امر خلافت كه حق امير المؤ منين بود طمع كردم و از او گرفتم .
2- زوجه حضرت امام حسن (عليه السلام) را فريب دادم تا به او زهر داد.
3- يزيد را وليعهد خود گردانيدم .
ناگفته نماند مادر يزيد ميسون دختر بجدل كلبيّه بود.
3- صلح حضرت امام حسن مجتبى با معاويه در سال 41 ق . ملخصه :
امام حسن (عليه السلام) بعد از وفات حضرت على (عليه السلام) به منبر رفت خطبه بليغى خواند و در ضمن حقانيت خود را اثبات كرد پس فرمود اطاعت كنيد ما را كه اطاعت ما از جانب پروردگار بر شما واجب است تا اينكه فرمود از پدرم طلا و نقره نماند مگر هفتصد درهم و مى خواست خادمى براى اهل خود بخرد پس گريه گلوى آن حضرت را گرفت .
عبدالله بن عباس برخاست و مردم را بر بيعت آن حضرت خواند مردم با آن حضرت بيعت نمودند اين واقعه در بيست و يكم رمضان در چهلم هجرت واقع شد و آن حضرت سى و هفت سال داشت سپس از منبر پائين آمد و عمّال خود را به اطراف فرستاد.
موقعى كه خبر شهادت على (عليه السلام) و بيعت مردم به حضرت امام حسن (عليه السلام) به گوش معاويه رسيد مرتبا جواسيس مى فرستاد حضرت جاسوس را طلبيد وگردن زد به معاويه نوشت جاسوس مى فرستى و مكرها و حيله ها مى كنى گمان مى كنم اراده جنگ دارى اگر چنين است ما نيز مهياى آن هستيم معاويه جواب ناملايم نوشت و پيوسته مكاتبه بين امام و معاويه مى شد تا معاويه لشكر گرانى متوجه عراق گردانيد و جمعى از منافقان و خارجيان در ميان اصحاب حضرت بودند وحضرت چون شنيد بر منبر رفت مردم را به جنگ با معاويه دعوت نمود هيچ كس جواب آن حضرت را نگفت عدى بن حاتم برخاست گفت بد گروهى هستيد امام و فرزند پيغمبر شما را به جهاد دعوت مى كند اجابت نمى كنيد و از ننگ و عار پروا نمى كنيد جماعتى موافقت كردند حضرت فرمود راست مى گوئيد بسوى نخيله برويد و حضرت متوجه نُخَيله شد اكثر آنها كه اظهار اطاعت كرده بودند وفا نكردند و حاضر نشدند حضرت چند مرتبه سرلشكر با جمعى لشكر به طرف معاويه فرستاد و معاويه وعده رياست داده و مقدارى پول مى فرستاد و آنرا فريب مى داد حتى كار به جائى كشيد كه عبيدالله بن عباس سر لشكر سپاه امام حسن بود معاويه پول فرستاد و فريفت تا به لشكرگاه معاويه گريخت چون امام كار را بدين منوال ديد تصميم گرفت كه بامعاويه صلح كند چون ديد اكثر مردم منافق هستند و شيعه خاص و مؤ من اندك مى باشند كه مقاومت با لشكر شام را نمى توانند بكنند و بى وفائى اكثر لشكر به جائى رسيد كه رؤ ساى لشكر به معاويه نوشتند ما مطيع توئيم زود متوجه عراق شو چون نزديك شوى ما حسن را گرفته به تو تسليم مى كنيم ، امام كه تمايل به صلح نمود، منافقان گفتند كفرواللّه الرجل يعنى به خدا حسن كافر شده و به خيمه آن حضرت ريختند و اسباب هرچه يافتند غارت كردند و مُصلّاى آن حضرت را از زير پايش ‍كشيدند و ردايش از دوش برداشتند، حضرت به اسب خود سوار شد و با قليلى از شيعيان از تاريكيهاى ساباط مدائن عبور مى كرد كه ملعونى از قبيله بنى اسد به نام جرّاح بن سِنان رسيد گفت اى حسن كافر شدى و خنجرى مسموم بر ران آن حضرت زد و حضرت را به مدائن خانه سعد بن مسعود ثقفى بردند و اين مرد عموى مختار بود مرحوم شيخ عباس نوشته مختار به عم خود گفت بيا حسن را بدست معاويه دهيم شايد معاويه ولايت عراق را به ما بدهد سعد گفت واى بر تو خدا روى ترا قبيح كند من از جانب او و پيش از او از جانب پدرش والى بودم آيا حق نعمت ايشان را فراموش كنم و فرزند رسول خدا را بدست معاويه دهم شيعيان مى خواستند مختار را بكشند ولى عمويش شفاعت نمود.
معاويه نامه اى درباره صلح به امام حسن نوشت و نامه هائيكه از لشكر امام به او فرستاده بودند آنها را نيز فرستاد و در نامه نوشت كه اصحاب تو با پدرت موافقت نكردند با تو نيز موافقت نخواهند كرد امام مجبور شد كه به صلح اقدام كند زيرا اين نفاقها و بى وفائيها را كه از لشكريان ديد و دانست كه با عده قليلى نمى تواند با لشكر معاويه مقابله كند، حضرت كسى به نزد معاويه فرستاد كه عهدها از او بگيرد و صلح نامه نوشته شود.
ابن صباح مالكى در كتاب فصول المهمّه عهد نامه صلح را چنين نوشته :


((بنام خداوند بخشنده مهربان ))

اين عهدنامه ايست كه براساس آن حسن بن على بن ابيطالب با معاويه بن ابى سفيان صلح نموده است و امر حكومت مسلمين را به او سپرده ، معاويه وظيفه دارد كه روش حكومت خود را قرآن و سنت قرار دهد - او نمى تواند براى خود جانشينى برگزيند - در حكومت او بايد همه مردم از هر سرزمينى كه هستند شام و يمن و عراق و حجاز آزاد و مصون باشند - شيعيان وياران على (عليه السلام) بايد نسبت به جان و مال وناموس و اولادشان در هر كجا هستند امنيّت داشته باشند - معاويه نبايد نسبت به حسن بن على و برادرش حسن و هيچ يك از افراد خانواده پيامبر كمترين بدى را بخواهد خواه آشكار و خواه پنهان - نبايد در هيچ نقطه اى از حكومت خود كمترين هراسى ايجاد كند.
مرحوم صدوق نقل مى كند كه صلح بر اساس چند شرط شد:
1- معاويه نام امير المؤ منين را بر خود مگذارد.
2- نزد وى شهادتى اقامه نگردد.
3- از شيعيان امير المؤ منين (عليه السلام) كسى را تعقيب نكند براى آنها مصونيّت در نظر گيرد و معترض هيچ يك از آنان نگردد و حق هر يك را به خودشان باز پس دهد.
4- مبلغى برابر با يك ميليون درهم را بين همه كشته شدگان صفين و جمل در ركاب امير المؤ منين را تقسيم كند و اين مبلغ را از منطقه دارا بجرد مقرّر نمايد.
5- دشنام امير المؤ منين را در نماز ترك كنند.
بعد از وقوع صلح معاويه با لشكر خود وارد نخيله شد و امر كرد مردم حاضر شوند معاويه به منبر رفت و خطبه خواند در ضمن گفت :
واللّه من براى نماز و روزه و حج و زكوة با شما جنگ نمى كردم زيرا شما آنها را مى كنيد من براى امير شدن بر شما جنگ مى كردم كه خداوند اعطا كرد ولى شما نمى خواستيد، بدانيد هر چه با حسن بن على شرط كردم زير پايم گذاشتم و در اول ربيع الثانى سال 41 بر تخت سلطنت مستقر گرديد و ابتداى خلافت بنى اميه از اين وقت بود.

روز بيست و هشتم


ابوغالب محمد بن على واسطى ملقب به فخرالملك وزير بهاءالدوله پسر عضدالدوله بنام سلطان الدوله او را حبس نمود و كشت در سال 407 و اين شخص سور حائر امام حسين (عليه السلام) را بنا نهاد.

 


برچسب‌ها: التماس دعا
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 9:41  توسط مریدمنجی  | 

یکی از عجایب خلقت

زادگاه این حیوان عجیب وغریب فقط جنوب شرقی اسیاست.متخصصان علوم حیات وحش معتقدندکه این حیوان محصولی ازاختلات موش وغزال درمحیط وحش می باشد.این حیوان دارای گوش ودمی شبیه موش می باشداماجثه ای شبیه غزال دارد.پاهای این حیوان کوتاه است وقادربه شناکردن می باشد.دوره بارداری این حیوان 5 ماه می باشدوجالب اینجاست که این حیوان پس ازیک دوره 5 ماهه به بلوغ می رسد.طول جسه این حیوان به 85 سانتی مترمی رسد.

سربازان سبز (حقيقت)

سربازان سبز (حقيقت )

سربازان سبز (حقيقت )

سربازان سبز (حقيقت)

سربازان سبز (حقيقت)

سربازان سبز (حقيقت )

سربازان سبز (حقيقت )

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 15:59  توسط مریدمنجی  | 

ولنتاین

جشنی که هیچگونه سنخیتی با فرهنگ و تمدن ما ایرانیان و همچنین با دین اسلام و لازم به ذکر است با هیچ دینی یا هر چیزی که خداوند بپذیرد و راضی باشد ندارد چرا ما بجای اینکه از اعیاد و مراسم که یزدان پسند و به سوی حقیقت راهنمایی می کند نمی رویم ؟ چه در فرهنگ ایرانیمان و چه در فرهنگ اسلامی مان سرشار از اعیاد و مراسم و مناسبتهای ایزدی هست چرا فرهنگی که بر پایه شیطانی بنا نهاده شده انجام داده شود فرهنگی که همیشه به دنبال نابود کردن ایران و ایرانی هست و خواهد بود با توجه به اینکه به دلیل روحیه ایرانیان که همواره به دنبال حق و حقیقت بوده اند و این خصوصیان پاک و پاکیزه همیشه مرود هجوم پلیدی و سیاهی شیاطین بوده و هست ما باید از همه پتانسیلهای مثبت که در راه ایزد منان و پروردگار یکتا هست استفاده کنیم و هر چیزی که ما را به سوی سیاهی و گمراهی می کشد . به امید روزهای خوش دیگر

بدرود


برچسب‌ها: درود بر جشنهای ایرانی
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 15:47  توسط مریدمنجی  | 

دروغ

ماجرای ازدواج دوست من با یک دختر

 پولدار!!

یکی از دوستام با یه دختر خیلی پولدار دوست شده بود و تصمیم داشت هر طور شده باهاش عروسی کنه، تو یه مهمونی یه دفعه از دهنش پرید که ۵ ساله دفتر خاطرات داره و همه چیزشو توش می نویسه، دختره هم گیر داد که دفتر خاطراتتو بده من بخونم!!
از فردای اون روز نشستیم به نوشتنه یه دفتر خاطرات تقلبی واسش!
من وظیفه قدیمی جلوه دادنشو داشتم، ۱۰ جور خودکار واسش عوض کردم، پوست پرتقال مالیدم به بعضی برگاش…، چایی ریختم روش و گل گذاشتم لای برگه ها و…
اونم تا میتونست خودشو خوب نشون داد و همش نوشت از تنهایی و من با هیچ دختری دوست نیستمو خیلی پاکم و اصلا دنبال مادیات نیستم و فقط انســــانیت برام مهمه و …

بعد از یک هفته کار مداوم ما و پیچوندن طرف، دفتر خاطرات رو بُرد تقدیم ایشون کرد… دختره در ایکی ثانیه دفتر خاطرات رو بر فرق سرش کوبید و گفت: منو چی فرض کردی؟ اینکه سالنامه ۱۳۹۰ هست!! تو ۵ ساله داری تو این خاطره می نویسی؟ و اینگونه بود که دوست من هنوز مجرد است.


برچسب‌ها: اشتباه
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 14:53  توسط مریدمنجی  | 

بحرين

اسناد دیگر

و

فاجعه

و

و

سربازان سبز (حقيقت)

و

سربازان سبز (حقيقت)

و

سربازان سبز(حقيقت)

و

سربازان سبز(حقيقت)

و

سربازان سبز (حقيقت)

و

سربازان سبز (حقيقت)

و

سربازان سبز (حقيقت)

و

سربازان سبز (حقيقت)

و

سربازان سبز (حقيقت)

و

سربازان سبز (حقيقت)

و

سربازان سبز (حقيقت)


برچسب‌ها: خيانت در سرزمين اجدادي, مدعيان دروغين باستانگرا
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 9:58  توسط مریدمنجی  | 

پیامبر اسلام

میلاد باسعادت پیام آور نو

 

 رحمت کامل کننده شمار

 

 پیامبران ایزدی مبارک

 


برچسب‌ها: تبریک, التماس دعا
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 20:6  توسط مریدمنجی  | 

22 بهمن

۲۲

بهمن

 

مبارک  


برچسب‌ها: شادباش
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 20:3  توسط مریدمنجی  | 

خیانت پهلوی (مختصری از این خیانتها)

اسناد بحرین

و

و

و

و

سندهای بعدی ارائه می شود


برچسب‌ها: خون دل
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 10:17  توسط مریدمنجی  | 

اسناد واگذاری بحرین

هم اکنون اسناد موجود در رابطه با واگذاری و از دست دادن نگهبانان مملکت در رابطه با قطعه ای از این خاک مقدس رو برایتان نمایش می دهم این اسناد سند یکی از خیانتهای سلسله پهلوی به ایران است

خودتان قضاوت کنید ادعای ایران باستان کجا و این خیانت و کوله باری از خفت کجا ؟

این تنها ۴ سند بود حدود ۲۰ سند دیگر باز در اختیار شما قرار خواهد گرفت


برچسب‌ها: اسناد خیانت
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 10:44  توسط مریدمنجی  | 

اسلام واقعی

توجه این مطالب بدون تعصب و فقط بر اساس مستندات تهیه شده و فقط جنبه اطلاع رسانی دارد

مروری بر وقایع تلخ و مصایب پس از شهادت رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم


1) تهدید عمر به آتش زدن خانه حضرت فاطمه (سلام الله علیها) :

 

عده‌اي از بيعت سرپيچي كرده بودند و در نزد علي در خانه فاطمه‌ جمع شده بودند. پس ابوبكر عمر را به دنبال آنها فرستاد. و این هنگامی بود که حضرت علی و زبیر برای مشورت در امر خلافت نزد حضرت زهرا رفت و آمد می کردند عمربن خطاب با خبر شد و گفت:(( ای دختر رسول خدا! به خدا در نزد ما کسی محبوبتر از پدرت نیست و پس از او محبوبترین تویی! و به خدا قسم این امر مرا مانع نمی شود که اگر علی و زبیر نزد تو جمع شوند دستور دهم که خانه را با آنها به آتش بکشند. ))اسلم گفت: چون عمر از نزد فاطمه بیرون رفت حضرت علی و زبیر به خانه برگشتند. پس فاطمه فرمود: (( می دانید که عمر نزد من آمد و به خدا قسم یاد کرده اگر شما ( بدون اینکه با ابوبکر بیعت کنید ) به خانه برگردید خانه را با شما آتش می زند؟؟ و به خدا سوگند که او به سوگندش عمل خواهد کرد.(1)

 

2) آمدن عمر با آتش به سوی خانه حضرت زهرا (سلام الله علیها) :

 

ابوبکر به علی پیام فرستاد تا با وی بیعت کند اما علی نپذیرفت. پس عمر با مشعلی آمد. فاطمه ناگاه عمر را با مشعلی در خانه اش یافت. پس فرمود:(( یابن خطاب اتراک محرقا علی بابی؟! قال نعم. ))ترجمه: (( یابن خطاب! آیا من نظاره گر باشم و حال آنکه تو در خانه ام را بر من به آتش می کشی؟ عمر گفت: بلی . . . ))(2)

 

3) هجوم عمر و عده ای به در خانه حضرت زهرا (سلام الله علیها) :

 

اسامي تعدادي از افراد كه به خانه فاطمه الزهرا (سلام الله علیها) هجوم آوردند.(( عمربن خطاب، خالدبن وليد، عبدالرحمن بن عوف، ثابت ابن عميس شماس، زيدن بن لبيد، سلمة بن سالمة بن وقش، زيدبن ثابت، اسيربن حضير))علمای اهل سنت نوشته اند:(( همه افراد داخل خانه بيرون آمدند مگر علي كه گفت : من قسم خورده‌ام كه در خانه بمانم تا قرآن را جمع‌آوري كنم. عمر قبول نكرد ولي اعتراض فاطمه باعث شد تا عمر برگردد. او برگشت و ابوبكر را تحريك كرد تا پيگير مسئله باشد و او قنفذ غلام خود را چندين بار دنبال علي فرستاد ولي جواب منفي شنيد. بالاخره عمر با جمعي از مردم به خانه فاطمه رفتند. تا فاطمه صداي آنها را شنيد، ناله كرد. اي پدر، يا رسول الله، بعد از تو عمربن خطاب و ابوبكر بن ابي قحافه چگونه با ما رفتار مي‌كنند. ))(3)

 

4) تذکر به عمر! و بی اعتنایی او در آتش زدن خانه:

 

عمر به خانه علي و فاطمه رسيد و آنها را صدا زد اما آنها اعتنايي نكردند و از خانه خارج نشدند. عمر هيزم خواست و گفت : سوگند به خدايي كه جان عمر در دست اوست يا بيرون مي‌آييد و يا خانه را با اهلش به آتش مي‌كشم.به عمر گفتند: يا اباحفص! فاطمه در اين خانه است، حتي اگر فاطمه داخل خانه باشد؟ عمر جواب داد. (( اگر چه فاطمه باشد ))و نیزمقاتل ابن عطيه مي‌نويسد : (( هنگامي كه ابوبكر از مردم با تهديد و شمشير وزير بيعت گرفت، عمر، قنفذ و جماعتي را به سوي خانه علي و فاطمه فرستاد و عمر بر خانه فاطمه هيزم جمع كرد و در خانه را آتش زد. ))(4)

 

5) گریه فاطمه و به زور بیرون کشیدن حضرت علی از خانه و تهدید او به قتل:

 

در روایات اهل سنت آمده است که:(( . . . تا آنکه ( عمر و اصحابش ) پشت درب خانه فاطمه جمع شدند و دق الباب کردند. پس چون مردم صدای فریاد و گریه فاطمه را شنیدند در حالی که گریه می کردند متفرق شدند لکن عمر و اصحابش همانجا ماندند پس علی را با زور از خانه خارج کرده و او را به طرف ابوبکر کشاندند پس به او گفتند بیعت کن! علی گفت: اگر بیعت نکنم چه می کنید؟ گفتند: اگر بیعت نکنی به خدایی که جز او خدایی نیست گردنت را خواهیم زد؟! ))(5)

 

6)لگد عمر بر حضرت زهرا (سلام الله علیها):

 

ابن ابی دارم که ذهبی وی را (( الامام الحافظ الفاضل . . کان موصوفا بالحفظ و المعرفه )) خوانده، نقل کرده است:(( ان عمر رفس فاطمه حتی اسقطت بمحسن ))ترجمه: (( عمر لگدی بر حضرت زهرا زد تا محسن سقط گردید. ))و او این حدیث را مورد تقریر و تایید خود قرار داده است.(6)

 

7) شهادت حضرت محسن (علیه السلام):

 

عبارات و احادیث مختلفی از علمای اهل سنت در این قسمت نقل شده که دو نمونه از آن ها را عینا نقل می کنیم و برای بقیه آدرس کتاب موردنظر را می نویسیم. قابل ذکر است که برخی از جاها (( علت شهادت حضرت محسن ضربه قتفذ و برخی از جاها ضربه عمر)) ذکر شده است:ابن شهرآشوب سروی نقل می کند:(( فرزندان فاطمه عبارتند از حسن و حسین و زینب و ام کلثوم و همانا محسن که از ضربه قنفذ عدوی کشته شد. ))مسعودی در اثبات الوصیه می نویسد:(( . . آنان در هجوم به خانه فاطمه سیده زنان را در پشت درب چنان فشار دادند که محسن را سقط کرد. ))و نظام معتزلی معتقد است که بدون شک عمر در روز بیعت چنان فاطمه را زد که محسن را از شکم انداخت.(7)

 

8) غضب حضرت زهرا (سلام الله علیها) بر ابوبکر:

 

علمای اهل سنت نقل کرده اند که حضرت زهرا فرمودند:(( آنان ( ابوبکر و عمر ) جرمی مرتکب شدند که خدا خود بازخواستشان می کند و آنان را به حساب می کشد. ))(8)و از دیگر مطالبی که گواه خشم و غضب حضرت فاطمه بر ابوبکر و عمر و . . . می باشد خطبه ایشان در مسجد است که فرمودند:(( . . . ای پسر ابوقحافه ( ابوبکر ) آیا در کتاب خداست که تو از پدرت ارث ببری و من از پدرم ارث نبرم! عجب افترای بزرگی و چه بدعتی است که در دین می گذارید؟ . . . به زودی خواهید دید که هر خبری را جایگاهی و هر مظلومی را پناهی خواهد بود. ))(9)

و نیز در کتب مختلف اهل سنت نقل شده است که:(( . . . فوجدت فاطمه علی ابی بکر فی ذلک فهجرته فلم تکلمه حتی توفیت . . . ))ترجمه: (( فاطمه بر ابوبکر غضب نمود. پس با وی قهر کرد و با او سخنی نگفت تا وفات کرد. ))(10)

 

9)نفرین ابوبکر توسط حضرت زهر (سلام الله علیها)ا:

 

ابن قتیبه در کتاب الامامه و السیاسه ص 14 می نویسد حضرت زهرا خطاب به ابوبکر فرمودند:(( و الله لأدعون علیک فی کل صلاه أصلیها ))ترجمه: (( به خدا سوگند در هر نمازی که بخوانم تو را نفرین می کنم. ))و نیز علمای اهل سنت در کتب خودشان نقل کرده اند که حضرت زهرا خطاب به آن دو نفر فرمودند:(( إنی أشهد الله و ملائکته أنکما أسخطتمانی و ما أرضیتمانی لئن لقیت النبی لأشکونکما ))ترجمه: (( خداوند و ملائکه او را شاهد و گواه می گیرم که شما دو نفر ( ابوبکر و عمر ) مرا به غضب آوردید و رضایت مرا فراهم نکردید. اگر پیامبر را ملاقات کنم از شما شکایت خواهم کرد. ))(11)

 

10) غضب حضرت زهرا بر ابوبکر و عمر و اجازه ندادن به آن ها برای شرکت در تشییع جنازه و دفن شبانه او:

 

و باز علمای اهل سنت نقل کرده اند که:(( فلما توفیت دفنها زوجها علی لیلا و لم یوذن بها ابابکر و صلی علیها ))ترجمه: (( هنگامی که فاطمه وفات کرد همسرش او را شبانه دفن کرد و ابوبکر را خبردار نکرد و به او اجازه خواندن نماز بر او را نداد. ))و در کتابهای دیگر که آدرس داده می شود باز یا مشابه و یا عین همین مطلب نقل شده است.(12)

 

11) اعتراف ابوبکر به این جنایت عظیم:

 

در این قسمت به گفته های خود ابوبکر که به انجام این جنایت اعتراف کرده می پردازیم:متقی هندی می گوید ابوبکر گفت:(( ای کاش به خانه فاطمه حمله ور نشده بودم و آنجا را به حال خود وا می گذاشتم اگر چه علیه من پیمان جنگ می بستند. ))و در آدرس هایی که در پایین می آوریم مشابه همین عبارات و یا عین عبارات ایوبکر ذکر شده است.(13)

 

پي نوشت:

 

(1)کتاب المصنف ابن ابی شیبه ج 7 ص 432 حدیث 37045./سیوطی مسند فاطمه ص 36./ابن عبدالبر در کتاب الاستیعاب ج3 ص 975/تاريخ طبري ج 1 ص 1118./الامامه و السيامه، ابن قتيبه، ج 1 ص 20-19/ازالة الخلفا، دهلوي هندي، ج 362/2/عقدالفريد، ابن عبدربة المالك، ج 2 فصل سقيفه/تاريخ ابن اثير، ج 2 ص 335./شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج 2 ص 56 چاپ بیروت از قول جوهری عالم قرن 4 و صاحب کتاب (( السقیفه و فدک ))

 

(2)تاریخ ابی الفداء ج 1 ص 156./عقدالفريد، ابن عبدربه ج 3 ص 64 چاپ مصر./کنز العمال ج 13 ص 140 که همین موضوع را تایید می کند./انساب الاشراف ج 1 ص 586حدیث 1184./اسماعیل عماد الدین در کتاب (( المختصر فی اخبار البشر )) ج 1 ص 156 چاپ مصر.

 

(3)عقدالفريد، ج 28 ص 322 و ج 3 ص 163/تاريخ ابن شحنه، ج7 ص 164./الامامه و السياسة، ج 1 ص 13./اعلام النساء، ج 3 ص 1207./شرح نهج‌البلاغه ابن ابي الحديد، ج 1 ص 134 و ج 2 ص 19./اثبات الوصيه مسعودي ص 123/الملل و النحل ج 1 ص 57 چاپ بیروت که عقیده نظام را در این رابطه بیان کرده است.

 

(4)اعلام النساء عمر رضا كحاله چاپ بیروت در قسمت حرف فاء ذیل نام فاطمه/الرياض النضره محب طبري ج 1 ص 167 و 341./ تاريخ الخميس ديار بكري ج 1 ص 178./الامامه و السياسه ابن قتيبه ج 1 ص 12./ الامه و الخلافه مقاتل ابن عطيه ص 160

 

(5)الامامه و السياسه، ابن قتيبه ج1 ص 13./اعلام النساء، عمررضا كحاله ج 4 ص 115./انساب الاشراف بلاذری ج 1 ص 587./اثبات الوصیه مسعودی ص 142./شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید معتزلی ج 6 ص 48./السیره النبویه ابن کثیر ج 4 ص 495./السقیفه و الخلافه عبدالفتاح عبدالمقصود ص 15.

 

(6)سیر اعلام النبلاء ج 15 ص 578/اثبات الوصیه مسعودی ص 142 تحت عنوان حکایه السقیفه.

 

(7) کتاب المناقب ج 3 ص 132 به نقل از کتاب (( المعارف )) ابن قتیبه دینوری/اثبات الوصیه مسعودی ص 142./(( الملل و النحل )) شهرستانی ج 1 ص 57 چاپ بیروت./ذهبی در کتاب المیزان الاعتدال ج 1 ص 139 رقم 552./صفدی در الوافی بالوفیات ج 6 ص 17./الاسفرائینی التمیمی در الفرق بین الفرق ص 107./الحمویی الجوینی الشافعی در فرائد السمطین ج 2 ص 35./ابن ابی الحدید معتزلی در شرح نهج البلاغه ج 14 ص 192 چاپ بیروت.

 

(8)تاریخ خلفا ابن قطیبه ج 1 ص 19.

 

(9)بلاغات النساء ابوالفضل احمد ابن ابی طاهر متولد 204 ص 23 و 24 چاپ بیروت./ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج 4 ص 78./المناقب احمد ابن موسی که سند آن منتهی به عایشه است./السقیفه ابوبکر احمد بن عبدالعزیز جوهری که به سندهای مختلف این خطبه را نقل کرده است.

 

(10)بخاری ج 5 ص 177 چاپ احیاء التراث وج 3 ص 38 کتاب المغازی و نیز در ج 2 ص 504 کتاب الخمس مشابه همین عبارت آمده است./سنن الکبری بیهقی ج 6 ص 300 چاپ بیروت./و نیز در کتاب مسلم ج 4 ص 30 کتاب الجهاد و السیر مشابه همین آمده است. و ج 1 ص 72 و ج 5 ص 153/کفایه الطالب گنجی شافعی ص 225./تیسیر الوصول الی جامع الاصول شیبانی ج 1 ص 209./الکامل فی التاریخ ابن اثیر ج 2 ص 126./تاریخ الرسل و الملوک ج 2 ص 448./شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج 1 ص 122./مروج الذهب مسعودی ج 2 ص 144./تنبیه و الاشراف ص 250./الصواعق المحرقه ابن حجر الهیثمی ج 1 ص 12./ الاستیعاب ابن عبد البر ج 2 ص 144./تاریخ الخمیس الدیار البکری ج 1 ص 193./الامامه و السیاسه ابن قتیبه ج 1 ص 14./البداء و التاریخ المقدسی ج 5 ص 66

 

(11)الامامه و السیاسه ابن قتیبه ص 14./کفایه الطالب گنجی شافعی باب 99.

 

(12)کتاب بخاری ج 3 ص 36 و ج 5 ص 9 و ج 7 ص 87../کتاب مسلم ج 3 ص 1380 چاپ مصر./المصنف حافظ عبدالدین محمد بن ابی شیبه ج 4 ص 141./شذرات الذهب ابی فلاح الحنبلی ج 1 ص 15 چاپ قاهره./الثغور الباسمه سیوطی ص 15 چاپ بمبئی./تاریخ ابی ذرعه عبدالرحمان بن عمرو الدمشقی ج 1 ص 290 چاپ دمشق./شرح نهج البلاغه این ابی الحدید ج 6 ص 50./تاریخ یعقوبی ج 2 ص 115./اکمال الرجال خطیب تبریزی ص 735 چاپ دمشق./انسان العیون الشهیره بالسیره الجلیه شیخ علی ابن برهان الدین شافعی ج 3 ص 361 چاپ قاهره./سنن الکبری بیهقی ج 4 ص 29 چاپ حیدر آباد./مقتل الحسین ابوالموید موفق ابن احمد ص 83./مجمع الزوائد الهیثمی ص 211./طبقات الکبری ابن سعد ذهبی ج 2 ص 128 چاپ بیروت./تهذیب الاسماء حافظ النوری ج 2 ص 353./حلیه الاولیاء ابی نعیم اصفهانی ج 2 ص 42 چاپ مصر.

 

(13)کنز العمال ج 5 ص 631./تاریخ الامم و الملوک ابن جریر طبری ج 2 ص 619./ مروج الذهب مسعودی ج 2 ص 194./المعجم الکبیر طبرانی ج 1 ص 62./شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج 2 ص 47./ازاله الخلفاء دهلوی هندی ج 2 ص 29./میزان الاعتدال ذهبی ج 2 ص 215./لسان المیزان ابن حجر عسقلانی ج 4 ص 219./الامامه و السیاسه ابن قتیبه دینوری ج 1 ص 18./10-الاموال حافظ ابوعبید ص 194. منبع :سایت سنت

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 10:23  توسط مریدمنجی  | 

جدا شدن آخرین قطعه از بدنه این ملک مقدس

۱۴ دى 1347 شاه در دهلي‌نو اعلام كرد اگر اهالي بحرين نمي‌خواهند به

 ايران ملحق شوند، ايران خواسته آنان را چنانچه مورد قبول سازمان ملل قرار

 گيرد، مي‌پذيرد، این جمله به معنی عقب نشینی ایران و امتیاز دهی به

 انگلستان تفسیر شد، در همان روز مفسرین سیاسی دیگر بحرین را اذعان

 ایران نمی دانستند. 

علامیه استقلال بحرین در تاریخ ۱۴ اوت ۱۹۷۱ منتشر شد. دولت ایران تنها یک ساعت پس از استقلال بحرین آن را به رسمیت شناخت. یک روز بعد ( ۱۵ اوت ) ، بحرین و انگلستان یک قرار داد دوستی ( با هدف مشورت در مواقع ضروری) با یکدیگر امضا کردند! بدین ترتیب، مسئله بحرین پس از یک قرن و نیم منازعه و کشمکش به نقطه حل رسید.

41سال پیش درچنین روزهایی مراحل نهایی جدا شدن قسمتی از خاک ایران (بحرین) انجام شد.شورای امنیت سازمان ملل با استناد به گزارش نهایی نماینده ویژه دبیرکل در بحرین مبنی بر نظر اکثریت مردم به جدایی از ایران، استقلال بحرین از خاک کشورمان را در تاریخ ۳۰ آوریل ۱۹۷۰ ( اردیبهشت ۱۳۴۹ ) مورد تأیید و تصویب قرار داد.    

41 سال پیش درچنین روزهایی مراحل نهایی جدا شدن قسمتی از خاک ایران (بحرین) انجام شد.شورای امنیت سازمان ملل با استناد به گزارش نهایی نماینده ویژه دبیرکل در بحرین مبنی بر نظر اکثریت مردم به جدایی از ایران، استقلال بحرین از خاک کشورمان را در تاریخ ۳۰ آوریل ۱۹۷۰ ( اردیبهشت ۱۳۴۹ ) مورد تأیید و تصویب قرار داد.مجمع الجزایر بحرین از قدیم الایام بخشی از امپراتوری ایران پیش از اسلام بوده است. در اوایل قرن شانزده میلادی با هجوم استعمار پرتغال به منطقه اقیانوس هند و خلیج فارس ( در سال ۱۵۰۶)، بسیاری از نقاط استراتژیک منطقه و از جمله جزیره هرمز و مجمع الجزایر بحرین نیز ( در سال ۱۵۲۱) به تصرف و اشغال پرتغالی ها درآمد.

پس از گذشت حدود یک قرن از اشغال پرتغالی ها، شاه عباس در سال ۱۶۰۲ با لشکرکشی به بحرین آنجا را از تصرف اشغالگران خارجی آزاد کرد و مجددا به ایران ملحق شد. پس از آن، مجمع الجزایر بحرین مدت ۱۸۰ سال در اختیار و تحت نظر کامل حکومت ایران بود. در سال ۱۷۸۳ ( یا ۱۷۸۲ ) شیخ احمد بن خلیفه از قبیله بنی عتبه و از خاندان خلیفه ( که از منطقه نجد در مرکز عربستان به کویت مهاجرت کرده بود ) به این سرزمین حمله کرد و پس از شکست سربازان ایرانی بر آن استیلا یافت. از آن پس، حکومت بحرین با حمایت همه جانبه سیاسی استعماری انگلستان در اختیار اعضای خاندان خلیفه ( آل خلیفه) قرار گرفت.با این همه در همه این سال ها ایران همچنان بحرین را جزئی از خاک خود می دانست.

دولت ایران در مدت یک قرن و نیم حاد شدن مسئله بحرین ( ۱۸۲۰ ۱۹۷۰ ) و با وجود دخالت و سلطه انگلستان بر آن جزیره، هیچگاه جدایی بحرین از خاک ایران را نپذیرفت؛ اگرچه قدرت انجام عمل حادی علیه انگلیس را نیز نداشت.نخستین گام ها به سوی واگذاری بحرین در زمان پهلوی دوم برداشته شد و آن زمانی بود که انگلیسی ها و آمریکایی ها از هر دو سو شاه را به چنین تصمیمی ترغیب، تهدید و تطمیع کردند و سرانجام به هدف خود دست یافتند.

علت اقدام انگلیس و آمریکا برای استقلال بحرین، اهمیت سیاسی استراتژیک آن بود، ضمن اینکه ایران شاهد افزایش فعالیت های انقلابی اعراب در سواحل خلیج فارس در خلال سال های ۱۹۶۵ ۱۹۶۴ و ترس از گسترش آن به داخل خاک ایران و علیه حکومت شاهنشاهی نیز بود؛ البته حضور نظامی انگلیس در منطقه و نیز بندر عدن به عنوان متحد ایران تا اندازه ای ترس حکومت شاه را کاهش می داد.

در نوامبر ۱۹۶۷، نیروهای انگلیسی پیرو جنگ های داخلی یمن از بندر استراتژیک عدن (نزدیک باب المندب و ابتدای جنوبی دریای سرخ) خارج شدند و به دنبال آن، جمهوری دموکراتیک خلق یمن (یمن جنوبی) به عنوان یک کشور سوسیالیستی افراطی شکل گرفت. این کشور به زودی حامی جنبش های انقلابی و چپ گرای منطقه شد و در این راستا با ایران و نیز کشورهای میانه رو ( و غرب گرای ) عرب به عنوان کشورهای مرتجع شروع به مقابله و مخالفت کرد. انگلستان پس از خروج از عدن ( یمن جنوبی) ، نیروهایش را به بحرین منتقل کرد و بدین ترتیب پس از عدن، مجمع الجزایر بحرین به عنوان پایگاه مهم انگلستان در شرق سوئز و خلیج فارس مطرح شد.

مدتی بعد در ژانویه ۱۹۶۸، پس از اینکه انگلستان اعلام کردکه نیروهایش را تا پایان سال ۱۹۷۱ از شرق سوئز خارج خواهد کرد، دولت ایران از این تصمیم استقبال کرد و اعلام کرد که از حق حاکمیت خود بر بحرین منصرف نشده است. اما با طراحی و هدایت انگلستان قرار شد فدراسیونی متشکل از ۹ شیخ نشین جنوب خلیج فارس و از جمله بحرین در قالب یک کشور واحد پس از خروج نیروهای انگلیسی از منطقه تشکیل شود. شیخ بحرین با ابراز ناخشنودی از مسئله خروج نیروهای انگلیسی و ادعای مالکیت ایران بر بحرین آن را یک مشکل امنیتی برای آینده مجمع الجزایر دانست، بنابراین حل این مشکل را پیوستن بحرین به فدراسیون یاد شده دانست.

محمدرضا شاه اگرچه به دلیل مخالفت با جدایی بحرین از ایران با تشکیل این فدراسیون مخالفت می کرد اماسرانجام در خلال مذاکرات گسترده با آمریکایی ها و انگلیسی ها از مواضع خود عدول کرد.

مذاکرات جدایی بحرین به طور آشکار و پنهان میان ایران، انگلستان، عربستان سعودی و آمریکا انجام می شد. جدا از سیاست های استعماری انگلستان حمایت عربستان سعودی ( به عنوان کشور عرب با نفوذ منطقه) از خواسته ها و آمال شیخ بحرین و نیز مرز آب های سرزمینی و فلات قاره دو کشور هم موضوع مهمی بود که به تضاد منافع دو کشور ایران و عربستان انجامید، به طوری که شاه برنامه دیدار رسمی اش از عربستان سعودی را در اوایل سال ۱۹۶۸ ( ۱۳۴۷) به تعویق انداخت. بالاخره با مذاکرات طرفین نخستین قدم قابل توجه در حل اختلافات دیرین دو کشور بر سر مرز فلات قاره و مالکیت جزایر فارسی و عربی در تاریخ ۲۴ اکتبر ۱۹۶۸ با امضای یک موافقت نامه برداشته شد و باعث شد ایران در مورد مسئله بحرین کوتاه آمده و عقب نشینی سیاسی کند.

در آن شرایط، حکومت ایران حفظ بحرین با توسل به شیوه های نظامی را در توان خود نمی دید. دولت شاه از عکس العمل انگلستان به عنوان یک قدرت بزرگ استعماری واهمه داشت، ضمن اینکه این کار تمام کشورهای عربی را ( اعم از تندرو و محافظه کار ) علیه ایران متحد و هم پیمان می ساخت. این در حالی بود که ایران در آن دوران درگیری های ارضی و مرزی و سیاسی گسترده ای با عراق داشت. از طرف دیگر اقدام نظامی ایران می توانست سازمان ملل متحد را به وسیله قدرت های بزرگ علیه ایران وارد عرصه کند.

بنابراین شاه با توجه با سازش های پنهانی انجام شده و شرایط زمانی، راه حل سیاسی را برگزید. شاه در زمستان سال ۱۳۴۸ ( اوایل ۱۹۷۰) در مصاحبه ای خواستار حل مسئله بحرین از طریق کسب نظر مردم آن به وسیله سازمان ملل متحد شد. بالاخره پیشنهاد رسمی شاه از طریق گفت وگوهای بعدی ایران با انگلستان و دبیرکل سازمان ملل ( اوتانت ) در اوایل سال ۱۹۷۰ به نتیجه نهایی رسید و ایران در تاریخ ۹ مارس ۱۹۷۰ ( ۹ اسفند ۱۳۴۸ ) رسما خواستار همکاری دبیرکل سازمان ملل برای استعلام نظر واقعی مردم بحرین از طریق انتصاب یک نماینده ویژه شد.

● گزارش سازمان ملل

انگلستان در تاریخ ۲۰ مارس موافقت رسمی خود را با انجام پیشنهاد دولت ایران به اوتانت، دبیرکل سازمان ملل اعلام کرد. وی نیز در همان روز پس از مشورت با نمایندگان ایران و انگلستان اعلام کرد که ویتوریو وینتسپیر گیچیاردی ( دیپلمات ایتالیایی ) معاون دبیرکل و مدیرکل دفتر اروپای سازمان ملل در ژنو را به عنوان نماینده ویژه خود در کسب آرای مردم بحرین منصوب کرده است ضمنا وی از ایران و انگلستان برای انجام مسئولیت خود در ابراز نظر و تصمیم گیری نهایی در مورد حل مسئله بحرین، اختیار تام گرفت!

نماینده ویژه دبیرکل در امور بحرین، در رأس یک هیئت ۵ نفری عازم آن جزیره شد و از ۲۹ مارس تا ۱۸ آوریل ۱۹۷۰ به نظر خواهی گزینشی و گفت وگو با گروه های منتخب سیاسی اجتماعی بحرین پرداخت. برخلاف ادعای برخی منابع خارجی مبنی بر مراجعه به آرای عمومی از طریق ( رفراندوم ) یا انتخابات عمومی، این امر صحت ندارد، بلکه به همان روش محدود گزینشی بسنده شد. پس از آن گیچیاردی داده ها و نتایج کسب شده را در گزارشی به دبیرکل تسلیم کرد تا براساس آن تصمیم نهایی درباره سرنوشت بحرین اتخاذ شود.

در گزارش مذکور آمده بود: هیئت اعزامی دریافتند که مردم بحرین پیشنهاد و درخواست ایران و انگلستان برای نظرخواهی و مساعی جمیله سازمان ملل را در این راه مورد ستایش و تقدیر قرار دادند، هیچ گونه تلخکامی و خصومتی از سوی مردم بحرین نسبت به ایرانی ها مشاهده نشد و اظهار امیدواری شده بود که مالکیت ایران بر بحرین یکباره و برای همیشه کنار رود . ضمنا آمده بود که مردم بحرین پس از حل مسئله بحرین، خواستار روابط نزدیکتر خود با سایر کشورهای عرب و نیز ایران و خواهان یک کشور مستقل و با حاکمیت کامل سیاسی هستند و بالاخره اینکه اکثریت تام مردم احساس می کنند که بحرین یک کشور عربی است.

رئیس هیئت اعزامی، گزارش خود را با این نتیجه گیری به پایان رسانده بود که کسب نظر و مشورت های وی در بحرین او را متقاعد کرده است که اکثریت مردم بحرین خواهان شناسایی هویتشان در یک کشور کاملا مستقل و دارای حق حاکمیت و آزاد برای ایجاد روابط با سایر کشورها هستند . گزارش یاد شده از سوی دبیر کل به شورای امنیت ارجاع شد و شورای امنیت نیز با استناد به نتیجه گیری نهایی گزارش تدوین شده مفاد آن را راجع به استقلال بحرین و جدایی از خاک ایران در تاریخ ۳۰ آوریل ۱۹۷۰ مورد تأیید و تصویب قرار داد.

ایران نیز در ماه مه ( اردیبهشت ۱۳۴۹ ) برای شناسایی رسمی قطعنامه شورای امنیت در مورد استقلال بحرین اقدامات قانونی را انجام داد. هیئت دولت قطعنامه شورای امنیت سازمان ملل را برای بررسی و تصویب درقالب لایحه به مجلس شورای ملی تقدیم کرد.

این لایحه در تاریخ ۲۴ اردیبهشت ۱۳۴۹ با ۱۸۷ رأی مثبت و ۴ رای منفی به تصویب مجلس شورای ملی رسید. نمایندگان مخالف از سوی جناح پان ایرانیسم به رهبری محسن پزشکپور رهبری می شدند.مجلس سنا نیز در ۲۸ اردیبهشت ماه آن را به اتفاق آرا ( ۶۰ رأی کل نمایندگان ) تصویب کرد.

حاکم بحرین برای نخستین بار در آذرماه ۱۳۴۹ ( دسامبر ۱۹۷۰ ) از ایران بازدید کرد و موافقت نامه اولیه مربوط به فلات قاره دو سرزمین به امضا رسید.

اعلامیه استقلال بحرین در تاریخ ۱۴ اوت ۱۹۷۱ منتشر شد. دولت ایران تنها یک ساعت پس از استقلال بحرین آن را به رسمیت شناخت. یک روز بعد ( ۱۵ اوت ) ، بحرین و انگلستان یک قرار داد دوستی ( با هدف مشورت در مواقع ضروری) با یکدیگر امضا کردند! بدین ترتیب، مسئله بحرین پس از یک قرن و نیم منازعه و کشمکش به نقطه حل رسید.

سازش و توافق ایران با قدرت های غربی بر سر بحرین، امتیازات کوچکی برای ایران داشت و آن هم افزایش نقش ایران در منطقه خلیج فارس بود. امتیاز بزرگی که ایران با جدایی بحرین پرداخت کرد از بین رفتن نقش استراتژیک ایران در جنوب خلیج فارس بود. تا پیش از این ایران علاوه برشمال خلیج فارس برقسمتی از جنوب آن نیز حاکمیت داشت.

افسوس که این مزرعه را آإ گرفته دهقان مصیبت زده را خواب گرفته


برچسب‌ها: مرگ بر خائن
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 9:5  توسط مریدمنجی  | 

نظریه غربیها در مورد امام خمینی

نظر هنری کسینجر درباره شخصیت امام خمینی(ره)

"او با معيارهاي ديگري، غير از معيارهاي شناخته شده در دنيا، سخن مي‌گفت و عمل مي‌كرد. گويي از جايي ديگر الهام مي‌گرفت."

 

به گزارش رجانیوز به نقل از فارس، امام خميني(ره) آن سفر كرده كه صد قافله دل همره اوست، در طول دوران حيات شكوهمندش آنچنان تأثيرات بزرگي را در اذهان مردم ايران و دنيا باقي گذاشت كه تا هميشه از ذهن تاريخ پاك نخواهد شد.

تأثيرات افكار و اقدامات خميني كبير(ره) تا آنجا پيش رفته است كه حتي شخصيت‌هاي برجسته جهان و آناني كه حتي شايد ميانه خوبي هم با انقلاب اسلامي ما ندارند، در مقابل عظمت و حيات طيبه امام راحل سر تعظيم فرود آورده و از او به نيكي ياد مي‌كنند.

آنچه كه در ادامه مي‌خوانيد گفتارهايي است كه برخي سياستمداران و چهره‌هاي مشهور جهان در مورد امام خميني(ره) مطرح كرده‌اند.

* ميخائيل گورباچف، رهبر شوروي كمونيستي:
او فراتر از زمان مي‌انديشيد و در بعد مكان نمي‌گنجيد. او توانست اثر بزرگي در تاريخ جهان برجاي بگذارد.


*هنري كسينجر، استراتژيست و مشاور يهودي الأصل رئيس جمهور سابق آمريكا:
آيت‌الله خميني، غرب را با بحران جدي برنامه ريزي مواجه كرد، تصميمات او آنچنان رعدآسا بود كه مجال هر نوع تفكر و برنامه ريزي را از سياستمداران و نظريه پردازان سياسي مي‌گرفت. هيچ كس نمي‌توانست تصميمات او را از پيش حدس بزند، او با معيارهاي ديگري، غير از معيارهاي شناخته شده در دنيا، سخن مي‌گفت و عمل مي‌كرد. گويي از جايي ديگر الهام مي‌گرفت، دشمني آيت الله خميني(ره) با غرب، برگرفته از تعاليم الهي او بود. او در دشمني خود نيز خلوص نيت داشت.

*آلوين تافلر، استراتژيست آمريكايي:
وقتي آيت الله خميني فتواي قتل سلمان رشدي را صادر كرد، در واقع براي حكومت‌هاي دنيا پيامي تاريخي فرستاد كه بسياري از دريافت و تحليل آن عاجز ماندند و مضمون واقعي پيام امام چيزي نبود مگر فرا رسيدن "عصري جديد " از حاكميت جهاني، كه غربي‌ها بايد آن را با دقت مورد نظر و بررسي قرار دهند. زيرا در ادامه حركت امام خميني(ره)، قلمرو انديشه‌هاي بشري هم جايگاه حكومت‌هاي دولتي و هم اقتدار دولت‌هاي ملي و محلي را تغيير مي‌دهد.


*احمد جبرئيل، دبير كل جبهه خلق براى آزادى فلسطين:
"بنيانگذار جمهورى اسلامى، اسلام را از انزوا نجات داد. ديدگاه مرتجعانه نسبت‏ به اين دين مبين را كه دشمنان در طول صدها سال ارائه كرده بودند، از ميان برد و مقوله دين افيون ملت‌ها را منسوخ كرد و اسلام را در سطح بين المللى به عنوان يك نياز انسانى در زمينه‏هاى سياسى، اقتصادى، اجتماعى، مادى و معنوى، مطرح كرد. امام خمينى(ره) توانست جهان اسلام را از خواب بيدار كرده، به مسلمانان حيات جديدى ببخشد. امام راحل ثابت كرد كه اسلام قادر است ملت‌هاى مستضعف و محروم را آزاد كرده، آنان را در برابر كشورهاى استكبارى و طغيانگر به حركت درآورد. امام خمينى نشان داد كه اسلام در دوران

 


برچسب‌ها: بزرگی
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 8:0  توسط مریدمنجی  | 

دل مشغولی مادی

اجازه ندهید این اتفاق برای شما و نه هیچکس دیگر تکرار شود

 

ابتدا به شدت سعی داشتم تا دبیرستان را تمام کنم و دانشکده را شروع کنم،
سپس به شدت سعی داشتم تا دانشگاه را تمام کرده و وارد بازار کار شوم،
بعد تمام تلاشم این بود که ازدواج کنم و صاحب فرزند شوم،
سپس تمام سعی و تلاشم را برای فرزندانم بکار بردم تا آنها را تا حد مناسبی پرورش دهم،
سپس می تونستم به کار برگردم، اما برای بازنشستگی تلاش کردم،
اما اکنون که در حال مرگ هستم،
ناگهان فهمیده ام که فراموش کرده بودم زندگی کنم
لطفا اجازه ندهید این اتفاق برای شما هم تکرار شود.
قدر دادن موقعیت فعلی خود باشید و از هر روز خود لذت ببرید.
برای به دست آوردن پول، سلامتی خود را از دست می دهیم
سپس برای بازیابی مجدد سلامتی مان پول مان را از دست می دهیم
گونه ای زندگی می کنیم که گویا هرگز نخواهیم مرد
و گونه ای می میریم که گویا هرگز زندگی نکرده ایم


برچسب‌ها: غفلت
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 7:54  توسط مریدمنجی  | 

تلاش و کوشش

كوك كن ساعتِ خویش !

                                            اعتباری به خروسِ سحری، نیست دگر

                                                                                     دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است

 

كوك كن ساعتِ خویش !

                                              كه مـؤذّن، شبِ پیـش

                                                دسته گل داده به آب

                                                                                                و در آغوش سحر رفته به خواب

 

كوك كن ساعتِ خویش !

                                             شاطری نیست در این شهرِ بزرگ

                                                         كه سحر برخیزد

                                             شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین

                                                                                                                     دیر برمی خیزند

 

كوك كن ساعتِ خویش !

                                                          كه سحرگاه كسی

                                                           بقچه در زیر بغل،

                                                        راهیِ حمّامی نیست

                                                                             كه تو از لِخ لِخِ دمپایی و تك سرفه ی او برخیزی

 

كوك كن ساعتِ خویش !

                                                         رفتگر مُرده و این كوچه دگر

                                                                                 خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است

 

كوك كن ساعتِ خویش !

                                              ماكیان ها همه مستِ خوابند

                                                            شهر هم . . .

                                                                                               خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند

 

كوك كن ساعتِ خویش !

                                             كه در این شهر، دگر مستی نیست

                                       كه تو وقتِ سحر، آنگاه كه از میكده برمی گردد

                                                                                 از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی

 

كوك كن ساعتِ خویش !  

                    كه كسي نيست به فكر رب خويش

                                             كه كسي چون واگويه كند راه و روش يزدان را

                                                                                   گوينش رب چه كسي ست و راه چيست؟

 كوك كن ساعتِ خویش !

                                             اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر

                                                  و در این شهر سحرخیزی نیست

                                                     و سـحر نـزدیک است .....

اي عزيزان خدا

 

            آخر او را مي فرستد رب عرش و كبريا

 

                                     تا كند مهر  و صفا در دل ما

 

               كند دنيا را از صفا و مهرباني مصفا


برچسب‌ها: به اميد ظهور منجي ايزدي
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 15:42  توسط مریدمنجی  | 

بهترین زمان نوشیدن آب

زمان صحیح آب خوردن

با زمانبندی صحیح آب خوردن اثر آن را در بدن خود بالا ببرید

سربازان سبز (حقيقت)

دو لیوان آب -- بعد از بیداری -- کمک می کند به فعال کردن ارگان های داخلی

یک لیوان آب -- 30 دقیقه قبل از غذا -- هضم راحت غذا

یک لیوان آب -- قبل از گرفتن حمام -- کمک می کند به کاهش فشار خون

یک لیوان آب -- قبل از خواب -- به منظور جلوگیری از سکته مغزی یا حمله قلبی


این مطلب شاید برای دیگران هم جالب و مفید باشد پس اگه خوندید می تونید انتقال بدید


برچسب‌ها: چه خوب
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 15:23  توسط مریدمنجی  | 

معجزه ماندگار

نویسنده: طارق محیایی درگهانی

هنگامی که فرانسوا میتران در سال 1981م زمام امور فرانسه را بر عهده گرفت،از مصر تقاضا شد تا جسد مومیایی شده فرعون برای برخی آزمایشها و تحقیقات از مصر به فرانسه منتقل شود . هنگامی که هواپیمای حامل بزرگترین طاغوت تاریخ در فرانسه به زمین نشست،بسیاری از مسئولین کشور فرانسه و از جمله رئیس دولت و وزرایش در فرودگاه حاضر شده و از جسد طاغوت استقبال کردند.

پس از اتمام مراسم،جسد فرعون به مکانی با شرایط خاص در مرکز آثار فرانسه انتقال داده شد تا بزرگترین دانشمندان باستانشناس به همراه بهترین جراحان و کالبد شکافان فرانسه،آزمایشات خود را بر روی این جسد و کشف اسرار متعلق به آن شروع کنند . رئیس این گروه تحقیق و ترمیم جسد یکی از بزرگترین دانشمندان فرانسه بنام پروفسور موریس بوکای بود که برخلاف سایرین که قصد ترمیم جسد داشتند، او در صدد کشف راز و چگونگی مرگ این فرعون بود .تحقیقات پرفوسور بوکای همچنان ادامه داشت تا اینکه در ساعات پایانی شب نتایج نهایی ظاهر شد..
بقایای نمکی که پس از ساعتها تحقیق بر جسد فرعون کشف شد دال بر این بود که او در دریا غرق شده و مرده است و پس از خارج کردن جسد او از دریا برای حفظ جسد،آن را مومیایی کرده اند . اما مسئله ی غریب و آنچه باعث تعجب بیش از حد پروفسور بوکای شده بود این مسئله بود که چگونه این جسد سالمتر از سایر اجساد باقی مانده است در حالی که این جسد از دریا بیرون کشیده شده است .

پروفسور موریس بوکای در حال آماده کردن گزارش نهایی در مورد کشف جدید (مرگ فرعون بوسیله غرق شدن در دریا و مومیایی جسد او بلافاصله پس از بیرون کشیدن از دریا ) بود که یکی از حضار در گوشی به یادآور شد که برای انتشار نتیجه تحقیق عجله نکند، چرا که نتیجه تحقیق کاملا مطابق با نظر مسلمانان در مور غرق شدن فرعون است.
ولی موریس بوکای بشدت این خبر را رد کرده و آن را بعید دانست. او بر این عقیده بود که رسیدن به چنین نتیجه ی بزرگی ممکن نیست مگر با پیشرفت علم و با استفاده از امکانات دقیق و پیشرفته کامپیوتری.

در جواب او یکی از حضار بیان کرد که قرآنی که مسلمانان به آن ایمان دارند قصه غرق شدن فرعون و سالم ماندن جثه‌ی او بعد از مرگ را خبر داده است. حیرت و سردرگمی پروفسور دوچندان شد و از خود سوال می‌کرد که چگونه این امر ممکن است با توجه به اینکه این مومیایی در سال 1898م و تقریبا درحدود دویست سال قبل کشف شده است، در حالی که قرآن مسلمانان قبل از 1400 سال پیدا شده است؟ چگونه با عقل جور در می آید در حالی که نه عرب و نه هیچ انسان دیگری از مومیایی شدن فراعنه توسط مصریان قدیم آگاهی نداشته و زمان زیادی از کشف این مسئله نمیگذرد؟

موریس بوکای تمام شب به جسد مومیایی شده زل زده بود و در مورد سخن دوستش فکر میکرد که چگونه قرآن مسلمانان درمورد نجات جسد بعد از غرق سخن می‌گوید در حالی که کتاب مقدس آنها از غرق شدن فرعون در هنگام دنبال کردن موسی سخن میگوید اما از نجات جسد هیچ سخنی بمیان نمیآورد.. و با خود میگفت آیا امکان دارد این مومیایی همان فرعونی باشد که موسی را دنبال میکرد؟ و آیا ممکن است که محمد هزار سال قبل از این قضیه خبر داشته است؟

او در همان شب تورات و انجیل را بررسی کرد اما هیچ ذکری از نجات جسد فرعون به میان نیاورده بودند.

پس از اتمام تحقیق و ترمیم جسد فرعون، آن را به مصر باز گرداندند ولی موریس بوکای خاطرش آرام نگرفت تا اینکه تصمیم به سفر کشورهای اسلامی گرمت تا از صحت خبر در مورد ذکر نجات جسد فرعون توسط قرآن اطمینان حاصل کند. یکی از مسلمانان قرآن را باز کرد و این آیه را برای او تلاوت نمود:

(( فَالْيَوْمَ نُنَجِّيكَ بِبَدَنِكَ لِتَكُونَ لِمَنْ خَلْفَكَ آيَةً وَإِنَّ كَثِيراً مِنَ النَّاسِ عَنْ آيَاتِنَا لَغَافِلُونَ ))

اينك امروز بدنت را از آب بيرون مياندازيم ، تا براى آيندگانت آيت و عبرتى باشى ، هر چند كه بسيارى از مردم از آيتهاى ما غافلند (92) یونس

اين آیه او را بسیار تحت تآثیر قرار داد و لرزه بر اندام او انداخت و با صدای بلند فریاد زد :

من به اسلام داخل شدم و به این قرآن ایمان آوردم.

موریس بوکای بار تغییرات بسیاری در فکر و اندیشه و آیین به فرانسه بازگشت و دهها سال در مورد تطابق حقائق علمی کشف شده ذر عصر جدید با آیه های قرآن تحقیق کرد و حتی یک مورد از آیات قرآن را نیافت که با حقایق ثابت علمی تناقض داشته باشد.وبر ايمان او به کلام الله جل جلاله افزوده شد ((لا يأتيه الباطل من بين يديه ولا من خلفه تنزيل من حكيم حميد))

حاصل تلاش سالها تحقیق این دانشمند فرانسوی کتابی بود بنام ( قرآن و تورات و انجیل و علم بررسی کتب مقدس در پرتو علوم جدید)


برچسب‌ها: هر روز کشفیات جدید از قرآن کریم
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 14:50  توسط مریدمنجی  | 

حق با رژیم اشغال گر قدس است

اين مطالب كه از ديدگان و فهم شما مي گذرد ، از زبان خود مخالفان هست و كساني كه با اين كشتار موافق بودن ولي در اين زمان و در اين اندازه نمي شود حقيقت رو انكار كرد

کشتار دیر یاسین کشتار اهالی روستای فلسطینی دیریاسین (تقریباً در پنج مایلی غرب اورشلیم) توسط سازمان نظامی ملی در سرزمین اسرائیل (ایرگون) و لحی (لهی) LEHI بود. در این کشتار که در ۲۰ فروردین ۱۳۲۷ (نهم ماه آوریل ۱۹۴۸ (میلادی)) واقع شد تقریبا تمامی جمعیت غیرنظامی این روستا را -اعم از کودکان و زنان- قتل عام شدند.

جغرافیا

دیر یاسین روستایی بود کوچک که بر بلندی‌های مشرف به بیت المقدس واقع شده بود و حدود ۷۰۰ سال قدمت داشت. جمعیت این دهکده حدود ۷۵۰ نفر بود که بیشتر اهالی آن به حرفه سنگبری مشغول بودند و سنگ آهک را استخراج کرده و به مناطق مختلف می‌فرستادند. بیشتر خانه‌های اعراب مقیم آن از برش‌های سنگین از سنگهای آهک ساخته شده بود که دارای سردرها و ورودی‌های زیبایی بودند. از آنجا که زمین این دهکده درراه بین اورشلیم و تل آویو بود و طبق نقشه‌ای که در جریان بود تمامی غیر یهودی‌ها میبایست این منطقه را ترک می‌کردند. مناخیم بگین در کتابش (شورش The Revolt)، اشاراتی به این واقعه دارد اما کشتار اهالی دهکده را نمی‌پذیرد. روستای دیریاسین در دوران تسلط عثمانیان خربة عین التوت Khirbat Ayn al-Tut نام داشت.

کشتار

بعد از واقعه دیریاسین آلبرت انیشتین به «اشترن» و اسحاق شامیر اعتراض میکند.

در ساعات نخستین بامداد روز ۹ آوریل ۱۹۴۸ کماندوهای اسرائیلی به دهکده دیر یاسین حمله بردند. این دهکده بیرون از مواضعی قرار داشت که از طرف سازمان ملل با طرح و پشتیبانی انگلیس برای اسرائیل در نظر گرفته شده بود . تا بعد از ظهر همان روز تعداد زیادی از اهالی این روستا قتل عام شدند. اهالی روستا از سال ۱۹۴۲ با همسایگان یهودی خود (ساکنین دهکده گیوات شائول) پیمان عدم تعرض امضا کرده و تا آنجا که به روستائیان خوش قلب مربوط می‌شد، کسی با کسی کار نداشت.

عامل و محرک اصلی این حمله گروه‌های شبه نظامی اسرائیل، به نام‌های اشترن و ایرگون بود ولی بعداً نیروهای ارتش اسرائیل به نام پالماه نیز به آنها پیوستند. هدف اولیه نظامیان تحت کنترل گرفتن روستا، ایجاد رعب و وحشت و وادار کردن اهالی به ترک آن بود.در بین ساعت ۳-۴ صبح حمله شروع شد.ولی هدفی که آسان به نظر می‌رسید در عمل بسیار دشوار بود، ۴ نفر از مهاجمان کشته و ۳۲ نفر مجروح شدند. بنابراین آنها از هاگنا که ارتش اصلی اسرائیل بود تقاضای کمک کردند. هاگنا که با نقشه اولیه این حمله مخالف بود برای تخلیه مجروحین وارد عمل شد. در این بین شاخه ضربتی هاگنا که پالماخ نامیده می‌شد گروهی را بهمراه یک توپ ۵۰ میلیمتری برای حمله مامور کرد تا مقاومت مردم روستا را درهم بشکنند و نیروهای ایرگون و اشترن وارد عمل شوند.

شاهدان عینی گفته‌اند که مهاجمان، مردان اسیر گرفته شده را بر کامیون‌ها سوار کرده و قبل از اعدام، آنها را در طول جاده یافا به مردم نشان داده به پایکوبی و سرور پرداختند.

روزنامه نیویورک تایمز در روز ۱۰ آوریل ۱۹۴۸ به تلفات فلسطینی‌ها اشاره نمود و این حادثه را موفقیتی بزرگ به خاطر همکاری گروههای ایرگون و اشترن دانست. پیغامی که به فلسطینی‌ها داده می‌شد واضح بود: اگر فرار را بر قرار ترجیح ندهید این وضع تکرار خواهد شد.

واقعه دیر یاسین ۳۵ روز پیش از آنکه اسرائیل به عنوان یک دولت سر بلند کند، روی داده و یکی از مستندات غیر قابل انکار از کشتار در تاریخ اسرائیل محسوب می‌شود. کشتار دیریاسین، که برخی آن را نقطه عطفی در تحولات آن دوران می‌دانند، وحشت آفرید و موجب شد خیلی‌ها خانه و کاشانه خود را رها کنند.

البته شماری از هواداران اشترن و ایرگون واقعه دیر یاسین را انکار یا توجیه کرده و آنرا به شایعات انگلیسی‌ها و تبلیغات چپ‌های اسرائیلی و رقابت، مابین دسته‌ها و سردسته‌های یهودی، نسبت می‌دهند. آنها مدعی هستند روستائیان دیر یاسین اسلحه داشتند و آنها بودند که به کماندوهای ما حمله کردند، دیر یاسین پایگاهی برای حمله به کاروانهای یهودی شده بود و ماموران ما ابتدا با بلندگو از روستائیان خواستند که آنجا را ترک کنند اما آنها گوششان بدهکار نبود...

منکرین کشتار دیر یاسین، با تکیه بر گزارشی از بی بی سی THE FIFTY YEARS WAR: ISRAEL AND ARABS (اسرائیل و اعراب : ۵۰ سال جنگ) که فردی ادعا می‌کند از سوی مفتی الحاج امین آلحسینی شایعه قتلعام دیریاسین پخش شده تا رهبران عرب برای جنگ با اسرائیل تحریک شوند ـ اصل داستان را زیر سئوال می‌برَند.

پژوهشگران اما، در مورد واقعه دیر یاسین تردید ندارند و یهودیانی چون آلبرت انیشتین و هانا آرنت و...نیز، ضمن نامه ای که در اعتراض به سفر مناخیم بگین به آمریکا برای نیویورک تایمز فرستادند، از قتلعام دیریاسین به زشتی یاد نمودند.

نامه آربرت انیشتین در مخالفت با این مورد :

 


برچسب‌ها: حق گرفتنی است نه تقاضایی
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 12:32  توسط مریدمنجی  | 

امام خمینی (ره)

به گزارش رجانیوز به نقل از فارس، امام خميني(ره) آن سفر كرده كه صد قافله دل همره اوست، در طول دوران حيات شكوهمندش آنچنان تأثيرات بزرگي را در اذهان مردم ايران و دنيا باقي گذاشت كه تا هميشه از ذهن تاريخ پاك نخواهد شد.

تأثيرات افكار و اقدامات خميني كبير(ره) تا آنجا پيش رفته است كه حتي شخصيت‌هاي برجسته جهان و آناني كه حتي شايد ميانه خوبي هم با انقلاب اسلامي ما ندارند، در مقابل عظمت و حيات طيبه امام راحل سر تعظيم فرود آورده و از او به نيكي ياد مي‌كنند.

آنچه كه در ادامه مي‌خوانيد گفتارهايي است كه برخي سياستمداران و چهره‌هاي مشهور جهان در مورد امام خميني(ره) مطرح كرده‌اند.

* ميخائيل گورباچف، رهبر شوروي كمونيستي:
او فراتر از زمان مي‌انديشيد و در بعد مكان نمي‌گنجيد. او توانست اثر بزرگي در تاريخ جهان برجاي بگذارد.


*هنري كسينجر، استراتژيست و مشاور يهودي الأصل رئيس جمهور سابق آمريكا:
آيت‌الله خميني، غرب را با بحران جدي برنامه ريزي مواجه كرد، تصميمات او آنچنان رعدآسا بود كه مجال هر نوع تفكر و برنامه ريزي را از سياستمداران و نظريه پردازان سياسي مي‌گرفت. هيچ كس نمي‌توانست تصميمات او را از پيش حدس بزند، او با معيارهاي ديگري، غير از معيارهاي شناخته شده در دنيا، سخن مي‌گفت و عمل مي‌كرد. گويي از جايي ديگر الهام مي‌گرفت، دشمني آيت الله خميني(ره) با غرب، برگرفته از تعاليم الهي او بود. او در دشمني خود نيز خلوص نيت داشت.

*آلوين تافلر، استراتژيست آمريكايي:
وقتي آيت الله خميني فتواي قتل سلمان رشدي را صادر كرد، در واقع براي حكومت‌هاي دنيا پيامي تاريخي فرستاد كه بسياري از دريافت و تحليل آن عاجز ماندند و مضمون واقعي پيام امام چيزي نبود مگر فرا رسيدن "عصري جديد " از حاكميت جهاني، كه غربي‌ها بايد آن را با دقت مورد نظر و بررسي قرار دهند. زيرا در ادامه حركت امام خميني(ره)، قلمرو انديشه‌هاي بشري هم جايگاه حكومت‌هاي دولتي و هم اقتدار دولت‌هاي ملي و محلي را تغيير مي‌دهد.


*احمد جبرئيل، دبير كل جبهه خلق براى آزادى فلسطين:
"بنيانگذار جمهورى اسلامى، اسلام را از انزوا نجات داد. ديدگاه مرتجعانه نسبت‏ به اين دين مبين را كه دشمنان در طول صدها سال ارائه كرده بودند، از ميان برد و مقوله دين افيون ملت‌ها را منسوخ كرد و اسلام را در سطح بين المللى به عنوان يك نياز انسانى در زمينه‏هاى سياسى، اقتصادى، اجتماعى، مادى و معنوى، مطرح كرد. امام خمينى(ره) توانست جهان اسلام را از خواب بيدار كرده، به مسلمانان حيات جديدى ببخشد. امام راحل ثابت كرد كه اسلام قادر است ملت‌هاى مستضعف و محروم را آزاد كرده، آنان را در برابر كشورهاى استكبارى و طغيانگر به حركت درآورد. امام خمينى نشان داد كه اسلام در دوران كنونى يك عنصر اصلى در تحرك و مقابله مردمى با حكومت‌هاى ستمگر و فاسد است."


برچسب‌ها: اسلام
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 9:9  توسط مریدمنجی  | 

توبه

توبه یعنى پشیمانى، ما هم پشیمان هستیم.

یك بخش دیگر توبه ، استغفار با زبان است ؛ خدایا! اشتباه كردم « أستغفرُ اللهَ ربى و أتوب الیه » با زبان، حالا همین كه قلبمان پشیمان است، بس نیست؟ نه، چون خدا گفته است كه غیر از پشیمانى قلب، دوست دارم صداى التماس گنهكار را بشنوم. صدایت مهم است؛

« ادْعُونِى أَسْتَجِبْ لَكُمْ »(1)  من را صدا بزن، من با صدا زدن تو جواب تو را مى‏دهم.

بیایى پشت در بایستى و زنگ نزنى كه كسى در را باز نمى‏كند. تشنه‏اى، اما اگر نگویى آب مى‏خواهم، آب نمى‏آورند، گرسنه اگر نگوید نان، كسى به او نان نمى‏دهد.

  ترك گناه با اعضا و جوارح

 سومین مرحله توبه: « تركٌ بالجوارح » هر عضوى از اعضا دچار هر گناهى است، امشب از چاه گناه بیرون بیاور، بگو: من از تاریكى مى‏خواهم بروم، خسته شدم.(2)
 
 عزم برنگشتن به گناه

 چهارمین بخش آن هم این است كه به خدا بگویى: از امشب تا سال دیگر، دیگر من به گناه برنمى‏گردم « إضمار أن لایعود ».(3)

توبه نصوح توبه‏اى است كه در آن رجوع به گناه نباشد. و توبه‏كننده از گناه مانند كسى است كه گناه نكرده باشد. و آن كس كه اصرار بر گناه دارد و استغفار مى‏كند خود را استهزاء و مسخره مى‏كند.

 و با این حالت شیطان او را مسخره مى‏كند. و به تحقیق شخص وقتى بگوید: اى خدا من از تو طلب آمرزش مى‏كنم و بازگشت به سوى تو مى‏نمایم پس به گناه عود كند و برگردد و باز چنین بگوید تا چهار مرتبه، در مرتبه چهارم از دروغگویان نوشته شود.
 
داستانى درباره گرگ گرسنه

 یكى از علماى جامع و كامل و عارف و فیلسوف كه همه شما او را مى‏شناسید ، ایشان مى‏فرمودند: براى دیدن یكى از اقوام به شهرمان در یك منطقه سردسیر كشاورزى رفتم.

 وقتى وارد خانه‏اش شدم، گفت: آقا! اول یك مسأله شرعى دارم، این را جواب بدهید.

 گفتم: بفرمایید، گفت: امسال تا زانوى ما در این منطقه برف آمده است، پنج و نیم، شش صبح تازه هوا روشن شده بود، من آمدم بیل و پارو برداشتم كه به باغ بیایم داخل آلاچیق دیدم یك گرگ قوى آمده و زیر آلاچیق خوابیده، من و بیل و پاروى من را كه دید، اصلاً عكس العمل نشان نداد، نترسید، ولى من ترسیدم جلو بروم، خیلى گرگ قویى بود.

 فكر كردم بیابان پر برف است، چیزى گیرش نیامده است، به اینجا پناه آورده. برگشتم و مقدارى نان و گوشت شب مانده بود، مقدارى شیر، این‏ها را داخل سینى گذاشتم و راه افتادم، گفتم: نزدیكش كه شدم، اگر قیافه عصبى گرفت، سینى را مى‏اندازم و فرار مى‏كنم. اگر عكس العملى نشان نداد، جلو مى‏روم.

 دیدن گرگ مادر و پذیرایى از او

 كنار باغ هم آغل گوسفندهایم بود ، جلو آمدم ، دیدم نه ، عكس العملى نشان نمى‏دهد ، زنده هم هست ، نمرده ، نزدیك او رسیدم ، دیدم مقدارى شكمش را بلند كرد و زیر شكمش چهار پنج تا بچه گرگ است كه تازه آنها را زاییده بود.

هیچ چیزى گیرش نیامده بود، گرسنه، بچه‏ها یك مرتبه شروع به ناله كردن كردند، و حالت چشم این گرگ برگشت، مثل این كه مى‏خواست با چشمش به من بگوید: دستت درد نكند، ما بیچاره بودیم، من تازه زاییدم، بچه‏هایم گرسنه هستند.

سینى را گذاشتم. گرگ لقمه لقمه برداشت و اول در دهان بچه‏هایش گذاشت، مادر است.
 
میزان محبت خدا بر بندگان

خدا فرمود: محبت كل مادرهاى عالم را از انسان و جن و حیوان را جمع كنند، یك ذره محبت من را نشان نمى‏دهد. من محبتم به بندگانم اگر صد باشد، یكى‏اش را در كل عالم پخش كردم، نود و نه تاى آن را گذاشتم كه قیامت خرج آنها كنم.(4)

ما با دلگرمى امشب پیش تو آمدیم، خیلى هم دلمان گرم است، هیچ ناراحتى‏اى نداریم.

گرگ هم غذا را خورد و بهار شد، گرگ همانجا ماند و نرفت، كجا برود؟ نمك خورده اینجا بود، محبت و احسان دیده، كجا برود؟

حمیدى در جمع بین صحیحین گفته است: «اسیرانى را نزد پیامبر آوردند ناگاه زنى از میان ایشان دوان دوان در پى كودكى برآمد. طفل خویش را در میان اسیران یافت، به سینه گرفت و شیر داد.

  پیامبر فرمود: آیا گمان دارید این زن فرزند خود را در آتش بیفكند؟ یاران پیامبر پاسخ گفتند: نه به خدا سوگند. پیامبر فرمود: خداوند نسبت به بندگانش مهربانتر از این زن به فرزندش است.»

 در همان كتاب از رسول خدا روایت شده كه خداوند صد رحمت دارد كه یكى از آنها را نازل فرموده و به آن رحمت میان جن و انسان و درندگان و حشرات، دوستى و مهر افكند كه به واسطه آن با هم انس مى‏گیرند

و ددان توله‏هاى خود را پاس مى‏دارند. نود و نه رحمت باقیمانده ذخیره‏اى است كه پروردگار به وسیله آن در قیامت بندگان خود را با آن مورد ترحم قرار مى‏دهد.»

درخت‏ها شكوفه كردند و بچه گرگها هم بزرگ شدند و روزها با همدیگر بازى مى‏كردند، كم كم دیدم مادرشان دیگر غذا قبول نمى‏كند، پشت یك درخت مخفى شدم، دیدم از دیوار كوتاه آخر باغ بیرون مى‏رود و عصر برمى‏گردد و غذا مى‏آورد،
 
دریدن گوسفند صاحبخانه توسط بچه گرگها

 یك روز صبح گرگ رفت، این سه چهار تا بچه گرگ با همدیگر رفتند داخل آغل و یك بره را خفه كردند و داخل آلاچیق كشیدند و شروع به خوردن كردند.

گفتم: عیبى ندارد، عصر بود، دیدم سر و صدا بلند شد، از اتاقم بیرون آمدم، دیدم گرگ برگشته بود، چشمش به این بره من افتاده كه بچه‏هاى او كشته بودند، دیدم این بچه‏ها را مى‏گرفت و چهار پنج بار به زمین مى‏كوبید؛ كه بى‏مروت‏ها! آخر چهار ماه است به ما محبت كرده، بره او را چرا پاره كردید؟ ما كه پنجاه سال است نان خدا را مى‏خوریم و كفران مى‏كنیم.

گرگ، بچه‏ها را زد و بعد هم هر چهار پنج تا را غروب جلو انداخت و برد، پشت دیوار انداخت و خودش روى دیوار نشست و به من نگاه كرد و چشمش پر از اشك شد كه من شرمنده و خجالت زده هستم.

 حالا سؤال شرعى من این است كه گرگ رفت و دیگر نیامد، چهار پنج روز بعد آمد، دیدم یك بره كوچك آورده است، از آن طرف دیوار به این طرف دیوار انداخت و خودش هم روى دیوار نشست كه من به جاى آن بره‏اى كه بچه‏هایم خوردند، این را براى تو آوردم. نمى‏دانم هم از چه گله‏اى گرفته و آورده، آیا این بره حلال است یا نه؟

 انسان عاقل و فهمیده! كسى كه خدا براى تو پیغمبر و على و حسین علیهم‏السلام را فرستاده است! خانم‏هایى كه برایتان فاطمه علیهاالسلام را فرستاد! چه چیزى بیاوریم كه تلافى گناهان گذشته خودمان را بكنیم؟

باز معرفت گرگ كه رفت و یك بره پیدا كرد و آورد، ما برایت چه بیاوریم؟ ما همان حرف امام على علیه‏السلام را مى‏زنیم:

« ارحم من رأسُ ماله الرجاء و سلاحهُ البكاء » ما غیر از گریه سرمایه‏اى نداریم.

منابع:
1 ـ غافر (40) : 60؛ «مرا بخوانید تا شما را اجابت كنم.»
2 ـ جامع الأخبار: 145، الفصل السابع و المائة فی الزنا؛ «قَالَ النَّبِیُّ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله لِكُلِّ عُضْوٍ مِنِ ابْنِ آدَمَ حَظٌّ مِنَ الزِّنَاءِ الْعَیْنُ زِنَاهُ النَّظَرُ وَ اللِّسَانُ زِنَاهُ الْكَلاَمُ وَ الاْءُذُنَانِ زِنَاهُ السَّمْعُ وَ الْیَدَانِ زِنَاهُمَا الْبَطْشُ وَ الرِّجْلاَنِ زِنَاهُمَا الْمَشْیُ وَ الْفَرْجُ یُصَدِّقُ ذَلِكَ كُلَّهُ وَ یُكَذِّبُه.»
3 ـ إرشاد القلوب: 1/45، الباب الحادی عشر فی التوبة و شروطها؛ «وَ قَالَ رَسُولُ االلَّهِ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ایُّهَا النَّاسُ تُوبُوا إِلَى اللَّهِ تَوْبَةً نَصُوحاً قَبْلَ أَنْ تَمُوتُوا وَ بَادِرُوا بِالاْءَعْمَالِ الصَّالِحَةِ قَبْلَ أَنْ تُشْغَلُوا وَ أَصْلِحُوا بَیْنَكُمْ وَ بَیْنَ رَبِّكُمْ تَسْعَدُوا وَ أَكْثِرُوا مِنَ الصَّدَقَةِ تُرْزَقُوا وَ أْمُرُوا بِالْمَعْرُوفِ تَحَصَّنُوا وَ انْهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ تَنْتَصِرُوا یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّ أَكْیَسَكُمْ أَكْثَرُكُمْ لِلْمَوْتِ ذِكْراً وَ إِنَّ أَحْزَمَكُمْ أَحْسَنُكُمُ اسْتِعْدَاداً لَهُ وَ إِنَّ مِنْ عَلاَمَاتِ الْعَقْلِ التَّجَافِیَ عَنْ دَارِ الْغُرُورِ وَ الاْءِنَابَةَ إِلَى دَارِ الْخُلُودِ وَ التَّزَوُّدَ لِسُكْنَى الْقُبُورِ وَ التَّأَهُّبَ لِیَوْمِ النُّشُورِ
وَ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله یَقُولُ فِی دُعَائِهِ اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِی كُلَّ ذَنْبٍ عَلَیَّ إِنَّكَ أَنْتَ التَّوَّابُ الرَّحِیمُ.»
4 ـ نهج الحق و كشف الصدق: 375، إیضاح خرافة الجبر؛ «وَ رَوَى الْحُمَیْدِیُّ فِی الْجَمْعِ بَیْنَ الصَّحِیحَیْنِ قَالَ قَدِمَ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله سَبْیٌ فَإِذَا امْرَأَةٌ مِنَ السَّبْیِ تَسْعَى إِذْ وَجَدَتْ صَبِیّاً فِی السَّبْیِ فَأَخَذَتْهُ فَأَلْزَقَتْهُ بِبَطْنِهَا فَأَرْضَعَتْهُ فَقَالَ رَسُولُ االلَّهِ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ا تَرَوْنَ هَذِهِ الْمَرْأَةَ طَارِحَةً وَلَدَهَا فِی النَّارِ قُلْنَا لاَ وَ اللَّهِ قَالَ اللَّهُ أَرْحَمُ بِعِبَادِهِ مِنْ هَذِهِ الْمَرْأَةِ بِوَلَدِهَا وَ فِیهِ أَنَّ النَّبِیَّ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله قَالَ إِنَّ لِلَّهِ مِائَةَ رَحْمَةٍ أَنْزَلَ مِنْهَا رَحْمَةً وَاحِدَةً بَیْنَ الاْءِنْسِ وَ الْجِنِّ وَ الْبَهَائِمِ وَ الْهَوَامِّ فِیهَا یَتَعَاطَفُونَ وَ بِهَا یَتَرَاحَمُونَ وَ بِهَا یَعْطِفُ الْوَحْشُ عَلَى وَلَدِهَا فَأَخَّرَ اللَّهُ تِسْعاً وَ تِسْعِینَ رَحْمَةً یَرْحَمُ بِهَا عِبَادَهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ./منبع: تبیان

 


برچسب‌ها: راهها
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 14:37  توسط مریدمنجی  | 

روابط جنسی

روابط جنسی خارج از حد مشروع و قانونی، خواه پیش از ازدواج یا پس از آن از نظر اسلام و تمام ادیان آسمانی گناه محسوب می شود. اما بر خلاف برخی از ادیان مانند مسیحیت و یا آیین های شرقی (كه پیروان خود را به ریاضت و رهبانیت و سركوب غرایز جنسی دعوت می كنند) اسلام نه تنها از سركوب غریزة جنسی دفاع نمی كند، بلكه آن را جایز ندانسته و به ازدواج و بهره گیری از نیاز جنسی توصیه و تأكید می كند.


اما هر چیزی باید قانون و مرزبندی داشته باشد. در دین اسلام از زیاده روی و خارج از حد بودن جلوگیری به عمل آمده است. خداوند همان گونه كه این نیاز را در انسان قرار داد، راه برآوردن آن را نیز در اختیار وی گذاشت اما برای جلوگیری از مشكلات بسیار فردی و اجتماعی كه در روابط غیر مشروع وجود دارد (مانند، نادیده گرفته شدن حقوق زنان، تنزل شخصیت زن به عنوان ارضا كننده غرایز مردان، به هم خوردن نظام خانواده ها، تولد فرزندان بدون پدر مشخص و آسیب های روحی و روانی بسیار) از آن جلوگیری به عمل آورده و این مساله اختصاص به قبل یا بعد از ازدواج ندارد.

برای محرمیت زن و مرد اجنبی و ازدواج آنان دو راه در اختیار انسان قرار داده شده است:ازدواج دائم و ازدواج موقت. برای ازدواج خواندن عقد لازم است و تنها رضایت زن و مرد كافی نیست.

در هر حال اگر برای كسانی امكان ازدواج (نه به صورت دائم و نه موقت) وجود نداشته باشد، باید خود را از وسوسه های شیطان و كشش غرایز جنسی حفظ كند. او باید متوجه باشد كه دنیا محل آزمون الهی است و تمام انسان ها در صحنه آزمایش هستند. چنین، نیست كه تنها آزمایش انسان به وجود غریزه جنسی باشد. گناهان بسیار دیگری وجود دارد كه ترک آن ها سخت تر است.

بنابراین باید سعی نماید چه در مورد غریزه جنسی، قبل یا بعد از ازدواج و چه در موارد دیگر صحنه هایی كه در زندگی با آن ها رو به رو می شود، موفق و سربلند بیرون آید تا به كمال شایسته دست یابد. تسلیم شدن، موضع انسان را در مقابل نفس اماره و شیطان، تضعیف نموده و راه سقوط را برای او هموار می كند.

در پایان یاد آور می شویم در توضیح المسایل مراجع آمده: كسی كه به واسطه عدم ازدواج به گناه می افتد، بر او واجب است ازدواج نماید.(2)
پی نوشت ها:
1. امام خمینی، توضیح المسایل، مساله 2369.
2. توضیح المسائل مراجع، مساله 2443.

 

 

 


برچسب‌ها: درستش چیه
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 14:32  توسط مریدمنجی  | 

مطالب قدیمی‌تر